mr hamid mousavi fard Profile Image - @mrhamidmousavi

پست اينستاگرام mr hamid mousavi fard (@mrhamidmousavi)

_🌹 بیشتر،جنوبی ها با این پدیده آشنا هستند. پدیده ایی که در فصل تابستان به وقوع می پیوندد. موقع رسیدن فصل رطب و خرما.فصل عرق ریزان.فصلی که در آن ناخود آگاه عرق از سر و رویت جاری می شود. گریزی از این پدیده نیست جز دوشی آب سرد یا تپیدن زیر پرتاب هوای خنک کولرگازی.(کولر آبی در این جور مواقع اصلا جوابگو نیست)کولرها شاید بیشتر از خود ما از این فصل استقبال می کنند به گونه ایی که فشار کمتری جهت دوران گاز،دور موتور و افت جریان برق را ملاحظه می کنیم. اما این نوشته ها و یادآوری هیچ ربطی به داستان امشب ما ندارد،یا بر عکس شاید هم کلی ربط داشته باشد! در حقیقت داستان امشب ما درباره دختر جوانی است که... آن شب باران تندی می بارید.پدر به همراه "مشعل"زن پدرم درون اسطبل در حال کلنجار رفتن با گاو پیشونی سفید بودند.من از پشت پنجره اتاقم شاهد رفت و آمدها عصبانیت پدر و فانوسی که گاه و بی گاه بالا و پایین می شد بودم. _ پس تو کی می خوای کپه مرگتو بزاری، دختر؟ نمی دونم امشب چم شده؟خواب به چشمام نمیاد. _ نکنه حسودیت می شه؟ به کی،مشعل؟(و قاه قاه می خندم) هنوز یاد حرفها،نصیحت ها و خنده های گاه و بیگاهش می افتم و ترانه هایی که برای عشقش به پدر با صدایی ملایم اما دو رگه می خواند. صدای یاالله،یاالله بلندی از حیاط پشتی خانه قاطی سر وصدای برخورد قطرات باران می شود و از دور به گوش می رسد و مردی که سرا سیمه خود را به اسطبل،کنار مشعل و پدر می رساند.می دانم که التماس های مشعل بود که پدر را راضی به آمدن آن مرد کرده و اگر نه پدر هرگز کوتاه نمی آمد و دست از لجبازی و یکدندگی بر نمی داشت. آسمان آن وقت شب.تاریک،سیاه و مخوف بود. و این روشنایی های گاه و بیگاه رعد و برقی درخشنده بود که دل آسمان را می شکافت و پله پله به زمین نزدیک می شد و همچون فلاشی پر نور برای لحظه ایی روستا را با دیوارهای کاه گلی خیس روشن و شفاف می کرد. 20/مرداد/1396 11/آگوست/2017

پیج اینستاگرام mr hamid mousavi fard

loading...
_🌹
#داستان_کوتاه
#شرجی
بیشتر،جنوبی ها با این پدیده آشنا
_🌹 #داستان_کوتاه #شرجی بیشتر،جنوبی ها با این پدیده آشنا هستند. پدیده ایی که در فصل تابستان به وقوع می پیوندد. موقع رسیدن فصل رطب و خرما.فصل عرق ریزان.فصلی که در آن ناخود آگاه عرق از سر و رویت جاری می شود. گریزی از این پدیده نیست جز دوشی آب سرد یا تپیدن زیر پرتاب هوای خنک کولرگازی.(کولر آبی در این جور مواقع اصلا جوابگو نیست)کولرها شاید بیشتر از خود ما از این فصل استقبال می کنند به گونه ایی که فشار کمتری جهت دوران گاز،دور موتور و افت جریان برق را ملاحظه می کنیم. اما این نوشته ها و یادآوری هیچ ربطی به داستان امشب ما ندارد،یا بر عکس شاید هم کلی ربط داشته باشد! در حقیقت داستان امشب ما درباره دختر جوانی است که... آن شب باران تندی می بارید.پدر به همراه "مشعل"زن پدرم درون اسطبل در حال کلنجار رفتن با گاو پیشونی سفید بودند.من از پشت پنجره اتاقم شاهد رفت و آمدها عصبانیت پدر و فانوسی که گاه و بی گاه بالا و پایین می شد بودم. _ پس تو کی می خوای کپه مرگتو بزاری، دختر؟ نمی دونم امشب چم شده؟خواب به چشمام نمیاد. _ نکنه حسودیت می شه؟ به کی،مشعل؟(و قاه قاه می خندم) هنوز یاد حرفها،نصیحت ها و خنده های گاه و بیگاهش می افتم و ترانه هایی که برای عشقش به پدر با صدایی ملایم اما دو رگه می خواند. صدای یاالله،یاالله بلندی از حیاط پشتی خانه قاطی سر وصدای برخورد قطرات باران می شود و از دور به گوش می رسد و مردی که سرا سیمه خود را به اسطبل،کنار مشعل و پدر می رساند.می دانم که التماس های مشعل بود که پدر را راضی به آمدن آن مرد کرده و اگر نه پدر هرگز کوتاه نمی آمد و دست از لجبازی و یکدندگی بر نمی داشت. آسمان آن وقت شب.تاریک،سیاه و مخوف بود. و این روشنایی های گاه و بیگاه رعد و برقی درخشنده بود که دل آسمان را می شکافت و پله پله به زمین نزدیک می شد و همچون فلاشی پر نور برای لحظه ایی روستا را با دیوارهای کاه گلی خیس روشن و شفاف می کرد. #سید_حمید_موسوی_فرد #خرمشهر_ایران /مرداد/ /آگوست/ #خرمشهر #آبادان #اهواز #اصفهان #شیراز #تهران #تبریز #مشهد #مازندران #ساری #اراک #ساوه #کاشان #ارومیه #گلپایگان #کرج #رشت #ری #ساری #کرمان #تورنتو #آلمان #نروژ #هلند #فرانسه #دانمارک #کتاب
36 1 5 ماه قبل