همه عکس ها و کلیپ های بوسید در اینستاگرام

loading...
‌‌‌‌‌ آبان : #ملكه #انگليس در مراسم افتتاح پارلمان آن كشور گفت بريتانيا "آرزومند بقاي رژيم سلطنتي ايران است." « جوانان امروز، قبل از این انقلاب را ندیدند، با آن آشنا نیستند و نمی‌دانند در این مملکت چه بود و چه ذلتی بر ملت ایران حاکم بود! در پنجاه سال آخر قبل از انقلاب، دو نفر در این مملکت حکومت کردند پدر و پسر که هر دو را بیگانگان بر سر کار آوردند. #رضاخان را انگلیسی‌ها از میان فوج قزاق پیدا کردند به یک قلدر بی‌باک و بی‌محابا احتیاج داشتند آوردند و دست او سلاح دادند! دست، پشتش زدند، او را آوردند تا به مقام سلطنت رساندند، بعد مقاصد خودشان را به وسیله‌ی او اعمال کردند!... بعد هم چون دیدند که از لحاظ سیاسی به سمت دیگری گرایش پیدا می‌کند، او را برداشتند و پسرش را جایش گذاشتند! برای یک ملت برای ملت ایران هیچ ننگی بالاتر از این نیست که حکام، فرمانروایان، سیاستمداران و سررشته‌داران امور کشور را دولت انگلیس به وسیله‌ی سفارتخانه‌ی خود بیاورد و ببرد! کدام ننگ برای یک ملت، از این بالاتر است؟! خاطراتی را که از عناصر دوران #پهلوی نوشته‌اند، بخوانید! بعد از آنکه در سال ۱۳۲۰ رضا خان را بردند، پسر او #محمدرضا تا چند روز نمی‌دانست که آیا پادشاه خواهد بود یا نه! کسی را به سفارت انگلیس فرستاد، آن‌ها گفتند که بله، عیبی ندارد، پادشاه باشد، به شرطی که فلان کار را نکند و فلان کار را بکند! خوشحال شد. این‌ها حقایق این کشور است. پنجاه سال حکومت ایران که حکومت دیکتاتوری، سلطنتی، طاغوتی، فاسد و آن‌چنانی بود، به وسیله‌ی دو نفری انجام گرفت که آن‌ها را #بیگانگان بر سر کار آوردند و #مردم هیچ نقشی نداشتند.» بیانات در دیدار جمعی از روحانیون / ۱۳۷۷/۰۲/۰۲ توضیح تصویر: محمدرضا پهلوی در حال #بوسید‌‌‌ن دست ملکه انگلستان ://./
#تنها که باشی راحت تر با زندگی کنار می آیی. خیالت گرم کسی نیست که با نبودنش سر کنی میشود ساعت ها روی سنگ فرش های خیابان لخت قدم بزنی چه باران ببارد یا نبارد، فصل میخواهد پاییز باشد یا تابستان... تنهایی که کهنه میشود، شب ها هم سرت را با همین کهنگی گرم میکنی...هوای دو نفره هم دیگر در کتت نمیرود جانم. جان میگیری با تکه کلامی از شوپنهاور، سکانسی از براندو، دیالوگی از قیصر خودمان، گوشت عادت میکند به ترانه های قدیمی اما چقدر خودت را گم کنی بین این همه حس بی جان؟ آدم است دیگر دوست دارد یک روز گم شود میان کسی که حجم بودنش تمامی ندارد... 🍃🌸 🌸🍃
#تو♥️ را باید... #پنهانی_دوستت_داشت...❗️ #تو را باید آهسته در #آغوش گرفت #تو را باید بی صدا #بوسید #تو را باید بی آنکه در کنارم داشته باشم از فاصله ها #عاشقانه_لمس_کرد #تو را باید از #عشق به #عشق از #برف به #برف.... از #باران به #باران بی چتر ، زیر چترِ #عاشقی همراهِ #خدا #عاشقانه خواست.. و دلتنگی هایم را در رویای با #تو♥️ بودن به حال خودشان رها کرد...❗️ ❄️⚘⚘❄️
بشدت این #شعر رو #دوست_دارم 👇 #علیرضا_آذر #زندگی یک #چمدان است که می آوریش بار و بندیل سبک می کنی و می بریش #خودکشی ، #مرگ قشنگی که به آن دل بستم دسته کم هر دو سه #شب سیر به فکرش هستم گاه و بیگاه پُر از #پنجره های خطرم به سَرم می زند این مرتبه حتما بپرم گاه و بیگاه شقیقه ست و تفنگی که منم قرص #ماهی که تو باشی و پلنگی که منم چمدان دست تو و #ترس به #چشمان من است این غم انگیزترین حالت #غمگین شدن است قبل رفتن دو سه خط فحش بده،داد بکش هی تکانم بده، #نفرین کن و #فریاد بکش قبل رفتن بگذار از تهِ دل آه شوم طوری از ریشه بکش ارّه که کوتاه شوم مثل سیگار،خطرناک ترین دودم باش شعله #آغوش کنم حضرت نمرودم باش مثل #سیگار بگیرانم و خاکستر کن هر چه با من همه کردند از آن بدتر کن مثل سیگار تمامم کن و ترکم کن باز مثل سیگار تمامم کن و دورم انداز من خرابم بنشین،زحمت آوار نکش نفست باز گرفت،این همه سیگار نکش آن به هر لحظه ی #تب دار تو پیوند، منم آنقدر داغ به جانم ،که #دماوند منم **** مظهر جانِ پلنگم که به ماهی بندم و به جز ماه دل از عالم و آدم کندم **** مویِ بَرهم زده ات، #جنگل انبوه از دود و دو #آتشکده در پیرهنت پنهان بود قصه های کهن از چشم تو آغاز شدند #شاعران با #لب تو قافیه پرداز شدند هر پسربچه که راهش به خیابان تو خورد یک شبه مرد شد و یکه به میدان زد و مُرد من تو را دیدم و آرام به خاک افتادم و از آن روز که در بندِ توام آزادم چشممان خورد به هم، #صاعقه زد پلکم سوخت نیزه ای جمجمه ام را به گلوبند تو دوخت سَرم انگار به جوش آمد و #مغزم پوسید #سرطانی شدم و مرگ #لبم را #بوسید دوزخِ نی شدم و #شعله دواندم به تنت شعله پوشیدم و مشغولِ پدر سوختنت به خودم آمدم انگار تویی در من بود این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود پیش چشم همه از خویش یَلی ساخته ام پیش چشمان تو اما #سپر انداخته ام ناگهان دشنه به پشت آمد و تا بیخ نشست ماه من روی گرفت و سر مریخ نشست آس ِ در مشتِ مرا لاشخوران قاپ زدند کرکسان قاعده را از همه بهتر بلدند چایِ داغی که دلم بود به دستت دادم آنقدر سرد شدم،از دهنت افتادم و زمینی که قسم خورد شکستم بدهد و زمان چَنبره زد کار به دستم بدهد تو نباشی من از آینده ی خود پیرترم از خر زخمیِ ابلیس زمین گیر ترم تو نباشی من از اعماق غرورم دورم زیر بی رحم ترین زاویه ی ساطورم تو نباشی من و این پنجره ها هم زردیم شاید آخر سر ِ پاییز توافق کردیم هر کسی #شعله شد و داغ به جانم زد و رفت من تو را دو... دهنه روی دهانم زد و رفت ادامه در کامنت اول👇
تا وقتی که قلبتان نبض دارد پای آدمهایتان باشید. #دل بدهید برای حال هم. #عاشقی کنید با هم... #چای عصرانه را همه دور هم باشید. بی بهانه بخواهید صدای هم #قسم هایتان را بشنوید. #لبخند های هم را سنجاق کنید به تنتان که مبادا فراموش شود... دلخوری ها را بگذارید اشک شوق دیدار بشوید و ببرد... سر بگذارید روی سینه‌ی عزیز جانتان و صدای #زندگی را بشنوید... هرتپش، تصدقی‌ست که برای کنار هم بودنتان میزند... روزی میرسد که دلتان برای همین نوشتن ها، #صدا و لبخندها همین دست‌هایی که الان می‌شود گرفت و #بوسید تنگ می‌شود... باید نگاهتان وصله‌ی تن هم باشد تا ابد
نسیم از گیسوانت رد شد و باران تو را #بوسید طبیعت سهم خود را از تماشاے تو می گیرد...! #فاضل_نظرے
بشدت این #شعر رو #دوست_دارم 👇 #علیرضا_آذر #زندگی یک #چمدان است که می آوریش بار و بندیل سبک می کنی و می بریش #خودکشی ، #مرگ قشنگی که به آن دل بستم دسته کم هر دو سه #شب سیر به فکرش هستم گاه و بیگاه پُر از #پنجره های خطرم به سَرم می زند این مرتبه حتما بپرم گاه و بیگاه شقیقه ست و تفنگی که منم قرص #ماهی که تو باشی و پلنگی که منم چمدان دست تو و #ترس به #چشمان من است این غم انگیزترین حالت #غمگین شدن است قبل رفتن دو سه خط فحش بده،داد بکش هی تکانم بده، #نفرین کن و #فریاد بکش قبل رفتن بگذار از تهِ دل آه شوم طوری از ریشه بکش ارّه که کوتاه شوم مثل سیگار،خطرناک ترین دودم باش شعله #آغوش کنم حضرت نمرودم باش مثل #سیگار بگیرانم و خاکستر کن هر چه با من همه کردند از آن بدتر کن مثل سیگار تمامم کن و ترکم کن باز مثل سیگار تمامم کن و دورم انداز من خرابم بنشین،زحمت آوار نکش نفست باز گرفت،این همه سیگار نکش آن به هر لحظه ی #تب دار تو پیوند، منم آنقدر داغ به جانم ،که #دماوند منم **** مظهر جانِ پلنگم که به ماهی بندم و به جز ماه دل از عالم و آدم کندم **** مویِ بَرهم زده ات، #جنگل انبوه از دود و دو #آتشکده در پیرهنت پنهان بود قصه های کهن از چشم تو آغاز شدند #شاعران با #لب تو قافیه پرداز شدند هر پسربچه که راهش به خیابان تو خورد یک شبه مرد شد و یکه به میدان زد و مُرد من تو را دیدم و آرام به خاک افتادم و از آن روز که در بندِ توام آزادم چشممان خورد به هم، #صاعقه زد پلکم سوخت نیزه ای جمجمه ام را به گلوبند تو دوخت سَرم انگار به جوش آمد و #مغزم پوسید #سرطانی شدم و مرگ #لبم را #بوسید دوزخِ نی شدم و #شعله دواندم به تنت شعله پوشیدم و مشغولِ پدر سوختنت به خودم آمدم انگار تویی در من بود این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود پیش چشم همه از خویش یَلی ساخته ام پیش چشمان تو اما #سپر انداخته ام ناگهان دشنه به پشت آمد و تا بیخ نشست ماه من روی گرفت و سر مریخ نشست آس ِ در مشتِ مرا لاشخوران قاپ زدند کرکسان قاعده را از همه بهتر بلدند چایِ داغی که دلم بود به دستت دادم آنقدر سرد شدم،از دهنت افتادم و زمینی که قسم خورد شکستم بدهد و زمان چَنبره زد کار به دستم بدهد تو نباشی من از آینده ی خود پیرترم از خر زخمیِ ابلیس زمین گیر ترم تو نباشی من از اعماق غرورم دورم زیر بی رحم ترین زاویه ی ساطورم تو نباشی من و این پنجره ها هم زردیم شاید آخر سر ِ پاییز توافق کردیم هر کسی #شعله شد و داغ به جانم زد و رفت من تو را دو... دهنه روی دهانم زد و رفت ادامه در کامنت اول👇
حدود دو یا سه هفته ی پیش استاد #چاوشی این پست رو گذاشتن ،وقتی دیدم ؛کامنت گذاشتم و پرسیدم ؛مال شهرزاده؟؟!! چند نفری لطف کردند جواب دادند ؛سریال سایه بان ؛از شبکه ی دو ..من نمیدیدم؛ اما پدر و مادرم دیده بودن ...تا یه شب اتفاقی یه قسمتش رو دیدم ..و متوجه شدم درست همون تم شهرزاد هست فقط اینجا #شهرزاد ؛آرمان شده ...من #شهرزاد رو میشناسم و چون خوب میشناسمش اگه اسمشو جنسیت و زمانش رو هم تغییر بدن ؛اگه داستانش رو دستکاری کنن بازم میشناسمش... #شهرزاد توی خونه ی ماس 😓😔...شهرزادی که نه بخاطر حکم بزرگ آقا ؛نه ورشکستگی پدرش و به زندان افتادن مادرش؛ آرمان بشه و بره ... #شهرزاد ما فقط به حکم ادب ؛تسلیم خواست پدر و مادرش شده ،پدر و مادری که دیگه نیستن ولی شهرزاد ما هست ... شهرزاد ما بیست و چند سال پیش #عاشق شده نه اتفاقی ..نه خیلی هم محترمانه؛ اما فقط یه مشکلی بوده ؛والدینش ازدواج فامیلی رو دوست نداشتن ...خواستگاری یک باره به اعداد دو رقمی هم میرسه اما هربار نه .. #شهرزاد که مطمئن میشه فایده ای نداره ،دیگه اصرار نمیکنه ،و دور از چشم خواستگارش ازدواج میکنه ..و شروع میکنه به عاشقی ؛عشق میبینه وعاشقی میکنه و پس توی ذهنش رو هم خالی میکنه از اونچه که قبلا بود ...تا دوسال پیش که خبر رسید ؛شهرزاد عشق اون دورانت مرد .باور نمیکرد😢تا اسمشو زد توی سایت #بهشت_زهرا و فقط از هوش رفت😔..وقتی رفتیم سرخاکش گریه نمیکرد،اومدیم برگردیم ماشینی که هرگز آخ هم نگفته بود روشن نمیشد ،چند نفر امتحانش کردن گفتن هیچیش نیست ؛پدرم هر کاری کرد نشد که نشد ؛اما #شهرزاد میدونست چی شده از ماشین اومد پایین رفت سر خاک ؛با انگشت اشاره توی اسم اون قبر رو پاک میکرد و میگفت ؛عزیزم؛ امروز نه ،زندگیم رو دوس دارم و چندتا کار نا تموم ؛ببینش دارم بهش یاد میدم هر وقت مطمئن شد کنارش آروم میگیره و حتما مال خودشه #عاشق بشه ،گفتم #عشق چقدر مقدسه؛ اما ؛گاهی باید #عشق رو قربونی مقام پدرو مادر کرد😓گفت ؛حالا هم راضیم، بهم یاد داد میشه #عشق رو ازکسی بگیری که واقعا عاشقته هر چند که تو اصلا عاشقش نبودی ولی اونقدر شرمندت بکنه که عاشقش بشی ..حالا داشت گریه میکرد و میگفت ؛عزیز من شاید اون دنیا که همدیگرو دیدیم دیگه اجازه ی پدر و مادر نخوام😢ولی حالا باید برم ..میزاری برم کنار #عشقم😢صدای بابام اومد ،عه روشن شد بیایین... #شهرزاد بی اختیار سرش رو به سنگ قبر نزدیک کرد عکس رو #بوسید و گفت ،چیکار کنم که هنوزم دوسم داری و من شرمندم... #شهرزاد ما بهم یاد داده #عاشق نشم تا توی زندگیم هرگز مردد نشم ادامش کامنت #مریض_حالی #محسن_چاوشی #سایه_بان
🌷شهیدحسین همدانی با اشک تعریف میکرد بسیجی را سر چهارراه گیرانداختن عکس آقادادن دستش گفتن یابه آقا #فحش بده و عکس راپاره‌ کن یا با #چاقو میزنیمت اون #دلاور عکس را #بوسید و به #سینه‌اش چسبوند با چاقو از پشت قطع نخاعش کردن‌ #نه_دی #میثاق_امت_با_ولایت #حضرت_ماه_تنها_نیست #آرمان #رهبرا_من_مصطفایی_دیگرم_فرمان_بده
شاد کردن دل مؤمن گِره گشایی از مؤمن #نجاشى یکی از #زمین_دارانی بود که #حاکم اهواز و فارس شد . یکى از #کارمندانش به #امام_صادق علیه‌السلام گفت : در #دفتر نجاشى #قرضی به عهده ی من است و او مردى است #مؤمن و حرف گوش کن . شما اگر صلاح میدانید براى من #نامه‏_ای به او بنویس . امام (ع) هم به او نوشت: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ ، برادرت را #شاد کن ، تا #خدا شادت کند. چون نامه به او #رسید، در مجلس کار خود بود و چون تنها شد، نامه را به او دادم و گفت: این نامه ی امام صادق(ع) است . آن را #بوسید و بر دو #چشم نهاد و گفت : چه #حاجتى دارى؟ گفتم : درباره ی قرضی که در دفترت بر عهده ی من است . نجاشی گفت : چه مقدار است؟ گفتم : #ده_هزار_درهم. نجاشى #دفتر_دار خود را خواست و به او #دستور داد تا از طرف او بپردازد و آن را از دفتر بیرون آرد و دستور داد براى #سال_آینده هم برابر همین مبلغ را براى او بنویسد . سپس به او گفت: من تو را شاد کردم؟! پاسخ دادم : بله ! سپس فرمان داد یک #مرکب سوارى و یک #کنیز و یک #غلام به او دادند با یک دست #لباس و در عطاى هر کدام مى‏ گفت: آیا تو را شاد کردم؟ و او جواب مى‏ داد: بله ! هر چه مى‏ گفتم : بله ، نجاشی برایم مى‏ افزود و سپس به من گفت: همه ی #فرش این #اتاق را هم که من در آن نشسته ‏ام با خود ببر ؛ چرا که نامه ی مولای مرا در این جا به من دادى و هر حاجتى دارى به من بگو . این کار را کردم و بیرون آمدم و پس از آن خدمت امام صادق(ع) رسیدم و به او همه را توضیح دادم و آن حضرت هم #شاد شد . به حضرت گفتم: یابن رسول الله ، گویا کارى که با من کرده، شما را شاد نمود ؟! فرمود: آرى، به خدا هر آینه #خدا و #رسولش را هم شاد کرد. « إی والله ! لقد سر الله و رسوله » 🗂منبع : اصول کافی ، ج ۳ ، ص ۳۷۷ #من_سر_مؤمنا_فقد_سرنى #گره_گشایی_از_مؤمن #کمک_کردن #شاد_کردن
.
.
بی هوا کتابخانه ام را نگاه میکنم 
قفسه ی شعرها را زیر و رو میکنم 
کتاب ها را ورق میزنم 
لابه لای تمام آنها 
دنبال یک بیت میگردم 
یک بیت #شعر تا پیشکش چشمان همیشه نم ناکت کنم 
باورم‌ نمیشود حافظ ، سعدی ، شاملو ، بهرنگ، سهراب ، سیمین و ...
نه نه 
با تمام عشقی که توی بیت هایشان میبینم نمیتوانند دوست داشتنم را برای تو سروده باشند 
باید خودم دست به قلم میشدم و تو را میسرودم اما ...
آخر مگر میتوانم مگر میشود تو را سرود 
تو را باید بی پروا #بوسید ... .
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
برایت بهترین ها را آرزو میکنم 
برای تو که #بهترینی بهارم
. . بی هوا کتابخانه ام را نگاه میکنم قفسه ی شعرها را زیر و رو میکنم کتاب ها را ورق میزنم لابه لای تمام آنها دنبال یک بیت میگردم یک بیت #شعر تا پیشکش چشمان همیشه نم ناکت کنم باورم‌ نمیشود حافظ ، سعدی ، شاملو ، بهرنگ، سهراب ، سیمین و ... نه نه با تمام عشقی که توی بیت هایشان میبینم نمیتوانند دوست داشتنم را برای تو سروده باشند باید خودم دست به قلم میشدم و تو را میسرودم اما ... آخر مگر میتوانم مگر میشود تو را سرود تو را باید بی پروا #بوسید ... . . . . . . . . . . . . . . . . . . برایت بهترین ها را آرزو میکنم برای تو که #بهترینی بهارم
#دست سازنده‌ اش رو باید #بوسید! ببینید چه #ویلچری #اختراع کرده! #عقل از سر #آدم میپره! #تکنولوژی چه #خدمتها که به #بشر نمکنه
در #عالم #کودکی به #مادرم قول دادم که همیشه هیچ کس را بیشتر از او دوست نداشته باشم. مادرم مرا #بوسید و گفت: «نمی‌توانی !» گفتم: «می‌توانم، من تو را از #پدرم و #برادرم بیشتر دوست دارم.» #مادر گفت: «یکی می‌آید که نمی‌توانی مرا بیشتر از او دوست داشته باشی.» #نوجوان که شدم دوستی عزیز داشتم ولی خوب که فکر می‌کردم مادرم را بیشتر دوست داشتم. #معلمی داشتم که شیفته‌اش بودم ولی نه به اندازه مادرم. #بزرگتر که شدم #عاشق شدم. #خیال کردم نمی‌توانم به #قول کودکی‌ام عمل کنم ولی وقتی پیش خودم گفتم: «کدام یک را بیشتر دوست داری؟» باز در ته دلم مادرم هم کنار او انتخاب شد. پنج #سال گذشت و یکی آمد. یکی که تمام #جان من بود. همان روز مادرم با #شادمانی خندید و گفت: «دیدی نتوانستی.» من هر چه فکر کردم او را از مادرم و از تمام #دنیا بیشتر می‌خواستم. از تمام دنیا . چون او #کوچک بود و در وجود خودم آفرینش گرفته بود. او #تنها کسی شد که من تمام دنیا را به پایش میدهم. او با آمدنش #سلطان قلب من شده بود. من نمی‌خواستم و نمی‌توانستم به قول دوران کودکی‌ام عمل کنم. آخر من خودم مادر شده بودم! ۲۱ آذر سال ۱۳۸۸ من یک مادر شدم. #آقا_محمد_حسین #مامان_شبنم
. #پدر را نباید نوشت باید #بوسید و روی چشم گذاشت .. . . . #پدرم_تاج_سرم👑
.
دیدنَت را دوست دارم ...! سرِ #صبح ؛ #ظهر ؛ #غروب ...!
در خواب ؛ همیشه ، هرجا !

هرجا که بتوان تو را دید ،
صدا کرد، #بغل کرد و #بوسید !

من دیدنت را ،
#دیوانه وار #دوست دارم ...! .
#سما_قشقایی
.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
.
#صبح #چهارشنبه ی همگی بخیر دوستان😍😍
.
#میلاد_پیامبر هم بر شما عزیزانم #مبــاااااارکـــ😍😍🌹🌹🌹
.
#عید#میلاد#پیامبر#حضرت#عشق
#عاشقان#علاقه#محبت#دوست
. دیدنَت را دوست دارم ...! سرِ #صبح ؛ #ظهر ؛ #غروب ...! در خواب ؛ همیشه ، هرجا ! هرجا که بتوان تو را دید ، صدا کرد، #بغل کرد و #بوسید ! من دیدنت را ، #دیوانه وار #دوست دارم ...! . #سما_قشقایی . ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ . #صبح #چهارشنبه ی همگی بخیر دوستان😍😍 . #میلاد_پیامبر هم بر شما عزیزانم #مبــاااااارکـــ😍😍🌹🌹🌹 . #عید #میلاد #پیامبر #حضرت #عشق #عاشقان #علاقه #محبت #دوست
= 💋 = = 💋💋💋 = 💋 = 💋 = 💋 = 💋 = = 👄 = = = بوس #بوسیدن #بوسید #ماچ😁
تگش کن😘😍💕🌹 . . . #بوی خوش زن که در #خانه باشد #مرد #ریشه می دهد #تنومند می شود #بار می دهد...!! . زن را #باید مثل دسته ای #آلاله #بغل زد...!! . باید مثل #روزهای #مخمل #بویید و #بوسید ...!! . باید مثل #محبوبه شب #نوازش کرد...!! . باید به #زن رسید تا #عطرش در خانه بپیچد زن را باید #دید باید #فهمید باید #نفس کشید...!! ❤❤❤ . . . #من_و_عشقمم #منوعشقم #من_و_عشقم
🌼🍂 سهم من از تو صدایی است که نه میشود #بوسید نه در #آغوش گرفت ... 😞♥️🎧 #اعظم_جعفری #آن_هم_غنیمت_است🎼🖤
🍂🍁 نذر کرده ام: "یک روز که خوشحال تر بودم بیایم و بنویسم که  #زندگی را باید با لذت خورد که ضربه های روی سر را باید آرام #بوسید و بعد #لبخند زد  و دوباره با #شوق راه افتاد یک روزی که #خوشحال تر بودم  می آیم و می نویسم که "این نیز بگذرد " مثل همیشه که همه چیز گذشته است و آب از آسیاب و طبل طوفان از نوا افتاده است یک روزی که خوشحال تر بودم  یک #نقاشی از پاییز می گذارم که یادم بیاید #زمستان تنها فصل زندگی نیست زندگی #پاییز هم می شود #رنگارنگ , از همه #رنگ , بخر و ببر ! یک روز که خوشحال تر بودم نذرم را ادا می کنم تا روزهایی مثل حالا که #خستگی و #ناتوانی  لای دست و پایم پیچیده است بخوانمشان و یادم بیاید که  هیچ #بهار و پاییزی بی زمستان مزه نمی دهد و هیچ آسیاب آرامی بی #طوفان.." #مهدی_اخوان_ثالث
#خنده های تو همان #سیب #بهشتی ست، که باید #چید و #بویید و #بوسید... #طعم #تلخ #گناه با #خنده های تو #شیرین است... #علی_رجبی
✨ 🌷 ✨ 🌷 ✨ 🌷 ✨ 🌷 بسم الله الرحمن الرحیم سلام علیکم زندگی نامه شهید ابراهیم هادی قسمت)۶(خاطرات شهید قسمت)۰۱( دو دقیقه بیشتر وقتتون رو نمیگیره ✴ پهلوان: 🌷 فردای آن روز که حاج حسن طحامی به #زورخانه آمد ؛ پنج #پهلوان از یکی از زورخانه های تهران به آنجا آمدند .✨ 🌷 قرار شد بعد از ورزش با بچه های ما #کشتی بگیرند . کشتی شروع شد ؛ چهار #مسابقه برگزار شد . 🌷 دو تا #کشتی را بچه های ما بردند ، دو تا هم اونها . اما در کشتی آخر کمی #شلوغ کاری شد ! ✨ 🌷 آنها سر حاج حسن #داد می زدند ؛ حاج حسن هم خیلی #ناراحت شدند . کشتی بعدی بین #ابراهیم و یکی از بچه های مهمان بود ...✨ آنها هم که ابراهیم را خوب #می شناختند ، مطمئن بودند که می بازند. 🌷 آنها #شلوغ کاری می کردند که اگر باختند #تقصیر را بندازند گردن داور ! چند لحظه ای نگذشت که #ابراهیم وارد گود شد .✨ با #لبخندی که بر لب داشت با همه بچه های مهمان #دست داد . #آرامش به جمع ما برگشت . 🌷 بعد هم گفت : من #کشتی_نمی گیرم !✨ همه با #تعجب پرسیدیم چرا ؟!!؟ کمی مکث کرد و به آرامی گفت : #دوستی و رفاقت ما خیلی بیشتر از این حرفها #ارزش داره ! ✨ بعد هم #دست حاج حسن را #بوسید و با یک صلوات پایان کشتیها را اعلام کرد . 🌷 شاید آن روز #برنده و #بازنده نداشتیم ؛ اما #برنده واقعی فقط #ابراهیم بود . حاج حسن همه ما را صدا کرد و گفت : فهمیدید چرا گفتم #ابراهیم #پهلوونه !؟✨ 🌷 ما همه #ساکت بودیم . حاجی ادامه داد : پهلوونی یعنی همین #کاری که امروز دیدید . 🌷 ابراهیم امروز با #نفس خودش #کشتی گرفت و پیروز شد .✨ ابراهیم به خاطر #خدا با اونها #کشتی نگرفت و با این کار #جلوی کینه و #دعوا را گرفت .بچه ها #پهلوونی یعنی همین کاری که امروز #دیدید . #ابراهیم_أخی ✨ 🌷 ✨ 🌷 ✨ 🌷 ✨ 🌷 ✨🌷 ✨ 🌷✨
با خودم نشسته ام و داغ داغ چای می نوشم دهانی را که "دوستت دارم" گفت و نبوسیدی فقط باید سوزاند...! 👤 فاطمه ضیاءالدینی #ایهام #خود #نشسته #داغ #چای #دوستت #دارم #بوسید #دهان #فاطمه_ضیاءالدینی
‍ ❇️ واکنش تند دادستان کل کشور به اظهارات #احمدی_نژاد : ⬅️ کسی که بوسه به تابوت یک #کافر زد و مادر #چاوز را در آغوش گرفت و گونه هایش را #بوسید و به مراجع #تقلید اهانت کرد حالا در  مقابله با قوه قضاییه در لباس دفاع از مردم قرار گرفته است!
‍ ❇️ واکنش تند دادستان کل کشور به اظهارات #احمدی_نژاد : ⬅️ کسی که بوسه به تابوت یک #کافر زد و مادر #چاوز را در آغوش گرفت و گونه هایش را #بوسید و به مراجع #تقلید اهانت کرد حالا در مقابله با قوه قضاییه در لباس دفاع از مردم قرار گرفته است!
#شهید #ادواردوآنیلی که پدرش مالک #کارخانه ‌جات #فیات، #لامبورگینی، #فراری، #باشگاه #یوونتوس و... بود و سود دارایی اش در سال شصت #میلیارد #دلار بود سالروز شهادت تنها #خارجی که #امام پیشانی او را #بوسید
عاقبت با ساز #غم رقصیدو رفت بی وفا بر عشق من خندیدو رفت لب نهادم بر لبانش مست شد قطره ای از جان من نوشیدو رفت خسته بودم از زمین و آسمان سرخی چشمان من را دید و رفت چند روزی مدعی عشق بود دیگراز عاشق شدن ترسیدو رفت تارو پودم تحفه ای ناقابل است پیرهنی از عشق من پوشیدو رفت آخرین خواهش فقط یک بوسه بود... دست رد بر #سینه اش!رنجیدو رفت حسرت لب های او بر لب نشست آخرین لحظه مرا #بوسید و رفت. ‌‌ ‎‌ 🎋🎋 ‌⚘🌿⚘🌿✌
نمی‌شود #عاشقت نبود نمی‌شود.. باید بودنت را محکم #بغل کرد؛ #بوسید از بس این پرستیدنی بودنت به #خدا رفته... #عشق #عاشق #عاشقی #کانال #شعر #متن #عکس #فیلم #دوست_داشتن #باهم #دوتایی
نصف قهوه را که خوردی , بیا جای فنجان هایمان عوض ... در #کافه های شهر نمی شود یکدیگر را #بوسید. 😘 پ ن : دفعه دیگه منم از مال خودم بهش می دم 😋😁
#نذر کرده ام یک #روزی که #خوشحال تر بودم بیایم و بنویسم که #زندگی را باید با #لذت خورد که ضربه های روی سر را باید آرام #بوسید و بعد #لبخند زد و دوباره با شوق راه افتاد، یک روزی که خوشحال تر بودم می آیم و می نویسم که این نیز بگذرد... مثل همیشه که همه چیز گذشته است و #آب از #آسیاب و #طبل #طوفان از #نوا افتاده است، یک روزی که خوشحال تر بودم یک #نقاشی از #پاییز میگذارم , که یادم بیاید #زمستان تنها #فصل زندگی نیست، زندگی پاییز هم می شود , #رنگارنگ , از همه رنگ , بخر و ببر، یک روزی که خوشحال تر بودم نذرم را ادا می کنم، تا روزهایی مثل حالا که #خستگی و #ناتوانی لای #دست و #پایم پیچیده است بخوانمشان و یادم بیاید که هیچ #بهار و پاییزی بی زمستان #مزه نمی دهد و هیچ آسیاب آرامی بی طوفان.