همه عکس ها و کلیپ های تضاد در اینستاگرام

loading...
#گلیمن گفتم بیاین بشینید یکم بهتون بگم بزرگ نشین دیدم اصلا حرفشون همینه نگاش کردم گفتم آقا عباس، مریم بیاین این لبخندو قاب کنیم گفت چه کنیم؟ گفتم ۳تامون بچه شیم مریم گفت من دخترم تو هم دختری آقا عباسم دختره گفتم اصن هرچی شما بگین قبوله.... دنیاشون کوچیک بود اما نگاهشون سطحی نبود وقتی ازم پفک خواست گفت واسه حسامم میاری اگه میاری میخورم! گفت تو شب صدای موج دریارو وقتی میخوره به زیر قایق گوش دادی؟ گفتم الحق که بهار مال شوماست.... #کافیست #سفر #جنوب #فرهنگ #تضاد #در #تعاریف #کوله_گردی #ایرانگردی
برگرفته از #آمدنیوز #احمدی_نژاد فقط یک خاصیت داره اونهم اینکه نشون میده که #اصلاح_طلبان به چه میزان بی عرضه هستند #سیاست #جمهوری_اسلامی #تضاد #تناقض #جنگ_قدرت #سهم #سهم_خواهی #اصولگرایان #اصلاح_طلبان #اصولگرایان_اطلاح_طلب #لیست_امید #اعتدالیون #سفره_انقلاب ↙↙اما همه بدانند که ↙↙ ✌ #اصلاح_طلب #اصولگرا دیگه تمومه ماجرا✌
خدا شهوات مرا نقاشی کرد نام اثر هنریش را جهنم گذاشت..! #شهوت #گناه #خدا #تضاد #بهشت #جهنم #دروغ #حقیقت
تاكنون چند بار پيش آمده كه جايى دعوت شده‌ايد و پذيرفته‌ايد، ولى همين كه نزديك رفتن مى‌شود، مى‌گويید من چرا بايد بروم يك همچين جايي!؟ تا حالا بارها و بارها شده كه تصميمى گرفتيم و دقايق و ساعاتى بعد پشيمان شده ايم!!! اين اتفاقات حاصل وجود همان «من» های مختلف در ما مى‌باشد؛ - از فردا رژيم مى‌گيرم! - از پس فردا زبان مى‌خوانم! - از شنبه مى‌رم كلاس ورزش! - با فلانى ازدواج مى‌كنم! - فلان كار را انجام مى‌دهم! هر «من» از وجود آن ديگرى بى‌خبر است! و خودش را من حقيقى مى‌داند و قول و قرار مى‌گذارد، اما آن من ديگر كه بايد عمل كند، اصلا خبر ندارد!!! اين همه تضاد ميان «من» ها را با خلق «مشاهده‌گر» بدون قضاوت بپذيريد تا با «كاركردن» به تثبيت و فرديت و اراده برسيم. #گرجیف #فردیت #من #تضاد #من_حقیقی #قضاوت #اراده 🔗 کانال تلگرامی
💜📝💜📝💜📝💜📝 کی از قبل فکرشو میکرد ی جایی هست ک وقتی میری با کلی اتفاق عجیب رو برو میشی کلی اتفاق #خوب و #بد کی فکرشو میکرد خوب و بد دوتا #تضاد آشکار باهم هم خونه باشن ک اون خونه ذات آدماست... ی مکانهایی توی دنیا هست ک #زیباترین مکان واست میشه در عین سادگی ممکنه اگه ب کسی معرفی کنی واسش جذابیتی نداشته باشه ولی برای تو انگار بهشته و بعد از مدتی همون مکان ممکنه واست مکانی بشه ک هم لبخند روی لبت بیاره و هم با مرور #خاطرات اشکتو در بیاره آدمها موجودات عجیبی هستند غیرقابل توصیف... چطور ممکنه کسی #اشک بریزه و با قطره های #مروارید شکل روی گونش که از چشمش پایین میاد با کج کردن گوشه لبش و لبخندش مسیر اشکو کج کنه...کی فکرشو میکنه اون آدمی ک همش بهت خوبی میکنه و توی محبتش #غرق میشی ی روز بفهمی توان روی پای خودت موندنو از دست دادی و بهش #نیاز داری اون موقع دقیقا همون موقع تنهات میزاره و اون آدمی ک هیچوقت بهت اصرار نکرده و از دور نگات میکرده بیاد و باز با حرفای رکش آرومت کنه و بهت #قدرت بده ک دوباره روی پای خودت وایسی....هر چی از ذات و دنیای آدما بگی بازهم کم گفتی دنیایی #نامحدود و #بی_نهایت... 🌟❤ #ه_شین 👑
💿💿💿💿💿💿💿💿💿 ‍ ‍ ساده را پیچیدگی نادیده می انگارد و آسان را زیرکی از دست می دهد. از دشواری است که ما ابلهانی از خود برآورده ایم. با خالی شدن آغاز کن، پس آنگاه گوش می دار و نظاره می کن. به شنیدن گوش فراده و دیدن را تماشا کن. با گوش های به فراخی گشوده و بی اندیشه ای در دل، بنگر. خاک خاموش آواز خواهد داد... هوای خالی، مالامال است 🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏 سلام و درود به همه شما عاشقان .عاشقانی که در بدترین شرایط هم ارتعاشات عشق را از خودتان ساطع میکنید .خوشحالی همان مسیر زندگی است .نه هدف .پس در لحظه باشید و از زندگی لذت ببرید . تراک .۴۰.۴۱.۴۲ کتاب صوتی : دنیای سوفی : را الان در کانال ( خدا هست ) ارسال کردم .به خالق نادیده میسپارمتان . 🌋🌋🌋🌋🌋🌋🌋🌋🌋🌋🌋🌋🌋🌋 حضور شما در اینجا اتفاقی نیست 🌎 برای ورود  مستقیم  به کانال(خداهست) بر روی لینک موجود در صفحه اصلی کلیک کنید. در صورت ایجاد مشکل برای ورود مستقیم اسم کانال را در تلگرام سرچ کنید 🌏👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇 ://./ #خدا #حق #عشق #جهان_هستی #واقعیت #حقیقت #ارامش #قران #مثبت #تضاد #انرژی #درون #خدا_شناسی #خود_شناسی #معرفت #باور #عشق_آسمانی #علمی #فلسفه #حقیقت_مطلق #عالم_کثرت #عالم_وحدت #سودای_حقیقت #خدای_عشق #عاشق_خدا #فقط_خدا #دنیای_سوفی
خدا همه را براي ماموريتي فرستاده است اما ما ماموريتمان را از ياد برده ايم. فراموش كرده ايم كه براي چه در اين جهان هستيم. در خواب غفلت به سر مي بريم و آنرا زندگي مي ناميم. و جالب اينجاست كسانيكه در چنيني غفلتي به سر مي برند خود را مردماني باهوش مي دانند اما اگر از انسانهاي بيدار بپرسي، آنرا حماقت محض خواهند ناميد. بايد از اين خواب غفلت بيدار شد. ما در دنياييم تا هدفي را برآورده كنيم. همه آفريده شده اند تا آوازي بخوانند، رقصي به اجرا در آورند و عطري بپراكنند. اما اين فقط زماني ممكن است كه تو چنان هوشيار شوي كه بتواني خودت را نه با چشمان ديگران، بلكه با چشمان خودت ببيني. هرچه اكنون درباره خود مي داني بواسطه ديگران است. كسي به تو مي گويد زيبا هستي و تو باور مي كني. يكي اين را مي گويد، ديگري آنرا مي گويد و تو پيوسته چنين چيزهايي مي اندوزي. تو مستقيما چيزي در مورد خودت نمي داني. چهره ات را از روي آيينه مي شناسي اما آيينه فقط مي تواند صورتك تو را بنمايد. براي ديدن چهره اصلي ات بايد به درون بنگري. بايد آنرا ازدروني ترين هسته وجودت بشناسي. آنگاه كه چهره اصلي ات را بشناسي، شادي و نشاط فراوان از چهره ات فوران مي كند. ناگهان مي بيني تصادفي بدنيا نيامده اي، بلكه خدا تو را براي ماموريتي فرستاده است. تو حامل پيامي مهم براي آفرينش هستي. به تو نياز است. تو در اين جهان پهناور هدفي را برآورده مي كني، سهمي اساسي ادا مي كني- و اين صلح و صفا و شادي و نشاطي فراوان مي آفريند.خدایا بامن باش.در من باش .بامن بمان .با تو میمانم 🌐🌐🌐🌐🌐🌐🌐🌐🌐🌐🌐🌐🌐🌐 حضور شما در اینجا اتفاقی نیست 🌎 برای ورود  مستقیم  به کانال(خداهست) بر روی لینک موجود در صفحه اصلی کلیک کنید. در صورت ایجاد مشکل برای ورود مستقیم اسم کانال را در تلگرام سرچ کنید 🌏👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇 ://./ #خدا #حق #عشق #جهان_هستی #واقعیت #حقیقت #ارامش #قران #مثبت #تضاد #انرژی #درون #خدا_شناسی #خود_شناسی #معرفت #باور #عشق_آسمانی #علمی #فلسفه #حقیقت_مطلق #عالم_کثرت #عالم_وحدت #سودای_حقیقت #خدای_عشق #عاشق_خدا #فقط_خدا
اگر صبر کنید تا اعتماد به نفستان دوباره و کامل برگردد هرگز این اتفاق نخواهد افتاد. چنانچه بخواهید تا زمانی که تمام اضافه وزنتان را از بین ببرید، تمام چین و چروک های صورتتان را بوتاکس کنید، هزینه کافی پس انداز کنید تا به یک مسافرت خاص اروپایی بروید و فرد مورد نظرتان را پیدا کنید ممکن است تا آن زمان تمام گزینه های مناسب را از دست بدهید و احتمالا به تمام آنچه انتظار داشته اید نیز نخواهید رسید چون اگر واقعا اهل عمل بودید تا الان حداقل به بخشی از آنها رسیده بودید. بنابراین زمان را نکشید، زندگی هیچوقت بدون ایراد و خالی از مشکلات نخواهد شد، باید قوی باشید، با همه مشکلات پا به میدان بگذارید، در مسیر پیش رو نسبت به حل مسائل قدم بردارید و برای اهدافتان برنامه ریزی کنید 🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏 حضور شما در اینجا اتفاقی نیست 🌎 برای ورود  مستقیم  به کانال(خداهست) بر روی لینک موجود در صفحه اصلی کلیک کنید. در صورت ایجاد مشکل برای ورود مستقیم اسم کانال را در تلگرام سرچ کنید 🌏👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇 ://./ #خدا #حق #عشق #جهان_هستی #واقعیت #حقیقت #ارامش #قران #مثبت #تضاد #انرژی #درون #خدا_شناسی #خود_شناسی #معرفت #باور #عشق_آسمانی #علمی #فلسفه #حقیقت_مطلق #عالم_کثرت #عالم_وحدت #سودای_حقیقت #خدای_عشق #عاشق_خدا #فقط_خدا
💿💿💿💿💿 تو نبايد برحسب محدوديتها بينديشي. بايد از تمام پندارهاي محدوديت ساز رها شوي. آگاه شدن از اينكه " من جسم و بدن نيستم " سرآغاز سفري بزرگ است. آگاه شدن از اينكه " من ذهن و روان نيز نيستم " گامي به پيش است و سرانجام، آگاه شدن از اينكه " من حتي احساس نيزنيستم" آخرين گام است. با برداشتن اين سه گام سفر به پايان مي رسد،‌ زيرا در چهارمين گام وجود خويش را كشف خواهي كرد- وجودي كه پهناور و نامحدود است. به پهناوري دريا و آسمان است. شناخت وجود، شناخت خدا، شادماني و سرمستي است. و اين يگانه تجربه اي است كه ارزش تجربه كردن دارد تمام ديگر چيزها به تباهي مي روند. فرصت بزرگ دست يافتن به گنج واقعي را هدر مي دهند. و تو همچنان مشغول جمع آوري گوش ماهي و سنگهاي رنگين كنار دريا هستي در حاليكه گنج در درون توست. پادشاهي خداوند در درون توست. پس، از انديشيدن بر حسب محدوديتها دست بردار تا بتواني به وجود نا محدود و بي نهايت خود نزديك و نزديكتر شوي 🌐🌐🌐🌐🌐🌐🌐🌐🌐🌐🌐🌐🌐 حضور شما در اینجا اتفاقی نیست 🌎 برای ورود  مستقیم  به کانال(خداهست) بر روی لینک موجود در صفحه اصلی کلیک کنید. در صورت ایجاد مشکل برای ورود مستقیم اسم کانال را در تلگرام سرچ کنید 🌏👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇 ://./ #خدا #حق #عشق #جهان_هستی #واقعیت #حقیقت #ارامش #قران #مثبت #تضاد #انرژی #درون #خدا_شناسی #خود_شناسی #معرفت #باور #عشق_آسمانی #علمی #فلسفه #حقیقت_مطلق #عالم_کثرت #عالم_وحدت #سودای_حقیقت #خدای_عشق #عاشق_خدا #فقط_خدا
قهرمانی بنام رئیسعلی دلواری نام . رئیسعلی فامیل. دلواری نام پدر. کدخدا محمد دلواری /لر بوشهری/ نام مادر. شهین /لر ممسنی/ تاریخ تولد شهریور ۱۲۶۱ روستای دلوار بوشهر تاریخ شهادت ۱۲شهریور۱۲۹۴ او در کودکی استعداد زیادی در سوار کاری و تیراندازی داشت با اینکه سواد نداشت اما دنیا و بریتانیای کبیر شگفت زده شجاعت این شیر مرد ایرانی شدند با هجوم بی رحمانه قوای بیگانه در جنگ جهانی اول از شمال شوروی و جنوب انگلیس و .... و دولت بی کفایت و قوای ضعیف محمد علی شاه قاجار فرصت مناسبی برای استعمار ایران بود . ارتش بریتانیا با ۵۰۰۰نیرو به بنادر جنوب هجوم آورد . اما جوانان با غیرتی چون رئیسعلی ۲۹ساله و خالو حسین دشتی با خون خود و افراد انگشت شمار دربرابر ارتش کلاسیک انگلیس از خاک و ناموس ایران دلیرانه دفاع کردند . قوای بیگانه هرگز نتوانست بر این جوانان پیروز شود ۹ماه کل شهر بوشهر در محاصره دلیران تنگستان بود انگلیس مجبور شد ۲۰۰۰۰هزار نیروی کمکی از هند و عراق راهی خلیج همیشه فارس کند اما شبیخون ها و جنگ های پارتیزانی جوانمرد دلوار آنان را ناکام می گذاشت . و ارتش کلاسیک شکست های مفتضحانه ای از این شیرمرد ایرانی می خوردند . سپس با بمباران ناجوانمردانه روستای دلوار را با خاک یکسان کردند اما باز نتوانستند شیر مردان تنگستان را تسلیم کنند. سرانجام دولت انگلیس به دولت مرکزی قاجار نامه ای داد تا به حکمیت مبلغ ۴۰۰هزار پوند در زمان فقر و گرسنگی مردم ایران به دلاور دلواری پیشنهاد بدهند تا دست از مبارزه بکشد و بگذارد قوای بیگانه انگلیس وارد شیراز و کل ایران بشود اما فرمانده جنگ رئیسعلی دلواری گفت ناموس و سرزمینم بهایش خون اجنبی است نه زر و زیور دنیا . فرمانده ۳۲ساله هرگز عقب ننشست و هرگز باج به اجنبی نداد اما بالاخره در یکی از شبیخون ها فردی خود فروخته و نفودی بنام غلامحسین تنگکی از پشت سر پهلوان رئیسعلی دلواری را با سه گلوله به شهادت رساند .و جسد رئیسعلی دلواری ۲۶سال بصورت امانت به خاک سپرده شد و بعدا جابجا شد و بدن پهلوان لر کاملا سالم بود یاد شیر مردی که زیر پرچم اجنبی نرفت و خون خود را نثار سربلندی ایران کرد گرامی باد 🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏 حضور شما در اینجا اتفاقی نیست 🌎 برای ورود  مستقیم  به کانال(خداهست) بر روی لینک موجود در صفحه اصلی کلیک کنید. در صورت ایجاد مشکل برای ورود مستقیم اسم کانال را در تلگرام سرچ کنید 🌏👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇 ://./ #خدا #حق #عشق #جهان_هستی #واقعیت #حقیقت #ارامش #قران #مثبت #تضاد #انرژی #درون #خدا_شناسی #رئیسعلی_دلواری
با هشتک هنر جرم نیس از پیشرو حمایت کنیم.. نه تنها پیشرو بلکه خودمون😢🚬 #هنر_جرم_نیست #تضاد
#تضاد برای سفارش هرگونه کاره ترجمه به صورت تخصصی و با قیمت کم به دایرکت پیام بدید یا بیاید تلگرام آیدی و شماره در بیو. ترجمه مقاله.کتاب.فیلم.سریال.متن کوتاه.کلیپ.کار دانشجویی و .... به صورت تخصصی و با کمترین هزینه. #ترجمه #کتاب #فیلم #مقاله #مترجم #زبان #انگلیسی #راحت #کم #هزینه #فیلم #تخصص #تخصصی #زبان #ترجمه #راحتترین #کار #سفارش #‌مقاله #فیلم #سریال #متن #کلیپ #کاردانشجو
کاش نظر بدهید 💭 🙏مجموعا ۳ دقیقه زمان⌚ #زیر_سقف_دودی 🎬🎥💺 چقدر زندگی زناشویی پیچیده میشه!...و مشکلی که همیشه بنظر من پررنگتر بوده..."عدم وجود تعریفی درست از زن"...نه غرب و نه شرق؛نه اسلام و نه زرتشت؛نه سنت و نه مدرنیته هیچکدام پاسخ جامع و کاملی نداشتند!...نتیجه؟...ملغمه ای پر از تضاد ازخانواده و سنت،خدا(دین،مذهب،پیامبر،ائمه) و...به اضافه ی منطق عقل،فمینیسم تلطیف شده،غریزه و غریزه و غریزه زن بودن!...چه باید کرد؟!😐 پ.ن:البته که این پست بیشتر تحت تاثیری کتابی نیمه کاره است از الیف شافاک به نام بعد از عشق و نه این فیلم! #زن #ازدواج #فمینیسم #سنت #غریزه #تضاد #الیف_شافاک #رمان_بعد_از_عشق #پوران_درخشنده
# بوی خون تو کل فضای زیر زمین پیچیده بود... زهره: حالا خوب شد... با ازاد شدن چونه ام از دستش سریع چشمامو باز کردم... زهره به سمت در زیر زمین رفت و خندون گفت: خب دیگه وقت رفتنه... سلام منو به جهان برسون... به امیر علی اشاره کرد و گفت: امیدوارم محبوبه از کادویی که براش گذاشتم حسابی لذت ببره.... از ته دل جیغ کشیدم و فقط فحشش میدادم... زهره اما شاد و سرخوش بوسه ای برام فرستاد و رفت بیرون... با رفتن زهره دست از جیغ کشیدن برداشتم و نگاهم به امیر علی افتاد که چطور بی حال و بی جون با چشمای خمار نگام میکنه... اسمشو صدا زدم_ امیر علی... هق و هق زدم زیر گریه... : همش تقصیر من بود.... من باعث همه اینا شدم... با صدای بسته شدن در حیاط فهمیدم زهره رفت... ملتمسانه به امیر علی نگاه کردم:غلط کردم امیر... بخشید انقدر اذیتت کردم... ببخشید انقدر باهات بد بودم.... امیر تورو خدا تنهام نزار...توروخدا زنده بمون... طاقت بیار... جهان میاد.. جهان میاد نجاتمون میده... امیر علی با صدایی که به زور شنیده میشد گفت: رویا... تند تند بدون ذره ای فکر کردن گفتم_ جان رویا... جون دلم... لبخند بی جونی زد و گفت: جونت سلامت... سرفه ای کرد و بریده بریده گفت: میدونم ... دیره... ولی... اینو... بدون.. دوستت دارم... از.. همون روز که اومدی.. تو حیاط و... سر تاپ مادرت...باهام..دعوا کردی... میدونم...گناه..بود ولی ...اون شب... اون... بوسه..تو... اپارتم.. انم... بهترین... سرفه امانشو برید و نزاشت ادامه حرفشو بزنه... با چشمای گریون شاهد عذاب کشیدنش بودم... تو یه قدمیش بودم ولی نمیتونستم کاری براش انجام بدم... اشک تو چشماش جمع شد :به... خاله.. محبوب... بگو... حلام...کنه... بگو...تا لحظه اخر...یادم...موند چقدر...برام.. زحمت..کشید.... با درد نفس عمیقی کشید و گفت: خوش..بخت...شو... نزار... زهره...زندگیتو... خراب کنه... زار زدم_ نه تورو خدا... امیر تورو خدا... این حرفارو نزن... خاله محبوبت میخواد از دهن خودت بشنوه به من نگو... به من نگو لعنتی خودت بهش بگو... ساکت شدم و فقط به امیر علی خیر شده بودم و اشک میریختم... اونم با درد لبخند کمرنگی زد و خیره ام شده بود.. صورت خونی و موهای از ته قیچی شده ام زیبایی نداشت ولی با لذت توام با حسرت خیره به چشمام بود... صدای رعد و برق که به گوشم رسید امیر علی اهی از درد کشید و قطره اشکی از گوشه چشمش افتاد.. لب هاشو به زور تکون داد: فقط خوش.. بخت شووو... *‌ تو اهل اين حرف‌ها نيستی بروی نيايی می‌دانستی هوا بارانی‌ست چترت را کنار شومینه جا گذاشتی! *پایان فصل اول* #تضاد
# زهره نیش خندی زد و رفت سمت امیر علی... خطاب به امیر گفت: نقشه هامو خراب کردی... میخواستم رویا فراری بدم, پولشو ازش بگیرم و تبدیلش کنم به یکی مثل اکرم... ولی تو یه دفعه سر رسیدی... تمام زحمت های منو هدر دادی... به نظرت چطوره یکم تنبیهت کنم؟... زهره جلوی امیر علی وایساده بود و نمیتونسم قیافه اشو ببینم... ولی صدای نفس نفس زدن های عصبی امیر علی و میشنیدم... زهره: چطوره برای تنبیهت یه تماس کوچولو با کیان داشته باشم؟... بدش نمیاد ناخونک ریزی به رویا بزنه... از چیزی که شنیدم شوکه شدم... یک دفعه جیغ کشیدم..گ _ خفه شو.... خفه شو عوضی... خفه شو... امیر علی هم دست کمی از من نداشت روی صندلیش تقلا میکرد و پایه های صندلی و تکون میداد... زهره: اخی چه غیرتی... میدونستم کشته مرده رویایی ولی نمیدونستم انقدر غیرتی هستی... خوب شد فهمیدم... دستشو به سمت صورت امیر علی برد و نوازشگونه روی صورتش حرکت داد... زهره: نظرت چیه دق و دلی محبوبه و رو سر تو در بیارم؟... نظرت چیه؟.... اااه حواسم نبود نمیتونتی حرف بزند تو یک حرکت پارچه از روی دهن امیر علی کشید... امیر علی: چی میخوای از جونمون... پولتو برداشتی برو دیگه.... زهره: نوچ نوچ... هنوز دلم اروم نشده... میخوام یه کاری کنم که هر وقت یادش میوفتم دلم شاد بشه... بگو ببینم نظرت راجب به سوپرایز اخر چیه؟ _ تورو هرکی میپرستی مارو ول کن و برو... التماست میکنم... خنده چندش اوری کرد و گفت: بیا ببین کی داره التماس میکنه... رویا دختر جهانگیر صالحی... دختر مغروری که تا همین دیروز کلفت صدام میکرد... هه داری التماسم میکنی کاریت نداشته باشم؟... فکر کردی توهین هاتو تحمل میکردم واسه چی؟.. فقط به خاطر اینکه یه روز زهرم و به بابای بی همه چیزت بریزم.. اکرم بخاطر دوست پسرش ازت متنفر بود منم بخاطر بابات ... فکر کردی این فرصت و از دست میدم؟..نه نه خانوم کوچیکه... میخوام یه کاری کنم تا اخر عمر یادت بمونه... _ تو میخوای انتقام جهان و از من بگیری... ولی مگه ندیدی منو جهان چقدر باهم مشکل داشتیم... زهره: فکر میکنی چرا میخوام از طریق تو جهان و ازار بدم؟.. چون تو رو از همه ادمای دور و ورش بیشتر دوست داره... حتی از محبوبه و بچه تو شکمش.. وقتی تو نابود بشی جهان هم نابود میشه... امیر علی: هرچی بیشتر اینجا بمونی خطر اینکه یکی از راه برسه بیشتره... چرا پولارو ور نمیداری و بری... باور کن با انتقام گرفتن دلت اروم نمیگیره... تا به این جا هم انتقامتو گرفتی... ندیدی جهانگیر خان کم مونده بود سکته کنه... #تضاد
... #پارادوکس #عکاسی #زیبا #ملغمه ای از #تضاد اگه نخوام زیاد #فلسفی کنم؛ این حال و روز #حکومت و #مملکت ماست. پوچ و زشت و ناموزون. هیچی نیست، اما اصرار داره که خیلی خوبه و کلی حرف واسه گفتن داره. پایان... ... #قزوین #مولوی #بازار #
میدونی ؟ دنیا یه وقتایی هرکاریش بکنی #سفید نیست ... حالا هی واسش خط و نشون بکش ... هی #صندلی پیدا کن بذار زیر #پاهات آسمون اگه تونسته این همه دوری کنه یه #وجب که دیگه براش چیزی نیست میدونی #دردم چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ غریبــــــــــــــــــــ ـــــــــم زبون ِ مورچه های این شهرو هم می فهمم اما باز #غریبم اونقدر زبونشونو می فهمم که میدونم چرا همیشه دسته جمعی حرکت می کنند غریبم نه اینکه هیچ کی تو #عکس #یادگاری واسم #شاخ نذاره ها نه ...غریبم ... چون یه #آلبو م دارم که وقتی بازش میکنم جای خالی اونقدر داره که " ... " هم پرش نمی کنه .... غریبم مثل چار شونه ی #برج_میلاد که وسط اون همه #دود و کثافت که گم میشه ................ مثل #زنگ تفریحی که زنگ بعدیش #امتحان داری و #کوفتت میشه مثل یه #عابری که #خلاف جهت بقیه داره تو #آریا شهر راه میره و هی تنه می خوره ......... مثل ساک یه سرباز که جاش اون ته ِ ته ِ اتوبوسه ............ مثل چیزی که هستی و حق داری باشی اما بقیه باهاش مشکل دارند ............ مثل #درک ِ #تضاد وقتی همه #زِر از #تفاهم میزنند تقصیر #شناسنامه ام که نبود ... #شیر #خشکم هم اصل ِ اصل بود فقط واسه فهمیده شدن ، #دنیا رو #اشتباه اومدم ... #هومن-شريفي #استانبول #ونيزيا
معمولا برای رویکردی قاطع در رابطه ای چنین مهم واقعیت تا حدودی تحریف میشود. -همانطور که در کودکی ما وظیفه شناسی و محبت به والدین رو وظیفه و مسوولیت خودمون میدونیم و بخاطر همین موضوع ، حس نفرت و خشم رو نسبت به پدر و مادرمون سرکوب میکنیم تا بتونیم پدر و مادرمونو همچنان دوست داشته باشیم ؛ در ارتباط با همسر نیز دقیقا این موضوع تکرار میشه ؛ تا بتونیم وفاداری و عشق به همسر رو که به عنوان یک باید در ناخوداگاه ذهنمون داریم نگه داریم. #رابطه #تنفر #عشق #تضاد #علاقه #زن #مرد
ایتالیایئه به ایرانیه میگه: ونیز بی نظیره، تصور کن... یه شهر کلا روی آبه ایرانیه میگه : باید ایرانو ببینی، تصور کن، یه کشور کلاََ روی هواست. ... ... #ایران #ویران #یاسوج #سقوط_هواپیما #کشتی_سانچی #سانچی #زلزله #مسئولین #حرف #عمل #دروغ #تضاد #دروغگو_دشمن_خداست #گرانی #بیکاری #تورم #گشنگی #بی_پولی #نداری #فقر #دزدی #اختلاس #دزد #دولت #مجلس #وزیر #چرا #اعتراض #مسالمت_آمیز #😠
#تضاد. برای سفارش هرگونه ترجمه به دایرکت پیام بدید یا بیاید تلگرام شمارو تو بیو. ترجمه هرگونه متن به صورت تخصصی . مقاله. فیلمنامه . کلیپ . فیلم . رمان . داستان . کتاب . سریال . متن،. و ...... #ترجمه #زبان #مترجم #انگلیسی #سریال #فیلم #راحت #ارزان #تخصص #کلپ #مقاله #سریال #رمان #تخصصی #ارزان #کم #خارجی #مقاله #دانشجو #فلش #سریالی #کلیپ #سینمایی #فیلمنامه #رمان #کمترین #قیمت #سریع #با #کیفیت
حال و روز یه سری دوستان #تضاد مرسی از
# امیر علی هم چشماش خیس بود... هق هقم بلند شد... _ امیر... امیر مرد...پانی مرد...نه..اکرم مرد... اکرم مرد امیر..مرد... بخاطر تلافی کردن مرد... تلافی کرد سینا منو دوست داشت... خودش مرد ولی تلافی... امیر پانی مرد... واییی مامانش.... اامیر علی انگار میخواست ارومم کنه ولی پارچه ای که جلو دهنش بسته شده بود نمیزاشت حرف بزنه... انقدر گریه کردم که چشمام جمع شده بود... کم کم پلکم روی هم اومد و به خواب رفتم... **** با صدای کوبیده شدن در از خواب پریدم... برای یک لحظه موقعیتمو فراموش کردم ولس با دیدن زهره و دست و پاهای بسته ام همه چیز یادم اومد... زهره نیش خندی زد و به سمتم اومد... زهره: گریه کردی نه؟... هه حتما بخاطر اکرم؟... چشمامو بستم تا چهره کثیفشو نبینم... هنوز باورم نمیشد جلوی چشمای من با خونسردی تمام چاقو تو شکم و پهلو پانی فرو کرد... هنوز جسد پانی پایین پام افتاده بود و خونش تا زیر پام رفته بود... با کشیده شدن جسد پانی توسط زهره به کنار دیوار چشمم به رد خونی که بر اثر کشیدن روی زمین مونده بود خشک شد... بخاطر انتقام از من جونشو فدا کرد... چرا نفهمید من سینا و فقط یه دوست میدونستم نه بیشتر... نه نفهمید علاقه سینا تقصیر من نیست... چرا نفهمید ... اگه میفهمید اگه به جای همکاری با زهره با خودم حرف میزد.. نمیمرد... نمیکشتش... زهره پوزخند صدا داری زد و گفت: هه برا اکرم گریه میکنی؟... چقدر کثیف بود و نمیدونستیم... چرا جهان انقدر بهش اعتماد داشت... من چطور این چند سال تنها کنارش زندگی کردم... با نفرت نگاهش کردم و گفتم: تو کشتیش تو عوضی اکرم و کشتی... حتی به شریکتم رحم نکردی... تو یه... با صدای خنده زهره حرف تو دهنم ماستید... مستانه میخندید و دستشو روی شکمش گذاشته بود... انگار حرفام انقدری خنده دار بوده که اینطور از ته دل میخنده... زهره: شریک... وای دختر تا حالا نمیدونستم انقدر با مزه ای... یک دفعه حالت چهره اش تغییر کرد اخم غلیظی کرد و لگد محکمی به جسد پانی یا همون اکرم زد...با حرص ادامه داد: تو به این هرجایی میگی شریک؟... هه... اکرم از شونزده سالگی از خونه فرار کرده بخاطر چی؟ بخاطر اینکه باباش پول نداشت به قر و فر خانوم برسه... تو دلت برا این سوخته؟ ... واقعا خنده داره... شریک؟... هه من فقط ازش استفاده کردم تا دق و دلی این چند سالی که جهان منو نادیده گرفت ازش بگیرم... با خراب کردن تو... با دام پهن کردن برای تو... ولی تو انقدر خرشانس بودی که این شازده زود تر از موعد جلوتو گرفت... نگاهی به امیر علی انداختم با اخم زهره نگاه میکرد... #تضاد
# _ یعنی.. یعنی اون گربه هارو شما سر بریدید؟؟... یعنی شما عروسکمو وسط,حیاط اتش زدین؟؟؟ نه باورم نمیشه... سرمو به سمت پانی چرخوندم و جیغ کشیدم: پانی بگو که داری دروغ میگی؟.. داری دروغ میگی نه... یک دفعه زهره و پانی هر دو باهم زدن زیر خنده... خنده چندش اور و شیطانیشون تنمو لرزوند... پانی: اره جوجو... همه اش کار ما دوتا بود.. قبول دارم بریدن سر اون گربه ها یکم خشن بود ولی خب ارزشش و داشت. همین که شب ها کابوس میدیدی و با جیغ از خواب میپریدی دلمو خنک میکرد... زجه زدم_ خیلی اشغالی پانی من فکر میکردم ما مثل خواهریم... چطور اینکارو باهام کردی؟... زهره:دیگه بسه خیلی حرف میزنی, اکرم جلوی دهنش ببند... پانی اومد سمتم تا جلوی دهنم و ببنده تقلا کردم و خودمو تکون دادم ملتمسانه داد زدم: فقط بگو چرا... بگو چرا اینکارو میکنی...چرا... چرا پانی... بگو چر... با بسته شدن دهنم فریادم خفه شد.. پانی برعکس زهره عصبی شده بود... لگد محکمی به پام زد و از زیر زمین رفت بیرون... زهره پوزخندی زد رو به روی امیر علی وایساد... پارچه جلو دهنشو کشید پایین.... زهره: راستی خاله جونت چطوره؟... امیر علی از خشم قرمز شده بود, ولی حرفی نزد فقط خشمناک نگاهش میکرد.... زهره: اوه ترسیدم... چه چشمای وحشی داری... قبلا که خیلی اروم بودی بی خیال رو صندلی نشست و پاشو روی هم انداخت... دست کرد تو جیب شلوارش و بطری کوچیکی از توش در اورد... زهره: میدونی این چیه؟... نوچ نمیدونی... بزار برات بگم... سه قاشق از این یه فیلو زمین میزنه... من پنج تا قاشق از اینو تو غذا خاله جونت ریختم, ولی از بس سگ جون بود که خودشو بچه اش هنوز زنده ان... با فریاد امیر علی تو جام پریدم,... شاید اگه به صندلی بسته نشده بودم بیشتر از این تکون میخوردم... امیر علی: کثافتتت... . امیر علی داد میزد و زهره فحش میداد ولی زهره بیخیال فقط میخندید... تا حالا امیر علی و انقدر اعصبانی ندیده بودم.... از ته دل فریاد میکشید... رگ گردنش بیرون زده بود... احساس میکردم به زور نفس میکشه و ممکنه هر لحظه قلبش به ایسته... زهره پارچه دوباره دور دهنش محکم بست و برگشت سرجاش نشست... زهره خونسرد : میدونم... میدونم.... محبوبه برای تو خاله نیس مثل مادر میمونه...شونه ای بالاا انداخت: ولی خب حقش بود... از جاش بلند شد و شروع کرد به قدم زدن: تا یک ساعت دیگه من گاوصندق و خالی میکنم با چندتا یادگاری از وسایل عتیقه خونه میزنم به چاک... ولی دارم به این فکر میکنم که چه بلایی سر شما دوتا بیارم... #تضاد
🔆 عشق بر هیچ تضادی استوار نیست، صفتهای خوب تضاد دارد، صفتهای بد، عشق کیفیتی است بیرون تضادها که ازفهم ذهن خارج است #عشق #تضاد #استوار #صفات #کیفیت #فهم #ذهن
#سر_درد یعنی فکرهایی که تو #ناخوآگاهم مرور میشه #سر_درد یعنی زنده ام اما آرامش از دنیام دور میشه دنبال ردی از #خودم هستم تو #آینه هایی که پُر از خاکه #دروغ هارو دوست دارم چون گاهی #حقیقت خیلی ترسناکه من یک #تضاد بی سرانجام و ترکیبی از #عشق و #تنفرم #روزا نمیشناسم تورو #شبا تو #خاطراتت غلت میخورم
🌐🌐🌐🌐🌐🌐🌐🌐 ‍ ‍ هر آنچه را که به سختی در دست هایت نگاه داشته ای، هر آنچه را که به سختی به آن عشق می ورزی، هر آنچه را که اکنون به سختی از آنِ توست رها کن، ای مونس من تا به راستی از آن تو باشد 🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏 سلام به تمام شما خوبان و عزیزان و عاشق خدا تراک ۲۹.۳۰ و اتمام این کتاب صوتی را الان در کانال ( خدا هست ) ارسال کردم .همتونو به خالق عشق میسپارم 🌐🌐🌐🌐🌐🌐🌐🌐🌐🌐🌐🌐🌐🌐 راهبی که فراری‌اش را فروخت  اثر رابین اس شارما یک کتاب خوب و پرفروش که در قالب یک داستان و مکالمه دو دوست، درس‌هایی برای ارتقای معنوی و فلسفه زندگی به شما می‌دهد. یک وکیل بعد از حمله قلبی، خانه و خودروی فراری‌اش را می‌فروشد و رهسپار کوه‌های هیمالایا می‌شود و در این مسیر درس‌هایی برای زندگی بهتر می‌آموزد. این کتاب را انتشارات آینده درخشان در ۲۳۶ صفحه منتشر کرده است. 🌐🌐🌐🌐🌐🌐🌐🌐🌐🌐🌐🌐🌐🌐 حضور شما در اینجا اتفاقی نیست 🌎 برای ورود  مستقیم  به کانال(خداهست) بر روی لینک موجود در صفحه اصلی کلیک کنید. در صورت ایجاد مشکل برای ورود مستقیم اسم کانال را در تلگرام سرچ کنید 🌏👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇 ://./ #خدا #حق #عشق #جهان_هستی #واقعیت #حقیقت #ارامش #قران #مثبت #تضاد #انرژی #درون #خدا_شناسی #خود_شناسی #معرفت #باو #سودای_حقیقت #خدای_عشق #عاشق_خدا #فقط_خدا #اتمام_ کتاب #صوتی_راهبه ای _که #فراریش_را #فروخت
روزی در بدترين حالت روحی بودم، فشارها و سختىﻫﺎ جانم را به تنگ آورده بود. سر در گم و درمانده بودم. مستأصل و نگران، با حالتی غريب و روحى ﺑﻰجان و ﺑﻰتوان به زندگی خود ادامه ﻣﻰدادم. همسرم مرا ديد به من نگاه کرد و از من دور شد، چند دقيقه بعد با لباس سر تا پا سياه روی سکوى خانه نشست. دعا خواند و سوگوارى کرد! با تعجب پرسيدم: چرا سياه پوشيدهﺍی؟ چرا سوگواری ﻣﻰکنی؟ همسرم گفت: مگر ﻧﻤﻰدانی او مُرده است؟ پرسيدم: چه کسی؟ همسرم گفت: خدا... خدا مُرده است! با تعجب پرسيدم: مگر خدا هم ﻣﻰمیرد؟ اين چه حرفی است که ﻣﻰزنی؟ همسرم گفت: رفتار امروزت به من گفت که خدا مُرده و من چقدر غصه دارم، حيف از آرزوهايم... اگر خدا نمُرده پس تو چرا اينقدر غمگين و ناراحتی؟؟؟؟ در آن لحظه بود که به زانو در آمدم راست ﻣﻰگفت، گويا خدای درون دلم مُرده بود. بلند شدم و براى ناامیدیﺍم از خدا طلب بخشش کردم. خدا هرگز ﻧﻤﻰميرد!در تمام سختی ها دستش را بگیرید . او همه جا هست . 💿💿💿💿💿💿💿💿💿💿💿💿💿💿 حضور شما در اینجا اتفاقی نیست 🌎 برای ورود  مستقیم  به کانال(خداهست) بر روی لینک موجود در صفحه اصلی کلیک کنید. در صورت ایجاد مشکل برای ورود مستقیم اسم کانال را در تلگرام سرچ کنید 🌏👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇 ://./ #خدا #حق #عشق #جهان_هستی #واقعیت #حقیقت #ارامش #قران #مثبت #تضاد #انرژی #درون #خدا_شناسی #خود_شناسی #معرفت #باور #عشق_آسمانی #علمی #فلسفه #حقیقت_مطلق #عالم_کثرت #عالم_وحدت #سودای_حقیقت #خدای_عشق #عاشق_خدا #فقط_خدا
تو نبايد برحسب محدوديتها بينديشي. بايد از تمام پندارهاي محدوديت ساز رها شوي. آگاه شدن از اينكه " من جسم و بدن نيستم " سرآغاز سفري بزرگ است. آگاه شدن از اينكه " من ذهن و روان نيز نيستم " گامي به پيش است و سرانجام، آگاه شدن از اينكه " من حتي احساس نيزنيستم" آخرين گام است. با برداشتن اين سه گام سفر به پايان مي رسد،‌ زيرا در چهارمين گام وجود خويش را كشف خواهي كرد- وجودي كه پهناور و نامحدود است. به پهناوري دريا و آسمان است. شناخت وجود، شناخت خدا، شادماني و سرمستي است. و اين يگانه تجربه اي است كه ارزش تجربه كردن دارد تمام ديگر چيزها به تباهي مي روند. فرصت بزرگ دست يافتن به گنج واقعي را هدر مي دهند. و تو همچنان مشغول جمع آوري گوش ماهي و سنگهاي رنگين كنار دريا هستي در حاليكه گنج در درون توست. پادشاهي خداوند در درون توست. پس، از انديشيدن بر حسب محدوديتها دست بردار تا بتواني به وجود نا محدود و بي نهايت خود نزديك و نزديكتر شوي 💿💿💿💿💿💿💿💿💿💿💿💿💿 حضور شما در اینجا اتفاقی نیست 🌎 برای ورود  مستقیم  به کانال(خداهست) بر روی لینک موجود در صفحه اصلی کلیک کنید. در صورت ایجاد مشکل برای ورود مستقیم اسم کانال را در تلگرام سرچ کنید 🌏👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇 ://./ #خدا #حق #عشق #جهان_هستی #واقعیت #حقیقت #ارامش #قران #مثبت #تضاد #انرژی #درون #خدا_شناسی #خود_شناسی #معرفت #باور #عشق_آسمانی #علمی #فلسفه #حقیقت_مطلق #عالم_کثرت #عالم_وحدت #سودای_حقیقت #خدای_عشق #عاشق_خدا #فقط_خدا
《تضاد》

یکی از بزرگترین مشکلات بینشی ما اینه که خودمون رو درگیر تضاد عجیبی میکنیم که : خدایا چرا ظلم هست چرا فرعون هست چرا این هست چرا بدی هست ... ؟!؟!
در حالی که ما فقط وظیفه داریم که یا بریم به سمت ظلم یا بریم به سمت عدل ، تکلیف خودمون رو روشن بکنیم ، نه به اصل صورت مساله اعتراض بکنیم!! چون جواب به ما میدن اگه ظلم نبود که شما تو جهان تک قطبی بودی، بالا بودی، اصلاً اینجا نبودی...
درسته ؟! یعنی در واقع اون ها اگه میخواستن بالا باشیم ، مَلَک بود، ملائکه بودند، خوب؟! ملائکه بودند! 
خوب دیگه ما رو میخواستند چیکار کنند دیگه!!
خوب ما یک تجربه جدیدیم...
اگر قرار بود این تجربه جدید نشه ،خوب از ما بهتر و از ما بی خطرتر و بی دردسر تر و نمیدونم...
گفتند دیگه؛ گفتند :
《تضاد》 یکی از بزرگترین مشکلات بینشی ما اینه که خودمون رو درگیر تضاد عجیبی میکنیم که : خدایا چرا ظلم هست چرا فرعون هست چرا این هست چرا بدی هست ... ؟!؟! در حالی که ما فقط وظیفه داریم که یا بریم به سمت ظلم یا بریم به سمت عدل ، تکلیف خودمون رو روشن بکنیم ، نه به اصل صورت مساله اعتراض بکنیم!! چون جواب به ما میدن اگه ظلم نبود که شما تو جهان تک قطبی بودی، بالا بودی، اصلاً اینجا نبودی... درسته ؟! یعنی در واقع اون ها اگه میخواستن بالا باشیم ، مَلَک بود، ملائکه بودند، خوب؟! ملائکه بودند! خوب دیگه ما رو میخواستند چیکار کنند دیگه!! خوب ما یک تجربه جدیدیم... اگر قرار بود این تجربه جدید نشه ،خوب از ما بهتر و از ما بی خطرتر و بی دردسر تر و نمیدونم... گفتند دیگه؛ گفتند : " نَحنُ نُسَبِّحُ بِحَمدِکَ وَ نُقَدَّسُ لَکَ " ما که هستیم... به این خوبی اما "نه" ! اینی که ما اومدیم دنبال تجربه ی بی نظیر !تجربه عجیب غریبی ما اومدیم دنبالش، و برای همینم لازم بوده اینجا باشیم پایین بیایم، بخاطر اینه که این تجربه رو در عالم هستی چیکار کنیم؟! به جا بگذاریم استاد محمد علی طاهری #استادمحمدعلى_طاهرى #دکتر_محمدعلی_طاهری #آزادی #عرفان_کیهانی #استاد_طاهری #ایران #عرفان_حلقه #تهران #اوین #عرفان_عملی #اصفهان #تبریز #یاسوج #سایمنتولوژی #تضاد #طب_مکمل #طبیعت #اینستاگرام
تضاد رنگها در دکوراسیون اتاق خواب🌹 #تضاد #رنگ #طراحی #اتاق_خواب #چیدمان #دکوراسیون داخلی
# کیان و متقاعد کردم یه گوش مالی بهت بده... اونم از دستت شاکی بود.. از اینکه بهش توجه نمیکنی و ازش خوشت نمیاد عصبانی بود... اوایل خیلی سعی میکرد تورو به سمت خودش بکشونه ولی وقتی دید فایده نداره اونم بیخیال شد... پیشنهاد من بود به درس درست و حسابی بهت بده... اونم قبول کرد به مهمونی بگیره و روانگردان خوردت بده... با چند تا پیک مشروب و چند تا کام حشیش حسابی رفته بودی تو فضا... انقدر از خود بیخود شده بودی که نفهمیدی تو بغل چند تا پسر رقصیدی و وول خوردی... هه منم اونجا بودم... و چندتا عکس یادگاری از لحظات نابی که داشتی انداختم... نا باورانه گفتم_ تو... پانی: اره عزیزم من... با میکاپ متفاوت و پستیژ جدید منو نشناختی... اون شب کلی ازت عکس گرفتم... دلم میخواست وقتی پلیس میگیردت و بابات میفهمه قیافتو ببینم... ولی انقدر خر شانس بودی که خودتو بالا کشوندی و رفتی تو خونه امیر علی... تیرم به سنگ خورد ولی زهره کمکم کرد ازت اخاذی کنیم... فقط کافی بود به یکی پول بدم تا بشه زبون من... هرچی میخواستم بگم و اون زنگ میزد و میگفت ... ازت پول گرفتیم اون عتیقه... ولی وقتی سری اخر گفتی پول نمیدی اول از همه عکس هارو برای حامد و بعد برای بابات فرستادم... هه حامد داشت سکته میکرد... دلم نمیخواست اون صحنه طلایی و از دست بدم برای همین خودم عکس هارو براش بردم... اول حرفامو باور نمیکرد ولی وقتی عکس های تو مهمونی بهش نشون دادم دیگه نتونست باور نکنه... با یاد اوری اون روز جیغ کشیدم: عوضی ... اشغال... خیلی پستی... با تو دهنی که بهم زد ساکت شدم فقط با عصبانیت نگاهش میکردم باورم نمیشد پانی و زهره پشت همه اون تهدید ها باشن.. پانی: وقتی سروش گفت که حامد چطوری وسط خیابون ولت کرده از خوشحالی داشتم پر در میاوردم... زبونم بند اومده بود از این همه کثیفی,میدید من چقدر اذیت شدم و لذت میبرد,ولی چرا؟ زهره: اومم یکی از بهترین روزهای زندگیم... جهانگیر به مرز سکته کردن رسیده بود.. اون روز خیلی سعی کردم خودمو ناراحت نشون بدم حتی گریه هم کردم ولی از درون شاد بودم,کمر جهانگیر خم شد,چقدر منتظر اون روز بودم,برام بهشت بود وقتی میدیم چطور قلبشو ماساژ میده... #تضاد
.
اگر انرژی های تو در جنگ ها و تضادهای درونی تلف نشود، انرژیت به نقطه ای خواهد رسید که به صوررت خودکار تبدیل به هوشیاری می شود، آنگاه به ابعاد والاتری خواهی رسید.
اوشو

#انرژی #تضاد #هوشیاری #اوشو
. اگر انرژی های تو در جنگ ها و تضادهای درونی تلف نشود، انرژیت به نقطه ای خواهد رسید که به صوررت خودکار تبدیل به هوشیاری می شود، آنگاه به ابعاد والاتری خواهی رسید. اوشو #انرژی #تضاد #هوشیاری #اوشو
💿💿💿💿💿💿
این سبزه که تماشا گه ماست 
خاک سبزه ما .تماشا گه کیست
🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏 سلام به همه شما خوبان .نمی خواستم این پرسش را ازشما دوستان بخواهم .وای دیروز شنیدم که شخصی عزیزش را از دست میدهد .و متاسفانه شب بعدش دست به خودکشی میزند و دربالای سرش این نامه را پیدا میکنند .که کسی مسئول مرگ من نیست ومن خودم را کشتم .که پس از مرگم به ...برسم و آنجا مجددا با ...زندگی کنم .خواهش میکنم .نظر ارزشمند خودتونو در مورد این قضیه بیان فرمایید .نظرهر کسی محترم است .شاید این بنده خدا بد متوجه شده که (فردا که ز ین دیر فنا در گذریم .با هفت هزار سالگان سر بسریم ) منتظر نظرات شما هستم شاید حتی یکنفر با نظرات شما .به آگاهی و درک فلسفه مرگ پی ببرد .همتونو بخدای رحمان ورحیم میسپارم .
💿💿💿💿💿💿💿💿💿💿💿💿💿💿💿💿
ایکاش این بنده خدا .کتاب .کار از کار گذشت .را که قبلا در کانال (خداهست) را ارسال کرده بودم گوش فرا داده بود !!!!
🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏 حضور شما در اینجا اتفاقی نیست 🌎
برای ورود  مستقیم  به کانال(خداهست) بر روی لینک موجود در صفحه اصلی کلیک کنید.
در صورت ایجاد مشکل برای ورود مستقیم اسم کانال را در تلگرام سرچ کنید
🌏👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇
https://telegram.me/godonlly
#خدا#حق#عشق#جهان_هستی#واقعیت#حقیقت#ارامش#قران#مثبت#تضاد#انرژی#درون#خدا_شناسی#خود_شناسی#معرفت#باور#عشق_آسمانی#علمی#فلسفه#حقیقت_مطلق#عالم_کثرت#عالم_وحدت#سودای_حقیقت#خدای_عشق#عاشق_خدا#فقط_خدا#فلسفه_مرگ#
💿💿💿💿💿💿 این سبزه که تماشا گه ماست خاک سبزه ما .تماشا گه کیست 🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏 سلام به همه شما خوبان .نمی خواستم این پرسش را ازشما دوستان بخواهم .وای دیروز شنیدم که شخصی عزیزش را از دست میدهد .و متاسفانه شب بعدش دست به خودکشی میزند و دربالای سرش این نامه را پیدا میکنند .که کسی مسئول مرگ من نیست ومن خودم را کشتم .که پس از مرگم به ...برسم و آنجا مجددا با ...زندگی کنم .خواهش میکنم .نظر ارزشمند خودتونو در مورد این قضیه بیان فرمایید .نظرهر کسی محترم است .شاید این بنده خدا بد متوجه شده که (فردا که ز ین دیر فنا در گذریم .با هفت هزار سالگان سر بسریم ) منتظر نظرات شما هستم شاید حتی یکنفر با نظرات شما .به آگاهی و درک فلسفه مرگ پی ببرد .همتونو بخدای رحمان ورحیم میسپارم . 💿💿💿💿💿💿💿💿💿💿💿💿💿💿💿💿 ایکاش این بنده خدا .کتاب .کار از کار گذشت .را که قبلا در کانال (خداهست) را ارسال کرده بودم گوش فرا داده بود !!!! 🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏 حضور شما در اینجا اتفاقی نیست 🌎 برای ورود  مستقیم  به کانال(خداهست) بر روی لینک موجود در صفحه اصلی کلیک کنید. در صورت ایجاد مشکل برای ورود مستقیم اسم کانال را در تلگرام سرچ کنید 🌏👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇 ://./ #خدا #حق #عشق #جهان_هستی #واقعیت #حقیقت #ارامش #قران #مثبت #تضاد #انرژی #درون #خدا_شناسی #خود_شناسی #معرفت #باور #عشق_آسمانی #علمی #فلسفه #حقیقت_مطلق #عالم_کثرت #عالم_وحدت #سودای_حقیقت #خدای_عشق #عاشق_خدا #فقط_خدا #فلسفه_مرگ
وقتی بچه بودم کنار مادرم می‌خوابیدم و هرشب یک آرزو می‌کردم.
مثلاً آرزو می‌کردم برایم اسباب بازی بخرد؛ می‌گفت: «می‌خرم به شرط اینکه بخوابی.» یا آرزو می‌کردم برم بزرگترین شهربازیِ دنیا؛ می‌گفت: «می‌برمت به شرط اینکه بخوابی.» یک شب پرسیدم «اگر بزرگ بشوم به آرزوهایم می‌رسم؟» گفت: «می‌رسی به شرط اینکه بخوابی.» هر شب با خوشحالی می‌خوابیدم. اِنقدر خوابیدم که بزرگ شدم و آرزوهایم کوچک شدند.
دیشب مادرمو خواب دیدم؛ پرسید: «هنوز هم شب‌ها قبل از خواب به آرزوهایت فکر می‌کنی؟» گفتم: «شب‌ها نمی‌خوابم.» گفت: «مگر چه آرزویی داری؟» گفتم: «تو اینجا باشی و هیچ آرزویی نداشته باشم.» گفت: «سعی خودم را می‌کنم به خوابت بیایم، به شرط آنکه بخوابی
💿💿💿💿💿💿💿💿💿💿💿💿💿 حضور شما در اینجا اتفاقی نیست 🌎
برای ورود  مستقیم  به کانال(خداهست) بر روی لینک موجود در صفحه اصلی کلیک کنید.
در صورت ایجاد مشکل برای ورود مستقیم اسم کانال را در تلگرام سرچ کنید
🌏👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇
https://telegram.me/godonlly
#خدا#حق#عشق#جهان_هستی#واقعیت#حقیقت#ارامش#قران#مثبت#تضاد#انرژی#درون#خدا_شناسی#خود_شناسی#معرفت#باور#عشق_آسمانی#علمی#فلسفه#حقیقت_مطلق#عالم_کثرت#عالم_وحدت#سودای_حقیقت#خدای_عشق#عاشق_خدا#فقط_خدا#خواب _ دیدن _مادر#
وقتی بچه بودم کنار مادرم می‌خوابیدم و هرشب یک آرزو می‌کردم. مثلاً آرزو می‌کردم برایم اسباب بازی بخرد؛ می‌گفت: «می‌خرم به شرط اینکه بخوابی.» یا آرزو می‌کردم برم بزرگترین شهربازیِ دنیا؛ می‌گفت: «می‌برمت به شرط اینکه بخوابی.» یک شب پرسیدم «اگر بزرگ بشوم به آرزوهایم می‌رسم؟» گفت: «می‌رسی به شرط اینکه بخوابی.» هر شب با خوشحالی می‌خوابیدم. اِنقدر خوابیدم که بزرگ شدم و آرزوهایم کوچک شدند. دیشب مادرمو خواب دیدم؛ پرسید: «هنوز هم شب‌ها قبل از خواب به آرزوهایت فکر می‌کنی؟» گفتم: «شب‌ها نمی‌خوابم.» گفت: «مگر چه آرزویی داری؟» گفتم: «تو اینجا باشی و هیچ آرزویی نداشته باشم.» گفت: «سعی خودم را می‌کنم به خوابت بیایم، به شرط آنکه بخوابی 💿💿💿💿💿💿💿💿💿💿💿💿💿 حضور شما در اینجا اتفاقی نیست 🌎 برای ورود  مستقیم  به کانال(خداهست) بر روی لینک موجود در صفحه اصلی کلیک کنید. در صورت ایجاد مشکل برای ورود مستقیم اسم کانال را در تلگرام سرچ کنید 🌏👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇 ://./ #خدا #حق #عشق #جهان_هستی #واقعیت #حقیقت #ارامش #قران #مثبت #تضاد #انرژی #درون #خدا_شناسی #خود_شناسی #معرفت #باور #عشق_آسمانی #علمی #فلسفه #حقیقت_مطلق #عالم_کثرت #عالم_وحدت #سودای_حقیقت #خدای_عشق #عاشق_خدا #فقط_خدا #خواب _ دیدن _مادر
ايا تضاد خوب است؟
با وجود اينكه تضادها گاها گروه را متلاشي مي كند، متخصصان پيشنهاد مي كنند تضاد در زماني كه افراد سعي مي كنند به صورت منسجم عمل نمايند طبيعي است. گروه هايي كه اين فرآيند را درك كنند مي توانند از تضاد ها خلاقانه استفاده كنند.
Although conflicts sometimes distrupt groups, specialists suggest the conflict is normal and natural when different people attempt to act in an integrated way. Groups that understand this process can use their conflicts creatively.
#تضاد#گروه#conflict#خلاقيت#creative #groupسازمان#organisation #marketing#marketingandi#doctorate_of_business_administration #masoud_zavarei#marketing_group #marketing_team#leadership #مديريت#رهبري#management #leader#رهبر#كنترل#control #ارتباط#relationship#ارتباطات
ايا تضاد خوب است؟ با وجود اينكه تضادها گاها گروه را متلاشي مي كند، متخصصان پيشنهاد مي كنند تضاد در زماني كه افراد سعي مي كنند به صورت منسجم عمل نمايند طبيعي است. گروه هايي كه اين فرآيند را درك كنند مي توانند از تضاد ها خلاقانه استفاده كنند. , . . #تضاد #گروه #خلاقيت #سازمان #مديريت #رهبري #رهبر #كنترل #ارتباط #ارتباطات
#141 
زهره: اکرم دهن این اشغال رو ببند نمیخوام صدای جیغ هاشو بشنوم... بعدم صندلی از گوشه زیر زمین برداشت و گذاشت رو به روی امیر علی...
زهره: پیشنهاد خوبیه...
اون زن که حالا فهمیدم اسمش اکرم اومد سمتم و پارچه کثیفی روی دهنم گذاشت و بی توجه به تقلاهای من روی دهنم بست... وحشتزده به امیر علی نگاه کردم, امیر علی با ناراحتی به من تو چشمام نگاه کرد و اروم چشماشو بست... یعنی نگران نباش... ولی نگران بودم... خیلی... یه حس بهم میگفت اتفاق بدی تو راهه... بد تر از کتک هایی که تو این یک ساعت خوردم... امیر علی: بگو چی میخوای؟... زهره: خیلی چیزا میخوام... دونه دونه... به موقعش بهت میگم... ولی الان میخوام سوپرایزتون کنم... یه سوپرایز برای رویا چطوره؟... به دنبال این حرفش یه اشاره ای به اکرم کرد ... اکرم اومد رو به رو صندلی و به سمتم خم شد به طوری که چند سانتی صورتم چشم تو چشم شدیم... چشم های وحشتزده من با چشم های خندون و پر نفرت  اکرم (تضاد)  بدی داشت... دستشو به شالی که به سر و صورتش بسته بود کشید و تو یه حرکت بازش کرد....
#تضاد 
#مهرناز_کاویانی
#دوستاتونو_تنگ_کنیید
زهره: اکرم دهن این اشغال رو ببند نمیخوام صدای جیغ هاشو بشنوم... بعدم صندلی از گوشه زیر زمین برداشت و گذاشت رو به روی امیر علی... زهره: پیشنهاد خوبیه... اون زن که حالا فهمیدم اسمش اکرم اومد سمتم و پارچه کثیفی روی دهنم گذاشت و بی توجه به تقلاهای من روی دهنم بست... وحشتزده به امیر علی نگاه کردم, امیر علی با ناراحتی به من تو چشمام نگاه کرد و اروم چشماشو بست... یعنی نگران نباش... ولی نگران بودم... خیلی... یه حس بهم میگفت اتفاق بدی تو راهه... بد تر از کتک هایی که تو این یک ساعت خوردم... امیر علی: بگو چی میخوای؟... زهره: خیلی چیزا میخوام... دونه دونه... به موقعش بهت میگم... ولی الان میخوام سوپرایزتون کنم... یه سوپرایز برای رویا چطوره؟... به دنبال این حرفش یه اشاره ای به اکرم کرد ... اکرم اومد رو به رو صندلی و به سمتم خم شد به طوری که چند سانتی صورتم چشم تو چشم شدیم... چشم های وحشتزده من با چشم های خندون و پر نفرت اکرم (تضاد) بدی داشت... دستشو به شالی که به سر و صورتش بسته بود کشید و تو یه حرکت بازش کرد.... #تضاد #مهرناز_کاویانی #دوستاتونو_تنگ_کنیید
#140 
بعدم امیر علی و مخاطب قرار داد: دست از پا خطا کنی چاقو و تو گردنش فرو میکنم...
امیر علی با صدای ارومی گفت: چرا اینکارو میکنی؟ هرچی  پول میخوای بردار و برو رویا ول کن بره...
زهره پوزخند صدا داری زد و گفت: هه ولش کنم بره؟... تازه کلی باهاش کار دارمم.... یک دفعه داد زد: د یالا... بشین رو این صندلی وگرنه جلو خودت کشتمش... با صدایی که از ته چاه در میومد ملتمسانه گفتم: تورو خدا زهره... ولمون کن... بیا هرچی میخوای خودم بهت میدم برو هرجا خواستی برو ...
با احساس درد و سوزش شدیدی روی سرشونه ام جیغ کشیدم ....
زهره: خفه میشی یا بیشتر خط خطیت کنم؟...
امیر علی یک قدم به جلو برداشت که زهره چاقو زیر گلوم گرفت تهدید امیز گفت:اگه  جرعت داری بیا نزدیک تر تا بکشمش...
امیر علی به عقب برگشت و سریع گفت: خیلی خب... خیلی خب... اروم باش جلوتو نمیام... فقط بگو چی میخوای؟... زهره: افرین پسر خوب... این شد حرف... برو بشین رو اون صندلی... امیر علی به سمت صندلی رفت و روش نشست... زهره خطاب به زن جوون ساکتی که گوشه اتاق وایساده بود گفت:برو  دست و پاهاشو ببند... مانتو و شلوار اسپرت به تن داشت ولی سر و صورتش و کاملا پوشونده بود به طوری که فقط کمی از چشماش مشخص بود... از نوع راه رفتنش حدس میزدم کم سن و ساله... دختر به سمت امیر علی رفت و شروع به بستن طناب دور دست و پاهاش کرد... زهره: خوبه... امیر علی: بگو چی میخوای و این بازی تمومش کن
با بسته شدن امیر علی به صندلی انگار امیدم ناامید شد... زهره پاک دیوونه شده بود... حرکاتش برای یک  ادم سالم نبود.. هیستیریک میخندید و وحشیانه منو کتک میزد... برام سوال بود که چرا ؟.. منو زهره هیچ وقت رابطه خوبی باهم نداشتیم, همیشه از هم بدمون میومد ولی اینکه یه روز بخواد اینطوری منو به باد کتک بگیره و دیوونه بشه برام جز محالات بود... با کشیده شدن موهام توسط اون زن سرمو بلند کردم , زهره بالا سر امیر علی وایساده بود و با لبه پهن چاقو به کف دستش ضربه میزد... زهره: خب خب... چی داریم اینجا؟... اوممم... یه پسر عاشق و یه دختر خراب... چاقو گذاشت زیر چونه امیر علی و مجبورش کرد به  صورتشو نگاه کنه لبخند شیطانی زد و گفت: رویا چطور دلت میاد با این همه پسر بخوابی ولی امیر علی و از دست بدی... از حق نگذریم تیکه بدی نیس
جیغ کشیدم_ خفه شووو.... زهره با لحن ارومی گفت: اخی بهت بر خورد؟.. میخوای بگی خیلی پاکی و با کسی نبودی؟ 
یک دفعه اومد سمتم و محکم زد تو صورتم... بعدم تو صورتم داد کشید: اخرین بارت باشه سر من داد میزنی وگرنه بلایی سرت میارم که ارزوی مرگ کنی.. #تضاد
بعدم امیر علی و مخاطب قرار داد: دست از پا خطا کنی چاقو و تو گردنش فرو میکنم... امیر علی با صدای ارومی گفت: چرا اینکارو میکنی؟ هرچی پول میخوای بردار و برو رویا ول کن بره... زهره پوزخند صدا داری زد و گفت: هه ولش کنم بره؟... تازه کلی باهاش کار دارمم.... یک دفعه داد زد: د یالا... بشین رو این صندلی وگرنه جلو خودت کشتمش... با صدایی که از ته چاه در میومد ملتمسانه گفتم: تورو خدا زهره... ولمون کن... بیا هرچی میخوای خودم بهت میدم برو هرجا خواستی برو ... با احساس درد و سوزش شدیدی روی سرشونه ام جیغ کشیدم .... زهره: خفه میشی یا بیشتر خط خطیت کنم؟... امیر علی یک قدم به جلو برداشت که زهره چاقو زیر گلوم گرفت تهدید امیز گفت:اگه جرعت داری بیا نزدیک تر تا بکشمش... امیر علی به عقب برگشت و سریع گفت: خیلی خب... خیلی خب... اروم باش جلوتو نمیام... فقط بگو چی میخوای؟... زهره: افرین پسر خوب... این شد حرف... برو بشین رو اون صندلی... امیر علی به سمت صندلی رفت و روش نشست... زهره خطاب به زن جوون ساکتی که گوشه اتاق وایساده بود گفت:برو دست و پاهاشو ببند... مانتو و شلوار اسپرت به تن داشت ولی سر و صورتش و کاملا پوشونده بود به طوری که فقط کمی از چشماش مشخص بود... از نوع راه رفتنش حدس میزدم کم سن و ساله... دختر به سمت امیر علی رفت و شروع به بستن طناب دور دست و پاهاش کرد... زهره: خوبه... امیر علی: بگو چی میخوای و این بازی تمومش کن با بسته شدن امیر علی به صندلی انگار امیدم ناامید شد... زهره پاک دیوونه شده بود... حرکاتش برای یک ادم سالم نبود.. هیستیریک میخندید و وحشیانه منو کتک میزد... برام سوال بود که چرا ؟.. منو زهره هیچ وقت رابطه خوبی باهم نداشتیم, همیشه از هم بدمون میومد ولی اینکه یه روز بخواد اینطوری منو به باد کتک بگیره و دیوونه بشه برام جز محالات بود... با کشیده شدن موهام توسط اون زن سرمو بلند کردم , زهره بالا سر امیر علی وایساده بود و با لبه پهن چاقو به کف دستش ضربه میزد... زهره: خب خب... چی داریم اینجا؟... اوممم... یه پسر عاشق و یه دختر خراب... چاقو گذاشت زیر چونه امیر علی و مجبورش کرد به صورتشو نگاه کنه لبخند شیطانی زد و گفت: رویا چطور دلت میاد با این همه پسر بخوابی ولی امیر علی و از دست بدی... از حق نگذریم تیکه بدی نیس جیغ کشیدم_ خفه شووو.... زهره با لحن ارومی گفت: اخی بهت بر خورد؟.. میخوای بگی خیلی پاکی و با کسی نبودی؟ یک دفعه اومد سمتم و محکم زد تو صورتم... بعدم تو صورتم داد کشید: اخرین بارت باشه سر من داد میزنی وگرنه بلایی سرت میارم که ارزوی مرگ کنی.. #تضاد
#139
با درد پوزخند زدم_ هه میخوای منو بکشی؟...
زهره لبخند چندش اوری زد و گفت: شاید...
به دنبال این حرفش لگد محکم تری بهم زد که باعث شد بیوفتم زمین... بعدم بی توجه به من به سمت تلفن رفت و شماره ای گرفت... سعی کردم از جام بلند بشم... ولی وقتی به زور بلند شدم سرم گیج رفت و نزدیک بود بخورم زمین برای همین قبل از اینکه بیوفتم خودم نشستم... با صدای زهره توجهم به مکالمه اش جلب شد...
زهره: بیا اینجا.... نمیدونم کی بود و چی گفت که زهره از کوره به در رفت و داد کشید:
زهره: اصلا برام اهمیت نداره که کدوم قبرستونی هستی و زیر کی خوابیدی بهت میگم پاشو بیا اینجا... یعنی باید بیای فهمیدی؟... مکثی کرد وبرگشت به سمت من و لبخند معنی داری زد و گفت: خوبه... منو رویا منتظرت میمونیم تا بیای..
تلفن و که قطع کرد اومد به سمتمو موهامو توی چنگش اسیر کرد... جیغی از درد کشیدم و دستشو میکشیدم تا موهامو ول کنه ولی بیمارگونه میخندید و با قدرت بیشتری کشید... جیغ میکشیدم و گریه میکردم,  سرم بدجور گیج میرفت و حالت تهوع شدیدی داشتم... زهره: نظرت چیه یکم خوش بگذرونیم؟... موهامو ول کرد و با دست کوبید تو صورتم... بینیم و گونه ام و اتیش گرفت جیغ کشیدم و دستمو روی صورتم گذاشتم...دیوانه وار کتکم میزد و من فقط جیغ میکشیدم..
داد زدم: دیوونه روانی, ولم کن... زهره خنده هیستریکی کرد و پاشو گذاشت روی پام و محکم فشار داد... بدون اینکه حرفی بزنه ولم کرد و یکم ازم فاصله گرفت , روی پله ها نشست... نمیدونم قیافه ام چطور شده بود که انقدر با لذت نگاهم میکرد... انگار از درد کشیدنم واقعا لذت میبرد... اینو از لبخند عمیقی که روی لب هاش بود میشد فهمید... یکم خودمو عقب کشیدم... دستمو دوباره به پشت سرم کشیدم.. هنوز خون میومد ولی خیلی کم تر از قبل.. مثل اینکه خونش داشت بند میومد... صورتم به شدت درد میکرد... خواستم از جام بلند بشم ولی درد تو تمام تنم پیچید و دوباره نشستم... زهره: میخوای بلند بشی؟... اوممم... بزار کمکت کنم...
در کسری از ثانیه خودشو بالای سرم رسوند و موهامو دور دستش پیچید 
مجبورم کرد تا بلندشم..
_ نکش عوضی... ای... ولم کن... ولم کن... خدااااا
محکم تر قبل کشید که باعث شد گردنم خم بشه و دنبالش راه بیوفتم... منو کشون کشون به سمت حیاط برد هرچی جیغ کشیدم و دست و پا زدم فایده ای نداشت, عجیب در مقابلش ناتوان شده بودم...
****
تا چشمم بهش خورد شروع کردم به التماس کردن... _ امیر علی تورو خدا نجاتم بده... تورو خدا منو از دستش نجات بده...
زهره با پشت چاقو ضربه نسبتا محکمی به سرم زد و داد زد:
_ خفه شو.
#تضاد
# با درد پوزخند زدم_ هه میخوای منو بکشی؟... زهره لبخند چندش اوری زد و گفت: شاید... به دنبال این حرفش لگد محکم تری بهم زد که باعث شد بیوفتم زمین... بعدم بی توجه به من به سمت تلفن رفت و شماره ای گرفت... سعی کردم از جام بلند بشم... ولی وقتی به زور بلند شدم سرم گیج رفت و نزدیک بود بخورم زمین برای همین قبل از اینکه بیوفتم خودم نشستم... با صدای زهره توجهم به مکالمه اش جلب شد... زهره: بیا اینجا.... نمیدونم کی بود و چی گفت که زهره از کوره به در رفت و داد کشید: زهره: اصلا برام اهمیت نداره که کدوم قبرستونی هستی و زیر کی خوابیدی بهت میگم پاشو بیا اینجا... یعنی باید بیای فهمیدی؟... مکثی کرد وبرگشت به سمت من و لبخند معنی داری زد و گفت: خوبه... منو رویا منتظرت میمونیم تا بیای.. تلفن و که قطع کرد اومد به سمتمو موهامو توی چنگش اسیر کرد... جیغی از درد کشیدم و دستشو میکشیدم تا موهامو ول کنه ولی بیمارگونه میخندید و با قدرت بیشتری کشید... جیغ میکشیدم و گریه میکردم, سرم بدجور گیج میرفت و حالت تهوع شدیدی داشتم... زهره: نظرت چیه یکم خوش بگذرونیم؟... موهامو ول کرد و با دست کوبید تو صورتم... بینیم و گونه ام و اتیش گرفت جیغ کشیدم و دستمو روی صورتم گذاشتم...دیوانه وار کتکم میزد و من فقط جیغ میکشیدم.. داد زدم: دیوونه روانی, ولم کن... زهره خنده هیستریکی کرد و پاشو گذاشت روی پام و محکم فشار داد... بدون اینکه حرفی بزنه ولم کرد و یکم ازم فاصله گرفت , روی پله ها نشست... نمیدونم قیافه ام چطور شده بود که انقدر با لذت نگاهم میکرد... انگار از درد کشیدنم واقعا لذت میبرد... اینو از لبخند عمیقی که روی لب هاش بود میشد فهمید... یکم خودمو عقب کشیدم... دستمو دوباره به پشت سرم کشیدم.. هنوز خون میومد ولی خیلی کم تر از قبل.. مثل اینکه خونش داشت بند میومد... صورتم به شدت درد میکرد... خواستم از جام بلند بشم ولی درد تو تمام تنم پیچید و دوباره نشستم... زهره: میخوای بلند بشی؟... اوممم... بزار کمکت کنم... در کسری از ثانیه خودشو بالای سرم رسوند و موهامو دور دستش پیچید مجبورم کرد تا بلندشم.. _ نکش عوضی... ای... ولم کن... ولم کن... خدااااا محکم تر قبل کشید که باعث شد گردنم خم بشه و دنبالش راه بیوفتم... منو کشون کشون به سمت حیاط برد هرچی جیغ کشیدم و دست و پا زدم فایده ای نداشت, عجیب در مقابلش ناتوان شده بودم... **** تا چشمم بهش خورد شروع کردم به التماس کردن... _ امیر علی تورو خدا نجاتم بده... تورو خدا منو از دستش نجات بده... زهره با پشت چاقو ضربه نسبتا محکمی به سرم زد و داد زد: _ خفه شو. #تضاد
#138
تا منو دید هول شد و سریع از جلوی گاو صندق بلند شد و وایساد.. اخمام کشیدم تو هم با صدای بلند گفتم : معلوم هست داری چیکار میکنی؟... زهره با لحنی مظلوم سرشو انداخت پایین: کاری نمیکنم بخدا... در گاو صندوق باز بود... اومدم درشو بب..
وسط حرفش پریدم و به دستگاه برش کوچیکی که کنار گاوصندوق بود اشاره کردم:  مطمئنی؟ 
در کسری از ثانیه حالت چهره اش تغییر کرد و با نفرت نگاهم کرد و به سمتم اومد... انقدر نفرت تو چشماش زیاد بود که برای اولین بار از زهره ترسیدم , ناخداگاه یک قدم به عقب برداشتم... زهره: که چی؟.. میخوای جلومو بگیری؟..
اب دهنم قورت دادم ...این زهره نبود که سرشو انداخته بود پایین؟؟؟ خواستم به عقب برگردم که یهو شالمو همراه با موهام تو چنگش گرفت و کشید... جیغ کشیدم و سعی کردم موهامو از دستش خلاص کنم...
زهره: دختره حرومزاده... فکر کردی میتونی جلومو بگیری؟... فکر کردی از حقم میگذرم؟... موهامو بیشتر از قبل کشید که باعث جیغ بلندی بکشم... دستش برای یک لحظه شل شد.. با تمام زورم هولش دادم  زهره که انتظار این حرکت و نداشت به عقب پرت شد و افتاد زمین... سریع از روی زمین بلند شدم و به سمت در دوییدم... خودمو از اتاق بیرون انداختم و دویدم سمت پله ها... پله ها رو دوتا یکی با سرعت پایین میرفتم, عجیب پله هت به نظرم طولانی شده بود انگار نه انگار که یک طبقه بیشتر نیست.. حس اینو داشتم چهار طبقه پله و پایین اومدم.. بدون اینکه پشت سرمو نگاه کنم تند تند پله هارو پایین میومدم ... دو تا پله بیشتر نمونده بودم که یک دفعه با برخورد چیزی به پشت سرم به جلو پرت شدم و با صورت به زمین افتادم... احساس کردم بینی و گونه سمت راستم خورد شد... با درد دستمو به پشت سرم زدم ... با احساس خیسی کف دستم با وحشت دستمو نگاه کردم خونی بود... بی جون نیم قلتی زدم و زهره دیدم که همراه با پوزخندی روی لبش اروم اروم از پله ها پایین میومد... با درد دستمو رو زمین گذاشتم تا بلند بشم... نیم خیز شدم که یک دفعه موهام توسط زهره  کشیده شد... جیغ فرا بنفشی از درد و سوزش سرم کشیدم که همراه شد با خنده کریهه زهره... زهره: اوخی نازی.. اوف شدی؟...
بلند تر از قبل خندید و موهامو ول کرد... با صدایی که بر اثر جیغ کشیدن گرفته بود گفتم_ جهان بفهمه زنده ات نمیزاره... دوباره خندید.. حالم از خنده هاش بهم میخورد... دورم میچرخید و میخندید... یک دفعه خنده اش بند اومد و لگد محکمی به پهلوم زد... زهره: کی گفته قراره بفهمه کوچولو؟...وقتی جهانگیر خان برگرده یه گاوصندوق خالی میبینه که دختر یکی یه دونه اش خالی کرده و زده به چاک..
#تضاد
# تا منو دید هول شد و سریع از جلوی گاو صندق بلند شد و وایساد.. اخمام کشیدم تو هم با صدای بلند گفتم : معلوم هست داری چیکار میکنی؟... زهره با لحنی مظلوم سرشو انداخت پایین: کاری نمیکنم بخدا... در گاو صندوق باز بود... اومدم درشو بب.. وسط حرفش پریدم و به دستگاه برش کوچیکی که کنار گاوصندوق بود اشاره کردم: مطمئنی؟ در کسری از ثانیه حالت چهره اش تغییر کرد و با نفرت نگاهم کرد و به سمتم اومد... انقدر نفرت تو چشماش زیاد بود که برای اولین بار از زهره ترسیدم , ناخداگاه یک قدم به عقب برداشتم... زهره: که چی؟.. میخوای جلومو بگیری؟.. اب دهنم قورت دادم ...این زهره نبود که سرشو انداخته بود پایین؟؟؟ خواستم به عقب برگردم که یهو شالمو همراه با موهام تو چنگش گرفت و کشید... جیغ کشیدم و سعی کردم موهامو از دستش خلاص کنم... زهره: دختره حرومزاده... فکر کردی میتونی جلومو بگیری؟... فکر کردی از حقم میگذرم؟... موهامو بیشتر از قبل کشید که باعث جیغ بلندی بکشم... دستش برای یک لحظه شل شد.. با تمام زورم هولش دادم زهره که انتظار این حرکت و نداشت به عقب پرت شد و افتاد زمین... سریع از روی زمین بلند شدم و به سمت در دوییدم... خودمو از اتاق بیرون انداختم و دویدم سمت پله ها... پله ها رو دوتا یکی با سرعت پایین میرفتم, عجیب پله هت به نظرم طولانی شده بود انگار نه انگار که یک طبقه بیشتر نیست.. حس اینو داشتم چهار طبقه پله و پایین اومدم.. بدون اینکه پشت سرمو نگاه کنم تند تند پله هارو پایین میومدم ... دو تا پله بیشتر نمونده بودم که یک دفعه با برخورد چیزی به پشت سرم به جلو پرت شدم و با صورت به زمین افتادم... احساس کردم بینی و گونه سمت راستم خورد شد... با درد دستمو به پشت سرم زدم ... با احساس خیسی کف دستم با وحشت دستمو نگاه کردم خونی بود... بی جون نیم قلتی زدم و زهره دیدم که همراه با پوزخندی روی لبش اروم اروم از پله ها پایین میومد... با درد دستمو رو زمین گذاشتم تا بلند بشم... نیم خیز شدم که یک دفعه موهام توسط زهره کشیده شد... جیغ فرا بنفشی از درد و سوزش سرم کشیدم که همراه شد با خنده کریهه زهره... زهره: اوخی نازی.. اوف شدی؟... بلند تر از قبل خندید و موهامو ول کرد... با صدایی که بر اثر جیغ کشیدن گرفته بود گفتم_ جهان بفهمه زنده ات نمیزاره... دوباره خندید.. حالم از خنده هاش بهم میخورد... دورم میچرخید و میخندید... یک دفعه خنده اش بند اومد و لگد محکمی به پهلوم زد... زهره: کی گفته قراره بفهمه کوچولو؟...وقتی جهانگیر خان برگرده یه گاوصندوق خالی میبینه که دختر یکی یه دونه اش خالی کرده و زده به چاک.. #تضاد
لطفا در ارتباط با این پست هر چه به ذهنتان میرسد نظر دهید .نظر هر کسی محترم است 🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏 درکانادا پیرمردی را به خاطر دزدیدن نان به دادگاه احضار کردند.
پیرمرد به اشتباهش اعتراف کرد ولی کار خودش را اینگونه توجیه کرد: 
خیلی گرسنه بودم و نزدیک بود بمیرم، قاضی گفت: 
تو خودت می دانی که دزد هستی و من ده دلار تو را جریمه می کنم و میدانم که توانایی پرداخت آنرا نداری به همین خاطر من جای تو جریمه را پرداخت میکنم، درآن لحظه همه سکوت کرده بودند و دیدند که قاضی ده دلار از جیب خود درآورد و درخواست کرد به خزانه بابت حکم پیرمرد پرداخت شود سپس ایستاد و به حاضرین در جلسه گفت:
همه شما محکوم هستید و باید هرکدام ده دلار:جریمه پرداخت کنید چون شما در شهری زندگی میکنید که فقیری مجبور می شود تکه ای نان دزدی کند؛ درآن  جلسه دادگاه ۴٨٠ دلار جمع شد و قاضی آن را به پیرمرد بخشید.

اجازه ندهیم انسانیت در ما بمیرد 
مرگ انسانیت مرگ خوبیهاست
💿💿💿💿💿💿💿💿💿💿📀
حضور شما در اینجا اتفاقی نیست 🌎
برای ورود  مستقیم  به کانال(خداهست) بر روی لینک موجود در صفحه اصلی کلیک کنید.
در صورت ایجاد مشکل برای ورود مستقیم اسم کانال را در تلگرام سرچ کنید
🌏👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇
https://telegram.me/godonlly
#خدا#حق#عشق#جهان_هستی#واقعیت#حقیقت#ارامش#قران#مثبت#تضاد#انرژی#درون#خدا_شناسی#خود_شناسی#معرفت#باور#عشق_آسمانی#علمی#فلسفه#حقیقت_مطلق#عالم_کثرت#عالم_وحدت#سودای_حقیقت#خدای_عشق#عاشق_خدا#فقط_خدا#
لطفا در ارتباط با این پست هر چه به ذهنتان میرسد نظر دهید .نظر هر کسی محترم است 🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏 درکانادا پیرمردی را به خاطر دزدیدن نان به دادگاه احضار کردند. پیرمرد به اشتباهش اعتراف کرد ولی کار خودش را اینگونه توجیه کرد: خیلی گرسنه بودم و نزدیک بود بمیرم، قاضی گفت: تو خودت می دانی که دزد هستی و من ده دلار تو را جریمه می کنم و میدانم که توانایی پرداخت آنرا نداری به همین خاطر من جای تو جریمه را پرداخت میکنم، درآن لحظه همه سکوت کرده بودند و دیدند که قاضی ده دلار از جیب خود درآورد و درخواست کرد به خزانه بابت حکم پیرمرد پرداخت شود سپس ایستاد و به حاضرین در جلسه گفت: همه شما محکوم هستید و باید هرکدام ده دلار:جریمه پرداخت کنید چون شما در شهری زندگی میکنید که فقیری مجبور می شود تکه ای نان دزدی کند؛ درآن جلسه دادگاه ۴٨٠ دلار جمع شد و قاضی آن را به پیرمرد بخشید. اجازه ندهیم انسانیت در ما بمیرد مرگ انسانیت مرگ خوبیهاست 💿💿💿💿💿💿💿💿💿💿📀 حضور شما در اینجا اتفاقی نیست 🌎 برای ورود  مستقیم  به کانال(خداهست) بر روی لینک موجود در صفحه اصلی کلیک کنید. در صورت ایجاد مشکل برای ورود مستقیم اسم کانال را در تلگرام سرچ کنید 🌏👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇 ://./ #خدا #حق #عشق #جهان_هستی #واقعیت #حقیقت #ارامش #قران #مثبت #تضاد #انرژی #درون #خدا_شناسی #خود_شناسی #معرفت #باور #عشق_آسمانی #علمی #فلسفه #حقیقت_مطلق #عالم_کثرت #عالم_وحدت #سودای_حقیقت #خدای_عشق #عاشق_خدا #فقط_خدا
خاطره جالب و خواندنی خسروشكيبايي از زبان خودش

عاقبت پدرم بعد از ماه ها اقامت در تبريز، با زن عقدي خويش  به تهران باز مي گردد . بعد از ورود به خانه ، خطاب به طلعت خانم با صداي نيمه بلند مي گويد :

طلعت ... طلعت كجايي ...؟ سلام آقا ..خوش آمديد ... برو طبقه دوم .... يكي از اتاق ها را آماده كن . از اين به بعد ايشون با ما زندگي مي كنه . طلعت هم بلافاصله اطاعت امر مي كنه و يكي از اتاق هاي بزرگ آفتاب گير را براي اين تازه عروس آماده مي كند .

مادر به خاطر فضاي مرد سالاري ، هرگز جرآت نمي كند از پدر در مورد اين تصميمش بپرسد .
اما در طول سال ها زندگي مشترك ، عروس خانم فرزندي پسر به دنيا مي آورد كه سرخ و سفيد و تپلي است . ولي مادر من در آن زمان هر چه نوزاد به دنيا آورده بود ، يا سر زا رفته بودند و يا در همان كودكي فوت كرده بودند . و از اين كه هووي تازه وارد صاحب فرزندي سالم و سفيد و تپلي است ، غصه مي خورد . اما به خاطر اعتقادات خيلي محكمي كه داشت ، هرگز حسودي نمي كند .

بله ، همان طور كه اشاره كردم ، مادر من واقعآ زني معتقد و مومن بي ريا بود . به اعتقاد مادر ، تنها گناه كبيره اي كه انجام داده بود و به خاطر آن مدام رو به درگاه خدا گريه وزاري و توبه مي كرد ، اين بوده كه در كودكي براي عبور از خيابان ، پاسباني دست او را گرفته و از خيابان عبورش داده بود .

با اين طرز تفكر و اعتقاداتش بود ، كه يك روز رو به در گاه خداوند مي كند و خطاب به او مي گويد :
خدايا .... پروردگارا ... خودت شاهدي كه هرگز ( جز يك بار ) قصور از فرمان تو نكرده ام. و شب روز به عبادت مشغول بودم . آيا اين عدالت است كه هووي من نيامده صاحب يك فرزند كاكل زري بشه ، اما من تمام نوزادانم را از دست بدم ؟ 
خدايا تنها خواهشم از تو اين است كه تنها يك پسر به من بدي ..... پسري كه :
سياه باشه .... زشت باشه ..... اما سالم باشه .... و بدين سان خدا دعاي اين زن مومن را پذيرفت و بعد از سال ها عاقبت فرزندي سياه ، زشت و سالم به نام خسرو به او اعطاء كرد .. پسري كه در فاميل شكيبايي ، تنها اوست كه پوستي تيره دارد .💿💿💿💿💿💿💿💿💿💿
حضور شما در اینجا اتفاقی نیست 🌎
برای ورود  مستقیم  به کانال(خداهست) بر روی لینک موجود در صفحه اصلی کلیک کنید.
در صورت ایجاد مشکل برای ورود مستقیم اسم کانال را در تلگرام سرچ کنید
🌏👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇
https://telegram.me/godonlly
#خدا#حق#عشق#جهان_هستی#واقعیت#حقیقت#ارامش#قران#مثبت#تضاد#انرژی#درون#خدا_شناسی#خود_شناسی#معرفت#باور#عشق_آسمانی#علمی#فلسفه#حقیقت_مطلق#عالم_کثرت#عالم_وحدت#سودای_حقیقت#
خاطره جالب و خواندنی خسروشكيبايي از زبان خودش عاقبت پدرم بعد از ماه ها اقامت در تبريز، با زن عقدي خويش به تهران باز مي گردد . بعد از ورود به خانه ، خطاب به طلعت خانم با صداي نيمه بلند مي گويد : طلعت ... طلعت كجايي ...؟ سلام آقا ..خوش آمديد ... برو طبقه دوم .... يكي از اتاق ها را آماده كن . از اين به بعد ايشون با ما زندگي مي كنه . طلعت هم بلافاصله اطاعت امر مي كنه و يكي از اتاق هاي بزرگ آفتاب گير را براي اين تازه عروس آماده مي كند . مادر به خاطر فضاي مرد سالاري ، هرگز جرآت نمي كند از پدر در مورد اين تصميمش بپرسد . اما در طول سال ها زندگي مشترك ، عروس خانم فرزندي پسر به دنيا مي آورد كه سرخ و سفيد و تپلي است . ولي مادر من در آن زمان هر چه نوزاد به دنيا آورده بود ، يا سر زا رفته بودند و يا در همان كودكي فوت كرده بودند . و از اين كه هووي تازه وارد صاحب فرزندي سالم و سفيد و تپلي است ، غصه مي خورد . اما به خاطر اعتقادات خيلي محكمي كه داشت ، هرگز حسودي نمي كند . بله ، همان طور كه اشاره كردم ، مادر من واقعآ زني معتقد و مومن بي ريا بود . به اعتقاد مادر ، تنها گناه كبيره اي كه انجام داده بود و به خاطر آن مدام رو به درگاه خدا گريه وزاري و توبه مي كرد ، اين بوده كه در كودكي براي عبور از خيابان ، پاسباني دست او را گرفته و از خيابان عبورش داده بود . با اين طرز تفكر و اعتقاداتش بود ، كه يك روز رو به در گاه خداوند مي كند و خطاب به او مي گويد : خدايا .... پروردگارا ... خودت شاهدي كه هرگز ( جز يك بار ) قصور از فرمان تو نكرده ام. و شب روز به عبادت مشغول بودم . آيا اين عدالت است كه هووي من نيامده صاحب يك فرزند كاكل زري بشه ، اما من تمام نوزادانم را از دست بدم ؟ خدايا تنها خواهشم از تو اين است كه تنها يك پسر به من بدي ..... پسري كه : سياه باشه .... زشت باشه ..... اما سالم باشه .... و بدين سان خدا دعاي اين زن مومن را پذيرفت و بعد از سال ها عاقبت فرزندي سياه ، زشت و سالم به نام خسرو به او اعطاء كرد .. پسري كه در فاميل شكيبايي ، تنها اوست كه پوستي تيره دارد .💿💿💿💿💿💿💿💿💿💿 حضور شما در اینجا اتفاقی نیست 🌎 برای ورود  مستقیم  به کانال(خداهست) بر روی لینک موجود در صفحه اصلی کلیک کنید. در صورت ایجاد مشکل برای ورود مستقیم اسم کانال را در تلگرام سرچ کنید 🌏👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇 ://./ #خدا #حق #عشق #جهان_هستی #واقعیت #حقیقت #ارامش #قران #مثبت #تضاد #انرژی #درون #خدا_شناسی #خود_شناسی #معرفت #باور #عشق_آسمانی #علمی #فلسفه #حقیقت_مطلق #عالم_کثرت #عالم_وحدت #سودای_حقیقت
‍ ‍ در ماورای وجودم مینشینم 
و به این جهان مینگرم... به درون خود می روم 
خود را در سکوت 
خود را در آغوش نورانی اش رها میکنم
در او می آرامم...
جز عشق چیزی نیست 
و همه چیز عشق است و عشق...
مبارک باد این دّم
💿💿💿💿💿💿💿💿💿💿💿💿💿💿
صبحها که از خواب بیدار میشی
 به احساست نگاه کن
 ببین بهت چی میگه
ببین بی قرار هست  یا نگرانه یا آشفته یا شادمان ؟ 
خوب نگاش  کن و بعد اگر حس خوبی داشتی بخاطرش شکر گزار باش و اگر حسی مطلوبی نداشتی
 روبه خدا کن و بگو: 
متاسفم ،
لطفا مرا ببخش ،
دوستت دارم 
و  سپاسگزارم .
آنقدر بگو تا احساست عوض شود و به آرامش برگردی
🌐🌐🌐🌐🌐🌐🌐🌐🌐🌐🌐🌐🌐🌐
حضور شما در اینجا اتفاقی نیست 🌎
برای ورود  مستقیم  به کانال(خداهست) بر روی لینک موجود در صفحه اصلی کلیک کنید.
در صورت ایجاد مشکل برای ورود مستقیم اسم کانال را در تلگرام سرچ کنید
🌏👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇
https://telegram.me/godonlly
#خدا#حق#عشق#جهان_هستی#واقعیت#حقیقت#ارامش#قران#مثبت#تضاد#انرژی#درون#خدا_شناسی#خود_شناسی#معرفت#باور#عشق_آسمانی#علمی#فلسفه#حقیقت_مطلق#عالم_کثرت#عالم_وحدت#سودای_حقیقت#خدای_عشق#عاشق_خدا#فقط_خدا#
‍ ‍ در ماورای وجودم مینشینم و به این جهان مینگرم... به درون خود می روم خود را در سکوت خود را در آغوش نورانی اش رها میکنم در او می آرامم... جز عشق چیزی نیست و همه چیز عشق است و عشق... مبارک باد این دّم 💿💿💿💿💿💿💿💿💿💿💿💿💿💿 صبحها که از خواب بیدار میشی به احساست نگاه کن ببین بهت چی میگه ببین بی قرار هست یا نگرانه یا آشفته یا شادمان ؟ خوب نگاش کن و بعد اگر حس خوبی داشتی بخاطرش شکر گزار باش و اگر حسی مطلوبی نداشتی روبه خدا کن و بگو: متاسفم ، لطفا مرا ببخش ، دوستت دارم و سپاسگزارم . آنقدر بگو تا احساست عوض شود و به آرامش برگردی 🌐🌐🌐🌐🌐🌐🌐🌐🌐🌐🌐🌐🌐🌐 حضور شما در اینجا اتفاقی نیست 🌎 برای ورود  مستقیم  به کانال(خداهست) بر روی لینک موجود در صفحه اصلی کلیک کنید. در صورت ایجاد مشکل برای ورود مستقیم اسم کانال را در تلگرام سرچ کنید 🌏👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇 ://./ #خدا #حق #عشق #جهان_هستی #واقعیت #حقیقت #ارامش #قران #مثبت #تضاد #انرژی #درون #خدا_شناسی #خود_شناسی #معرفت #باور #عشق_آسمانی #علمی #فلسفه #حقیقت_مطلق #عالم_کثرت #عالم_وحدت #سودای_حقیقت #خدای_عشق #عاشق_خدا #فقط_خدا
‍ كار ما نیست شناسایی
‍ كار ما نیست شناسایی "راز" گل سرخ ،  كار ما شاید این است كه در "افسون" گل سرخ شناور باشیم... پشت دانایی اردو بزنیم. دست در جذبه یك برگ بشوییم و سر خوان برویم. صبح ها وقتی خورشید ، در می آید متولد بشویم. هیجان ها را پرواز دهیم. روی ادراك فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنیم. آسمان را بنشانیم میان دو هجای "هستی". ریه را از ابدیت پر و خالی بكنیم. بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم. نام را باز ستانیم از ابر ، از چنار ، از پشه ، از تابستان. روی پای تر باران به بلندی محبت برویم. در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز كنیم. كار ما شاید این است كه میان گل نیلوفر و قرن پی آواز حقیقت بدویم 💿💿💿💿💿💿💿💿💿💿💿💿💿💿 ‍ اگه موقع مرگ خدا رو دیدی و ازت پرسید چند چندی؟ و تو گفتی که به بعضی از بندگانش دل و امید بسته بودی و اونا نذاشتن تو عالی بشی و بعد خدا بهت گفت که اون بندگانی که می گی هیچ چی حالیشون نبود و تو رده بندی امتیاز عقلی شون از تو خیلی کمتر بود اون وقت بین یک تا ده چقدر حسرت می خوری؟ این عددی که الان می خواهی بگی رو یادداشت کن و از الان تا لحظه مردن سعی کن هی کمترش کنی. خدا خوشش نمیاد نمره ای که می گی نزدیک ده باشه! چون رو تو بیشتر از اونا حساب کرد که بهت عقل و استعداد بیشتری داد! 🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏 حضور شما در اینجا اتفاقی نیست 🌎 برای ورود  مستقیم  به کانال(خداهست) بر روی لینک موجود در صفحه اصلی کلیک کنید. در صورت ایجاد مشکل برای ورود مستقیم اسم کانال را در تلگرام سرچ کنید 🌏👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇 ://./ #خدا #حق #عشق #جهان_هستی #واقعیت #حقیقت #ارامش #قران #مثبت #تضاد #انرژی #درون #خدا_شناسی #خود_شناسی #معرفت #باور #عشق_آسمانی #علمی #فلسفه #حقیقت_مطلق #عالم_کثرت #عالم_وحدت #سودای_حقیقت #خدای_عشق #عاشق_خدا #فقط_خدا