همه عکس ها و کلیپ های سید_حمید_موسوی_فرد در اینستاگرام

loading...
. وقتی در قطار"تهران-خرمشهر"توی سالن قطار منطقه های سرسبز و زیبا را نظاره می کردم زنی که از لباسها،حرکات و قیافه اش معلوم بود که خارجی است به علت شتاب برای از دست ندادن مناظر اطراف به شدن با من برخورد کرد و بعد از مدتی دوربین به دست برای معذرت خواهی پیش من آمد،با او آشنا شدم و خود او بود که مجبورم کرد که در ایستگاه بعدی نرسیده به خرم آباد از قطار پیاده شده همراهش روانه شوم.خود من هم به عنوان یک ایرانی شرمم می آمد که به سوفیا بگویم کمتر اطلاعی از فرهنگ متنوع سرزمینم ندارم.او جا به جا راه می رفت و تعریف می کرد و حتی در بعضی جاها می گفت این جا هم مثل سرزمین خودم است. ایران کشوری خاص و دارای تمدنی کهن و فرهنگی چندهزار ساله از ملیت و قومیت های گوناگون است. به طوری که در هنگام بیماری با نهادن تکه ایی علف که طعمی گزنده و ناخوش دارد فرد را از مراجعه به دکتر و یا حتی متخصص بی نیاز می کند. حتی در موارد بیماری های روحی و استرس هم با خواندن یا نهادن نوشته ایی با کلمات عربی آرامش را به روح آشفته باز می گردانند. فرهنگ عشایر و دیگر ملیت ها سرشار از آموزش و تعلیم است. آقای "آلفرد" شاید باور نکنید،اگر بگویم در معروف ترین دانشگاه های شهر ما هم به اندازه دهستان و روستاهای سرشناس شما مورد برای یادگیری در دسترس نیست. این حرف هایی بود که "سوفیا" آن زن سی ساله توریست اهل بلغارستان هنگام گذر از شهر ما برایم نوشته بود.سوفیا هم مثل خود "من" در هنگام صحبت به زبان انگلیسی مشکل داشت.شاید هم اینطور به نظرم می رسید...! اما در نوشتن حتی با چشمان بسته نیز سرعت و قدرت خارق العاده ایی در یافتن و تایپ کلمات و حروف داشت.او تایپ می کرد و برنامه مترجم نصب شده در گوشی یا لپ تاپ برایم ترجمه می کرد.آخر سر فهمیدم که، مختصری به زبان "عربی" آشنایی دارد.او گفته بود زبان عربی را به جهت آشنا شدن با مفاهیم سرشارکتاب قرآن در مدت زمانی طولانی آموخته است.من که مسلط به زبان عربی بودم از شادی و خوشحالی به وجد آمده بودم.سوفیا دفترچه کوچکی به همراه داشت و بیشتر وقتها از کندی شبکه اینترنت شاکی بود.این ده یا شاید هم پانزده روز را نباید از عمر تلف شده خودم به حساب بیاورم.لحظه ایی که سوفیا به تهران باز می گشت تا عازم بلغارستان شود اشک از چشمانش جاری می شد به طوری که مجبور شدم کیفی اضافه برای دستمال کاغذی به لوازم همراهش أضافه کنم. #سید_حمید_موسوی_فرد #خرمشهر_ایران /خرداد/ #خرمشهر #آبادان #اهواز #اصفهان #شیراز #تهران #تبریز #مشهد #مازندران #ساری #اراک #ساوه #کاشان #ارومیه #گلپایگان #کرج #رشت #ری #ساری #کرمان #تورنتو #آلمان #نروژ
. #اسب_سواری چرا نباید به #دختران اجازه ورزش و اسب سواری در فضای آزاد را داد...؟ آیا می دانستید نیروی هیجان و فعالیت در دختران پنجاه برابر پسران است؟ و اگر دختری به شکل مسالمت آمیز قادر به تخلیه این هیجان نباشد این هیجان سرشار به مرور زمان تبدیل به افسردگی،کینه،نفرت و حتی انتقام از اطرافیان خواهد شد. #سید_حمید_موسوی_فرد #خرمشهر_ایران /خرداد/ #خرمشهر #آبادان #اهواز #اصفهان #شیراز #تهران #تبریز #مشهد #مازندران #ساری #اراک #ساوه #کاشان #ارومیه #گلپایگان #کرج #رشت #ری #ساری #کرمان #تورنتو #آلمان #نروژ #هلند #فرانسه #دانمارک #کتاب
. #کتابخانه این کتابخانه سلطنتی که در کشور آلمان واقع شده است، فضایی رویایی در شما ایجاد و بدون کوچکترین مقاومتی شما را وارد دنیایی از تخیل و رویا پردازی می کند. در کنار در،دیوار و گوشه کنار های این کتابخانه مجسمه و تندیس هایی که هرکدام ماجرای مخصوص به خود و داستان های مربوط به کتاب های موجود در کتابخانه را روایت می کند نصب شده است که اعضاء را با کنجکاوی به دنبال ماجراجویی و خواندن داستان کتاب تشویق می کنند. #سید_حمید_موسوی_فرد #خرمشهر_ایران /خرداد/ #خرمشهر #آبادان #اهواز #اصفهان #شیراز #تهران #تبریز #مشهد #مازندران #ساری #اراک #ساوه #کاشان #ارومیه #گلپایگان #کرج #رشت #ری #ساری #کرمان #تورنتو #آلمان #نروژ #هلند #فرانسه #دانمارک #کتاب #داستان
. استاد #عدنان_غریفی از نویسندگان نوگرای دهه های و است که، سال در خرمشهر به دنیا آمد. از داستان های عدنان غریفی می توان به، _"شنل پوش در مه" _مجموعه داستان "مادر نخل" _"چهار آپارتمان در تهرانپارس" _"مرغ عشق" و _"کوسه" اشاره کرد. عدنان غریفی به غیر از داستان چندین مجموعه شعر نیز از خود به یادگار گذاشته است که از جمله آنها می توان از، _"برای خرمشهر امضاء جمع می کنم" و _"به موشک بستن فرشتگان" نام برد. #سید_حمید_موسوی_فرد #خرمشهر_ایران /خرداد/ #خرمشهر #آبادان #اهواز #اصفهان #شیراز #تهران #تبریز #مشهد #مازندران #ساری #اراک #ساوه #کاشان #ارومیه #گلپایگان #کرج #رشت #ری #ساری #کرمان #تورنتو #آلمان #نروژ #هلند #فرانسه #دانمارک #کتاب #داستان
_🌹 #داستان_کوتاه #شرجی بیشتر،جنوبی ها با این پدیده آشنا هستند. پدیده ایی که در فصل تابستان به وقوع می پیوندد. موقع رسیدن فصل رطب و خرما.فصل عرق ریزان.فصلی که در آن ناخود آگاه عرق از سر و رویت جاری می شود. گریزی از این پدیده نیست جز دوشی آب سرد یا تپیدن زیر پرتاب هوای خنک کولرگازی.(کولر آبی در این جور مواقع اصلا جوابگو نیست)کولرها شاید بیشتر از خود ما از این فصل استقبال می کنند به گونه ایی که فشار کمتری جهت دوران گاز،دور موتور و افت جریان برق را ملاحظه می کنیم. اما این نوشته ها و یادآوری هیچ ربطی به داستان امشب ما ندارد،یا بر عکس شاید هم کلی ربط داشته باشد! در حقیقت داستان امشب ما درباره دختر جوانی است که... آن شب باران تندی می بارید.پدر به همراه "مشعل"زن پدرم درون اسطبل در حال کلنجار رفتن با گاو پیشونی سفید بودند.من از پشت پنجره اتاقم شاهد رفت و آمدها عصبانیت پدر و فانوسی که گاه و بی گاه بالا و پایین می شد بودم. _ پس تو کی می خوای کپه مرگتو بزاری، دختر؟ نمی دونم امشب چم شده؟خواب به چشمام نمیاد. _ نکنه حسودیت می شه؟ به کی،مشعل؟(و قاه قاه می خندم) هنوز یاد حرفها،نصیحت ها و خنده های گاه و بیگاهش می افتم و ترانه هایی که برای عشقش به پدر با صدایی ملایم اما دو رگه می خواند. صدای یاالله،یاالله بلندی از حیاط پشتی خانه قاطی سر وصدای برخورد قطرات باران می شود و از دور به گوش می رسد و مردی که سرا سیمه خود را به اسطبل،کنار مشعل و پدر می رساند.می دانم که التماس های مشعل بود که پدر را راضی به آمدن آن مرد کرده و اگر نه پدر هرگز کوتاه نمی آمد و دست از لجبازی و یکدندگی بر نمی داشت. آسمان آن وقت شب.تاریک،سیاه و مخوف بود. و این روشنایی های گاه و بیگاه رعد و برقی درخشنده بود که دل آسمان را می شکافت و پله پله به زمین نزدیک می شد و همچون فلاشی پر نور برای لحظه ایی روستا را با دیوارهای کاه گلی خیس روشن و شفاف می کرد. #سید_حمید_موسوی_فرد #خرمشهر_ایران /مرداد/ /آگوست/ #خرمشهر #آبادان #اهواز #اصفهان #شیراز #تهران #تبریز #مشهد #مازندران #ساری #اراک #ساوه #کاشان #ارومیه #گلپایگان #کرج #رشت #ری #ساری #کرمان #تورنتو #آلمان #نروژ #هلند #فرانسه #دانمارک
. #برج_ایفل واقع شده در میدان "شان دو مارس"، کنار رود "سن" در شهر "پاریس" یکی از پر بازدید ترین سازه های جهان. توصیه میکنم حتما از اینجا دیدن فرمائید. #سید_حمید_موسوی_فرد #خرمشهر_ایران #خرمشهر #آبادان #اهواز #اصفهان #شیراز #تهران #تبریز #مشهد #مازندران #ساری #اراک #ساوه #کاشان #ارومیه #گلپایگان #کرج #رشت #ری #ساری #کرمان #تورنتو #آلمان #نروژ #هلند #فرانسه #دانمارک #کتاب #داستان
. #ترکیه خیابانی در استانبول... جهان رو به پیشرفت و سازندگی، ایران رو به فنا و ویرانی. ایران را با تمدن،فرهنگ،و علم و دانش آباد کنیم،نه با برادرکشی،انحراف افکار عمومی و تفرقه فرافکنی #سید_حمید_موسوی_فرد #خرمشهر_ایران #خرمشهر #آبادان #اهواز #اصفهان #شیراز #تهران #تبریز #مشهد #مازندران #ساری #اراک #ساوه #کاشان #ارومیه #گلپایگان #کرج #رشت #ری #ساری #کرمان #تورنتو #آلمان #نروژ #هلند #فرانسه #دانمارک #کتاب #داستان
📚 #سواد_آگاهی_علم #کتاب بخوانید:تا بازیچه دست سیاستمداران نشوید. کتاب بخوانید:تا با فرهنگ و تمدن جهان آشنا شوید. کتاب بخوانید:تا لرزه براندام سیاست مداران و مزدوران جهان بیندازید. کتاب بخوانید:تا غول جهل و نادانی را زمین بزنید. کتاب...کتاب...کتاب کتاب بخوانید:اما!؟ نه هرکتابی. #سید_حمید_موسوی_فرد #خرمشهر_ایران #خرمشهر #آبادان #اهواز #اصفهان #شیراز #تهران #تبریز #مشهد #مازندران #ساری #اراک #ساوه #کاشان #ارومیه #گلپایگان #کرج #رشت #ری #ساری #کرمان #تورنتو #آلمان #نروژ #هلند #فرانسه #دانمارک #کتاب #داستان
_🌹 #داستان_کوتاه #شرجی بیشتر،جنوبی ها با این پدیده آشنا هستند. پدیده ایی که در فصل تابستان به وقوع می پیوندد. موقع رسیدن فصل رطب و خرما.فصل عرق ریزان.فصلی که در آن ناخود آگاه عرق از سر و رویت جاری می شود. گریزی از این پدیده نیست جز دوشی آب سرد یا تپیدن زیر پرتاب هوای خنک کولرگازی.(کولر آبی در این جور مواقع اصلا جوابگو نیست)کولرها شاید بیشتر از خود ما از این فصل استقبال می کنند به گونه ایی که فشار کمتری جهت دوران گاز،دور موتور و افت جریان برق را ملاحظه می کنیم. اما این نوشته ها و یادآوری هیچ ربطی به داستان امشب ما ندارد،یا بر عکس شاید هم کلی ربط داشته باشد! در حقیقت داستان امشب ما درباره دختر جوانی است که... آن شب باران تندی می بارید.پدر به همراه "مشعل"زن پدرم درون اسطبل در حال کلنجار رفتن با گاو پیشونی سفید بودند.من از پشت پنجره اتاقم شاهد رفت و آمدها عصبانیت پدر و فانوسی که گاه و بی گاه بالا و پایین می شد بودم. _ پس تو کی می خوای کپه مرگتو بزاری، دختر؟ نمی دونم امشب چم شده؟خواب به چشمام نمیاد. _ نکنه حسودیت می شه؟ به کی،مشعل؟(و قاه قاه می خندم) هنوز یاد حرفها،نصیحت ها و خنده های گاه و بیگاهش می افتم و ترانه هایی که برای عشقش به پدر با صدایی ملایم اما دو رگه می خواند. صدای یاالله،یاالله بلندی از حیاط پشتی خانه قاطی سر وصدای برخورد قطرات باران می شود و از دور به گوش می رسد و مردی که سرا سیمه خود را به اسطبل،کنار مشعل و پدر می رساند.می دانم که التماس های مشعل بود که پدر را راضی به آمدن آن مرد کرده و اگر نه پدر هرگز کوتاه نمی آمد و دست از لجبازی و یکدندگی بر نمی داشت. آسمان آن وقت شب.تاریک،سیاه و مخوف بود. و این روشنایی های گاه و بیگاه رعد و برقی درخشنده بود که دل آسمان را می شکافت و پله پله به زمین نزدیک می شد و همچون فلاشی پر نور برای لحظه ایی روستا را با دیوارهای کاه گلی خیس روشن و شفاف می کرد. #سید_حمید_موسوی_فرد #خرمشهر_ایران /مرداد/ /آگوست/ #خرمشهر #آبادان #اهواز #اصفهان #شیراز #تهران #تبریز #مشهد #مازندران #ساری #اراک #ساوه #کاشان #ارومیه #گلپایگان #کرج #رشت #ری #ساری #کرمان #تورنتو #آلمان #نروژ #هلند #فرانسه #دانمارک #کتاب
_ 🌹 #داستان_کوتاه #نفرین_کارون 👈 قسمت اول... درست همون خنده ها همون ابروها و همون لپهایی که موقع خندیدن چال می افتاد. باورم نمی شد بعد از آن همه سال برای چندمین بار به شکل جدی،آن هم به طور اتفاقی با او روبرو می شوم. اما حسرتی را که از همان روز اول شیخ چلاب در دلم انداخته بود را هیچ وقت از یاد نمی بردم. پنجاه سال بعد از اینکه برادران انگلیسی لینچ به قدرات و توانایی های "شط" پر عظمت و خروشان "کارون" پی می برند،اولین خط کشتیرانی را در این محدوده از جهان به راه می اندازند. من اولین بار در اینجا،کنار همین شط.گوشه یکی از همین "شریعه ها" با  او رو برو  و یک دل که نه صد دل عاشقش می شوم. هنوز هم نمی دانم که او با این احساس و شوق من چگونه کنار آمد و آیا به فوران عشق من نسبت به خودش پی برده بود یا نه. جبار که بلم چی گروه ما بود می گفت:این دختر تازه نه سالشه،چطور می خوایی از عشق و عاشقی چیزی حالیش بشه. عاقبت هم همین جبار پا پیش می گذارد و خبر موافقت ملاقات با شیخ چلاب را به من می دهد. در این قبیله چندین رسم رایج و غیر معمول بود که من از هیچ کدام از آنها سر در نمی آوردم. جبار گفت:شیخ دنبال خانواده دختره می فرسته و از خواستگاری که طالب ازدواج با دخترشونه اطلاع می ده.خبر نهایی هم همینی بود که جبار گفته.منتها شیخ درخواست ملاقات حضوری با من را کرده است. جبار با آن سبیلهای کت و کلفتش می خندد و چشمک زنان می گوید:شیخ میخواد زنده زنده گوشاتو با اون خنجر دسته طلایی ش بیخ تا بیخ ببره. #سید_حمید_موسوی_فرد #خرمشهر_ایران /مهر/ #خرمشهر #آبادان #اهواز #اصفهان #شیراز #تهران #تبریز #مشهد #مازندران #ساری #اراک #ساوه #کاشان #ارومیه #گلپایگان #کرج #رشت #ری #ساری #کرمان #تورنتو #آلمان #نروژ #هلند #فرانسه #دانمارک #کتاب
🌹 #داستان_کوتاه #شرجی () یک نوع حس بی تکلیفی و بی قراری توی وجودم بی قراری می کند توی سرم سرما می پیچد به مادر بزرگ نزدیک می شوم صورت و لپهایی پژمرده اش را ماچ می کنم. صورتش گل می اندازد و لبهایش به لرزه می افتند. دست سنگینش را بلند می کنم و سرم را بر روی زانوانش رها می کنم. او دست گرم و انرژی بخشش را بر سر و موهایم می کشد. از دامن مادر بزرگ گرمایی آمیخته با زندگانی و انرژی حیات متصاعد می شود. عطر و بوی بخصوصی به مشامم می رسد. ناگهان یاد حرف های پدر می افتم که گفته بود: "این انرژی خلقت و آفرینش است" گاهی وقتها به خودم می قبولانم که دریاها،جنگلها،صحراها و از همه مهمتر کهکشانها را بی شک خداوند بخاطر وجود مادر بزرگ آفریده است. مینالم از تنهایی از بی کسی از بلاتکلیفی... مادر بزرگ گیس های بافته شده ام را باز می کند و از نو شروع به بافتن می کند. و این خود امتیازی ست برای من تا از این طریق و از راه موهایم اعصاب آشفته ام را آرام و تسکین دهم. بابا می گوید: "وقتی مادربزرگ با سعف های نخل خرما سبد،زیلو،جارو وحتی سفره های گرد و پر برکت می بافد استقامت و ثمردهی نخلها زیاد می شود و من با نگاه به بابا تاکید می کنم که بی شک دستان سحرآميز مادر بزرگ شفا بخشی معجزه آمیزند" مادر بزرگ توی چشمهایم خیره می شود اما قبل از گره خوردن نگاه هایمان در یکدیگر سر بر می گرداند،اما مگر می تواند گرمای سوزان اشکهای فرو غلطیده اش را از پوست حساس و نوشکفته ام دور نگه دارد...؟ #سید_حمید_موسوی_فرد #خرمشهر_ایران /اردیبهشت/ #خرمشهر #آبادان #اهواز #اصفهان #شیراز #تهران #تبریز #مشهد #مازندران #ساری #اراک #ساوه #کاشان #ارومیه #گلپایگان #کرج #رشت #ری #ساری #کرمان #تورنتو #آلمان #نروژ #هلند #فرانسه #دانمارک #داستان
🌹 #داستان #تلقین نمی دانم بعضی وقتها به چه مرضی مبتلا می شوم که مغزم از فعالیت و تراوش فکرهای جور واجور و مبتکرانه ممانعت به عمل می آورد. آن روز که در این مورد با یکی از بچه های کانون درد دل کردم در اولین اقدام کیف روی شانه اش را که رو به جلو سر خورده بود جابجا کرد بعد مقنعه اش را کمی عقب کشید و با کمی نبوغ آمیخته به فصاحت گفت:پیشنهاد می کنم که با یک آدم باتجربه و کارآزموده مشورت کنی. و من راه خود را گرفتم و رفتم،کار آزموده آخر چه کسی؟ میان نزدیکان و فامیل آدم کار آزموده زیاد سراغ داشتم اما توان مشورت با آنها را در خود مقدور نمی دیدم. فامیل را که می دانی همین کافیست تا حسب الظن آنها عیب یا ضعفی را در اراده یا جسم یا زندگی تو ببینند آن وقت به طرفت العینی در بوق و کرنا دمیده به خبر روز مبدل می کنند و در آنلاین خبر به استماع بدخواهان و عیب جویان می رسانند. تا اینکه عمو شیخان را دیدم.با اینکه الان شش ماه است که شهرداری حقوقش را نپرداخته در ادای وظیفه خود کوتاهی و تعلل نمی کند. بارها در خلوت خود از خدا پرسیده ام خدایا مگر چه می شود اگر جای عمو شیخان و آن شهردار قلدر که حق کارگر را با زور و کلک دولپی می بلعد جابه جا شود، خدا می خندد و چیزی نمی گوید من هم که دستم به جایی بند نیست خفه خون می گیرم. عمو شیخان هر چند قدم گاری دستی اش را هل می دهد جارو می کند و باز هم گاری را هل می دهد.من در داخل خود خوشنودم که عمو شیخان مسئول پاکیزگی محله مان است. وقتی در اوج گرما سینی در دست لیوان آبی تگری برایش می ریزم سلام بر لب عطشان حسین می گوید و لیوان آب را یکسره بالا می رود می گویم: "عمو کمی استراحت کن طوری که تو آسفالت را می سابی تا شش ماه دیگر هرچه سنگ و ریگ چسبیده به قیر است از جا کنده می شود" عمو شیخان می خندد و چیزی نمی گوید مثل وقتی که خدا می خندد و چیزی نمی گوید. می گویم: عمو شیخان نمی دانم به چه مرضی مبتلا شده ام که نوشتنم نمی آید" عمو شیخان آرام نگاهم می کند بیل را از دستم می گیرد خاک روبه ها را جمع و درون گاری خالی می کند.بعد از سکوت منتظر لبخندش می مانم او لبخند نمی زند در عوض راهش را می گیرد و از من دور می شود به انتهای خیابان نرسیده داد می زند مار...مار... از جایم می پرم سوزش آزار دهنده ایی زیر پایم احساس می کنم... به کف زمین که نگاه می کنم ماری نمی بینم.زمین آنقدر صاف و تمیز است که جایی برای مخفی شدن مار وجود ندارد. عمو شیخان با دندانهای زرد و پوسیده اش می خندد و می گوید:ببین شاید تو آستین ات مار پرورش داده باشی و من... #سید_حمید_موسوی_فرد #خرمشهر_ایران /خرداد/
. #بدر_بن_عبدالمحسن نویسنده و شاعر سعودی. _ من شاید تصمیم گرفتم که بنویسم. که حرفه ام باشد یا...یا کاری که بکنم نوشتن باشد شاید هم شعر... أو به من گفت: این چیز زیبایی است یعنی شعر زیباست،اما تو چکار می کنی،یعنی چی میخوای بخونی؟ به او گفتم: من شعر می نویسم،تنها چیزی که می کنم. گفت: نه نمی شه عبد الواحد در اینجا کار می کند و این چیز جانبی است. به او گفتم: به اعتقاد من نوشتن کاری جانبی نیست.نوشتن مهم است اگر تو به شکل جدی و با تلاش درگیر آن شده باشی. و من تلاشم را کردم... خدا رو شکر یعنی تجربه و علومی را که باید در مدرسه و دانشگاه یا جاهای دیگر یاد می گرفتم از راه خواندن،شنیدن و اصرار بر دانستن آموختم. #سید_حمید_موسوی_فرد #خرمشهر_ایران #خرمشهر #آبادان #اهواز #اصفهان #شیراز #تهران #تبریز #مشهد #مازندران #ساری #اراک #ساوه #کاشان #ارومیه #گلپایگان #کرج #رشت #ری #ساری #کرمان #تورنتو #آلمان #نروژ #هلند #فرانسه #دانمارک #کتاب #داستان
. زیبایی گل هم در ظاهر است و هم درباطن. در ظاهر به رنگ است و درخشندگی و زیبایی. در باطن در لطافت است و بوی خوش. همیشه...اگه می شه...مثل گل باش #سید_حمید_موسوی_فرد #خرمشهر_ایران #خرمشهر #آبادان #اهواز #اصفهان #شیراز #تهران #تبریز #مشهد #مازندران #ساری #اراک #ساوه #کاشان #ارومیه #گلپایگان #کرج #رشت #ری #ساری #کرمان #تورنتو #آلمان #نروژ #هلند #فرانسه #دانمارک #کتاب #داستان
. سال ایجاد #اشتغال بی سابقه در خرمشهر و آبادان توسط مسئولین وفادار و متعهد به مردم... برداشت #نمک از طریق لوله های آب آشامیدنی و صادرات آن به کشورهای همسایه. 👈سفارش انواع نمک تصفیه شده پذیرفته می شود. #سید_حمید_موسوی_فرد #خرمشهر_ایران #خرمشهر #آبادان #اهواز #اصفهان #شیراز #تهران #تبریز #مشهد #مازندران #ساری #اراک #ساوه #کاشان #ارومیه #گلپایگان #کرج #رشت #ری #ساری #کرمان #تورنتو #آلمان #نروژ #هلند #فرانسه #دانمارک #کتاب
. باد در خیابان ها می وزد من با درد های مردم شهرم به اهتزاز در آمده ام رؤیاهای شکسته پلک کودکی ام را سنگین کرده است مانده ام باد،آب، و آتش را چگونه از این سرزمین عبور دهم دیوارها مدام مرا به عبور تشویق می کنند. "منصوره روستایی" هشت سال جنگ،آوارگی،محرومیت و نا امیدی را برای قشری ستمديده و مظلوم به ارمغان آورد. باید به این نکته اندیشید که این جنگ لعنتی نان چه کسانی را درون روغن داغ فرو کرده است. لازم می دونم به این نکته هم اشاره کنم که #محمرة یعنی،زنی که از غلظت آرایش،خوشگل شده باشد. #سید_حمید_موسوی_فرد #خرمشهر_ایران #خرمشهر #آبادان #اهواز #اصفهان #شیراز #تهران #تبریز #مشهد #مازندران #ساری #اراک #ساوه #کاشان #ارومیه #گلپایگان #کرج #رشت #ری #ساری #کرمان #تورنتو #آلمان #نروژ #هلند #فرانسه #دانمارک #کتاب #داستان
. 👈 #شب_قدر تنها فیلتری، که با #ریا و #تزویر عبور از آن امکان پذیر نخواهد بود. امتیاز این شب را از دست ندهید. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیم . ِ‏إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ وَ ما أَدْراکَ ما لَیْلَةُ الْقَدْرِ لَیْلَةُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ تَنَزَّلُ الْمَلائِکَةُ وَ الرُّوحُ فِیها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ کُلِّ أَمْرٍ سَلامٌ هِیَ حَتَّی مَطْلَعِ الْفَجْرِ. ... #رضا_صادقي #سید_حمید_موسوی_فرد #خرمشهر_ایران #خرمشهر #آبادان #اهواز #اصفهان #شیراز #تهران #تبریز #مشهد #مازندران #ساری #اراک #ساوه #کاشان #ارومیه #گلپایگان #کرج #رشت #ری #ساری #کرمان #تورنتو #آلمان #نروژ #هلند #فرانسه
🌹 خدایا... حالا که خودت آزادش کردی به کتاب مقدست قسم بخور که، آبادش می کنی... ما که دیگه خسته شدیم از این همه وعده های دروغین. تو فقط بگو دقیقا کجایی؟! #سید_حمید_موسوی_فرد   #ایران_خرمشهر /خرداد/ #خرمشهر #آبادان #اهواز #اصفهان #شیراز #تهران #تبریز #مشهد #مازندران #ساری #اراک #ساوه #کاشان #ارومیه #گلپایگان #کرج #رشت #ری #ساری #کرمان #تورنتو #آلمان #نروژ #هلند #فرانسه #دانمارک #کتاب #داستان
. #مهشید_امیرشاهی "من داستان هایم را به زبان فارسی می نویسم، می توانستم به زبان های دیگر بنویسم، ولی زبان فارسی مرا به فرهنگ آن سرزمین وصل می کند. بند نافی که از آن فرهنگ به من غذا می رساند زبان فارسی است. زبان فارسی در تاریخ ایران نقش بسیار عمده ایی بازی کرده و ما را از بسیاری خطرات نجات داده است. به عنوان نویسنده من وظیفه ی خود می دانم که تا روزی که نفس می کشم داستان هایم را به زبان فارسی بنویسم. کار تحقیقی به زبان های دیگر زیاد کرده ام و می کنم؛ ولی داستان های من چون از بطن فرهنگی که با آن بزرگ شده ام بر می خیزد، فقط در قالب کلمات فارسی می گنجد" کتابها... -کوچه بن بست -سار بی بی خانم -بعد از روز آخر -به صیغه اول شخص مفرد -منتخب داستان ها -داستان های کوتاه -سوری و شرکا -افسانه های ایرانی عصر ما رمان،در حضر رمان، در سفر رمان، مادران و دختران مهشید امیر شاهی #سید_حمید_موسوی_فرد   #ایران_خرمشهر #خرمشهر #آبادان #اهواز #اصفهان #شیراز #تهران #تبریز #مشهد #مازندران #ساری #اراک #ساوه #کاشان #ارومیه #گلپایگان #کرج #رشت #ری #ساری #کرمان #تورنتو #آلمان #نروژ #هلند #فرانسه #دانمارک #کتاب #داستان
🌹 #داستان_کوتاه #شرجی () مادر بزرگ گفت: "پدرت قصد داره برادر زنشو بیاره کمک دستش، تو کار مزرعه" گفتم: "مگه بابا خودش چشه؟" "باباى بدبخت بی نوات هرچی بیماری تو عالم وجود داره رو تو جسم علیلش جمع کرده از فشار خون گرفته تا چربی و قند" گفتم: "بابا که قبلا اینا رو نداشت." مادر بزرگ گفت: "نداشت؟تو مطمئنی که نداشت؟" گفتم: "آره سر و مرو گنده کار پنج نفر رو تو مزرعه به تنهایی انجام می داد." مادر بزرگ به فکر فرو رفت و گفت: "نمی دونم.اما اون می گه اینا مال قبله" گفتم: "نه مادر بزرگ اگه شما هم به حافظتون فشار بیارید یادتون میاد که همه اینا بعد از ازدواج و فامیل شدن با این ایل و تبار به سرش اومد.شما که روزای اول ازدواجش یادتون نرفته؟" مادر بزرگ آهی کشید و با افسردگی گفت: _"نه من هیچ وقت قیافه نحس اون فیصل خدا نترس رو که پدرت رو مجبور کرد واسه هزینه ازدواجش زمین پشت نخلستان رو بفروشه یادم نمی ره؟" _"پس حالا چطور راضی شدین که من زن برادرش کنعان بشم؟" _"کی من؟ این پیشنهادو اونا به پدرت دادن.پدرت هم بعد از کلی فکر و صلاح مشورت با این و اون قبول کرد.خوب منم که نمی تونم رو نظر پدرت حرفی بزنم.هر چی باشه اون ولی و صاحب اختیارته" _"مادر بزرگ، ولی شاید اما صاحب اختیارم نیس من حق دارم شریک زندگیم رو خودم انتخاب کنم" _راستش دخترم من خوش ندارم بین یه دختر بالغ و عاقل و پدرش قرار بگیرم تو دیگه بزرگ شدی و عقلت می رسه پدرت هم کلی تجربه خوب و بد از این زندگی نکبت بار کسب کرده من فقط خوبی و مصلحت شما دوتا رو از خدا می خوام. #سید_حمید_موسوی_فرد #خرمشهر_ایران /اردیبهشت/ #خرمشهر #آبادان #اهواز #اصفهان #شیراز #تهران #تبریز #مشهد #مازندران #ساری #اراک #ساوه #کاشان #ارومیه #گلپایگان #کرج #رشت #ری #ساری #کرمان #تورنتو #آلمان #نروژ #هلند #فرانسه #دانمارک #کتاب
. طرح تشویق دانش آموزان به کتابخوانی این طرح که از حمایت شیخ محمد راشد آل مکتوم برخوردار است دانش آموزان را به خواندن پنجاه کتاب ترغیب می کند. هر ده کتاب در یک مرحله قرار می گیرد. _ مرحله قرمز _ مرحله سبز _ مرحله آبی _ مرحله نقره ایی _ مرحله طلائی دانش آموزان پس از به پایان رساندن هر مرحله که شامل ده کتاب است پس از تکمیل پرسش های زیر: _نام کتاب. _نویسنده. _موضوع کتاب. _تعداد صفحه. _انتشارات و تاریخ اتمام کتاب، به تایید داوران به مرحله بعد یعنی ده کتاب بعدی انتقال می یابند. پس از رسیدن به مرحله پنجاه کتاب یا همان مرحله طلائی به دانش آموز بلیط رفت و برگشت یک سفر تفریحی به همراه خانواده اهداء خواهد شد. #سید_حمید_موسوی_فرد #خرمشهر_ایران /فروردین/ #خرمشهر #آبادان #اهواز #اصفهان #شیراز #تهران #تبریز #مشهد #مازندران #ساری #اراک #ساوه #کاشان #ارومیه #گلپایگان #کرج #رشت #ری #ساری #کرمان #تورنتو #آلمان #نروژ #هلند #فرانسه #دانمارک #کتاب #داستان
🌹 #فمی_نیسم_ها () اما من چرا؟ بارها شده بود که به دست همین سروان غلامی به خاطر نبستن کمربند ایمنی جریمه شده بودم. یکی از روزها که مشغول تعویض زاپاس بودم بالای سرم ایستاد و به جای کمک،درباره همسایه سمت راستی ام سوال کرد و جواب خواست. روز پنج شنبه هم که بخاطر پرداخت بدهی معوق بانکی عجله داشتم ناغافل از یقه ام کشید و با اشاره به یکی از همکاران که کلی برگه و پوشه با خود حمل می کرد سوال جواب کرد. آن روز هم ساعت پنج صبح آمده بود کنتور برق یا شاید هم آب را کنترل کند و روزهای بعد به عنوان پستچی به حیاط خانه ها سرک می کشید. خصوصا خانه هایی که در آن وقت روز مردها سرکار بودند و زن ها تنها در خانه. با همه این حرفها تنها چیزی که از ذهنم بیرون نمی رفت همان چیزی بود که در میان وسایل شخصی پروانه دیده بودم. ابزاری به اندازه یک خیار کوچک،قلمی که حالتی عروسکی مانند داشت و رنگی صورتی. وقتی نتوانستم جلوی زبانم را بگیرم  خجالت زده از پروانه پرسیدم. پروانه قهقهه مستانه ایی سر داد و گفت: "لابد در مورد من فکرهای بد هم به سرت زده؟" پروانه آن خیار! کوچک عروسکی را به دست گرفت و به ران یکی از پاهایم نزدیک کرد. ناگهان لرزش کشنده ایی عصب پایم را فلج کرد. پروانه دستش را عقب کشید و با تهدیدگفت: "اگه یه بار دیگه ببینم درمورد من فکر بد به سرت زده باشه حساب،کتابت با اینه ها !" در حالی که پایم را دراز کرده ماساژ می دادم با دلخوری گفتم: "یعنی تو این مدتی که خونمون رفت و آمد می کردی این همراهت بود؟" پروانه این بار هم جوابم را با خنده وحشیانه ایی پاسخ می گوید. #سید_حمید_موسوی_فرد   #خرمشهر_ایران /فروردین/ #خرمشهر #آبادان #اهواز #اصفهان #شیراز #تهران #تبریز #مشهد #مازندران #ساری #اراک #ساوه #کاشان #ارومیه #گلپایگان #کرج #رشت #ری #ساری #کرمان #تورنتو #آلمان #نروژ #هلند #فرانسه #دانمارک #کتاب #داستان
🌹 #فمی_نیسم_ها () تنفر من از سیگار از وقتی شروع شد که مادر بی خود و بی جهت مبتلا به آسم می شود. از همان روز تصمیم گرفته بودم که ممانعت خود را قهرا یا جبرا به بقیه هم اعلام کنم. پروانه دود چهارم را هم که با اعتماد از ریه هایش بیرون می دهد چشمهای درشتش را به سمت من می چرخاند و با لبهای غنچه ای اش به روشی عشوه گرانه اظهار شرمندگی می کند. قبل از این چندین بار به شوخی گفته بودم: "اگه این سیگار لعنتی رو ترک کنی شاید تصمیمم عوض شد و اومدم خواستگاریت!" پروانه لبهایش را پاک می کند و با سرفه های پی در پی می گوید: "خواستگاری؟...از کی؟" بارها شده بود که از پروانه در مورد علت ترسش از پاسگاه و کلانتری پرسیده بودم اما او از جواب دادن طفره می رفت و زیرکانه می خندید. باید می دانستم،آنهایی که در این گونه موارد دست اندر کار بودند به چه علت هر چند وقت یکبار به بهانه ایی دختر یا زنی را به کلانتری یا بازداشتگاه می کشاندند. یک روز به بهانه بد حجابی یک روز به بهانه شعار دادن و مخالفت ورزیدن با حکومت و روز بعد به بهانه ولگردی. دانشمندان می گویند: "نظام هستی نسبت به کردارهای انسان بی تفاوت نیست و در برابر نیک یا بد اعمال آدمی واکنشی به موقع نشان می دهد." حالا باید درک می کردم که دلیل تنفر و انزجار نه فقط پروانه بلکه بیشتر زنان و دخترانی که این روزها گرفتار نیروهای همه کاره یا همان لباس شخصی ها می شدند بنابر چه علتی بوده است. شاید سروان غلامی اولین ماموری نبود که از طرف نود و نه درصد از خانمهایی که به نوعی با او سرو کار داشتند مورد تنفر واقع شده بود آن هم نه به خاطر قد بلند و جثه چهار شانه ایی که داشت بلکه به دلیل هوس بازی و چشمهای هیزی که تحرک اندام نرم و موزون را مورد کنکاش و توجه قرار می داد.   #سید_حمید_موسوی_فرد   #خرمشهر_ایران /فروردین/ #خرمشهر #آبادان #اهواز #اصفهان #شیراز #تهران #تبریز #مشهد #مازندران #ساری #اراک #ساوه #کاشان #ارومیه #گلپایگان #کرج #رشت #ری #ساری #کرمان #تورنتو #آلمان #نروژ #هلند #فرانسه #دانمارک #کتاب #داستان
. 🎥 🎬 📹 زنده یاد #محمدعلی_فردین ترانه: هرچه پیش آید خوش آید،ما که خندون می رویم. _ بسه دیگه!!؟ پا شو برو هرچی غم و غصه رو دلت تلنبار کردی رو بالا بیار... نبینم دست و صورت نشسته سر و کلت پیدا شه،فهمیدی؟؟؟ #سید_حمید_موسوی_فرد #خرمشهر_ایران /فروردین/ #سینما #فیلم #کارگردان #بازیگر #هنرپیشه #منتقد #تهیه_کننده #فیلم_سینمائی #نویسنده #داستان #هنر_هفتم #آرتیست #کتاب
🌹 #فمی_نیسم_ها () در همین حین چشمم بر نوشته روی پاکت سیگار می افتد. همان گوشه که نوشته شده بود: " : ." "هشدار سلامتی: سیگار کشیدن برای سلامتی شما،زیان آور است." تجربه به من آموخته بود که: (علم روان شناسی بارها ثابت کرده است که،محدویت ها در بیشتر مواقع نتیجه عکس داشته اند.) _ بالاخره بعد از به چپ و راست کردن ها ناچار می شود که،محتویات کیفش را کنار دنده ماشین خالی کند. وقتی از میان خرت و پرت های جمع شده توی کیف چشمش به فندک ظریف و طلائی رنگ می افتد،بی اراده خنده ایی مستانه سر می دهد. من اما کنجکاوانه با حالتی از تعجب به محتویات کیفش چشم می دوزم. زیرا آنچه را در میان وسائل شخصی اش می دیدم برایم غیر قابل درک و فهم بود!. وقتی پروانه نخ سیگار را میان لبهایش فرو می کند با اولین "تقه ایی" که با فندک می زند سیگار مشتعل می شود. پروانه با لذت پک عمیقی به نخ سیگار می زند. دود را می بلعد. و بعد از خم کردن گردنش به عقب پس مانده دود درون ریه هایش را به سمت بالا فوت می کند. هم زمان با فوت او خیالات واهی من هم قاطی دودهای در حال پیچ و تاب می شوند. زیرا هرگز نمی توانستم به خود بقبولانم که پروانه هم می تواند جزو آن معدود آدمهایی باشد که درخلوت خود شیطان حیوانی شان را به تحریک وا می دارند. او با اینکه می دانست اعتیادی به سیگار ندارم و از کشیدن سیگار درون محیط ماشین بی نهایت بی زارم با بی خیالی تمام از آن نخ سیگار،در حال دود کردن کام میگیرد. #سید_حمید_موسوی_فرد   #خرمشهر_ایران /فروردین/ #خرمشهر #آبادان #اهواز #اصفهان #شیراز #تهران #تبریز #مشهد #مازندران #ساری #اراک #ساوه #کاشان #ارومیه #گلپایگان #کرج #رشت #ری #ساری #کرمان #تورنتو #آلمان #نروژ #هلند #فرانسه #دانمارک #کتاب #داستان
. 🎥 🎬 📹 مرلین مونرو و آرتور میلر مرلین () نام مجموعه ی تلویزیونی بریتانیایی در قالب فانتزی و ماجرا جویی است. پخش این مجموعه از بی بی سی در تاریخ سپتامبر آغاز شد و تا سال ادامه پیدا کرد. این مجموعه بر اساس افسانه های مرلین و رابطه او با شاه آرتور است. اما متفاوت تر از نسخه های سنتی از افسانه های هم عصر است. هم اکنون شبکه پی ام سی حق پخش این برنامه را خریداری کرده است. این مجموعه تلویزیونی در اواخر سال خاتمه یافت اما فصل جدید آن گویا در حال اکران است. #سید_حمید_موسوی_فرد #خرمشهر_ایران /فروردین/ #سینما #فیلم #کارگردان #بازیگر #هنرپیشه #منتقد #تهیه_کننده #فیلم_سینمائی #نویسنده #داستان #هنر_هفتم #آرتیست #کتاب
🌹 #فمی_نیسم_ها () از همان بیرون دست دراز می کنم درون ماشین تا پروانه را که از شدت عصبانیت در حال انفجار بود را سرجایش بنشانم. وقتی سروان گورش را گم می کند و دور می شود داخل ماشین می شوم و رو به پروانه می گویم: "تو کی می خوای آروم و مطیع باشی،دختر؟" پروانه حالت و جسارت یک "شیر،زن" جنوبی را به خود می گیرد و با چشمهای گرد شده تهدید کنان می گوید: "خیال کردی من از این مرتیکه می ترسم؟ به خدا قسم اگه تو،اینجا نبودی این لنگه کفشو تا پاشنه تو دهنش فرو می کردم." بعد آروغ کشداری از اعماق وجودش بیرون می دهد و دستش را دراز می کند تا آخرین برگه دستمال کاغذی را که به کف جعبه چسبیده بود را با سماجت بیرون بکشد. در همان حال با دست دیگرش از درون کیف، پاکت سیگاری را بر می دارد. دهان و بینی اش را که خوب پاک می کند. برای بار دوم دستش را درون کیف فرو می برد. این بار اما هرچه می گردد گم شده اش را پیدا نمی کند انگار در آن لحظه آن کیف فانتزی و کوچک،تبدیل به غاری عمیق و دهان گشاد شده بود.   #سید_حمید_موسوی_فرد #خرمشهر_ایران /فروردین/   #خرمشهر #آبادان #اهواز #اصفهان #شیراز #تهران #تبریز #مشهد #مازندران #ساری #اراک #ساوه #کاشان #ارومیه #گلپایگان #کرج #رشت #ری #ساری #کرمان #تورنتو #آلمان #نروژ #هلند #فرانسه #دانمارک #کتاب #داستان
🌹 #فمی_نیسم_ها () وقتی چشمهایم به چهار ستاره روی دوش سروان می افتد و حال دگرگون پروانه را می بینم عکس العمل نشان می دهم و با اشاره به سروان می گویم: "سلام جناب سروان،موردی در حال اتفاق افتادنه،فقط امیدوارم وقتی گزارشش رسید وقت کافی برای رسیدگی به اون رو داشته باشین " سروان که چشمهایش از خط فاصل سینه های پروانه جدا نمی شود گره ایی به ابروانش داد و در همان حالت گفت: "بازم که شما دوتا رو با هم می بینم.مگه قرار نبود سند رسمی بهم نشون بدین؟" با لبخند زیرکانه ای گفتم: "قربان قرار نیس که هر جا می خواییم بریم سند عقد و ازدواج رو با خودمون بکشونیم،ببریم" سروان گفت: "این چندمین باره که دارم کوتاه میام،اما دفه دیگه..." دست دراز می کنم و جعبه دستمال کاغذی را به پروانه می دهم تا دانه های عرق سردی که روی پیشانی و صورتش جمع شده اند را پاک کند. سپس طوری به جناب سروان اشاره می کنم که انگار یک خبر مهم و در گوشی برایش تدارک دیده ام. سروان وقتی حالت و بی اعتنایی پروانه را می بیند ناچار می شود که ماشین را دور بزند. اما قبل از اینکه به سمت من نزدیک شود دستگیره در را می کشم و با هل دادن در،پا روی آسفالت می گذارم. صدای پروانه را می شنوم که نفس راحتی می کشد. اما انگار نمی تواند جلوی خودش را بگیرد. عقی می کند و آنچه بلعیده بود را جلوی پاهایش توی ماشین بالا می آورد. سروان وقتی آن وضعیت را می بیند و احتمالا بوی ترش غذای هضم نشده که قاطی اسید معده شده است را،سر می چرخاند و با نوعی شماطت می گوید: "مثل اینکه کار شما از عقد و ازدواج هم گذشته" و چند قدمی دور می شود. اما انگار چیزی یادش افتاده باشد بر می گردد و با رعایت چند قدم فاصله می گوید: "مثل اینکه چیزی می خواستی بگی؟" "بله قربان امر خاصی بود که باید در یک فرصت مناسب خدمتتون عرض کنم" سروان که دست بردار نبود توی ماشین را دید می زند و با زیرکی می گوید: "با اجازتون وقت آزاد زیاد دارم،هم روز هم شب! اما ترجیح می دم تو شب باشه. به عقیده من شب تا صبح بهتر خوش می گذره." #سید_حمید_موسوی_فرد #خرمشهر_ایران /فروردین/   #خرمشهر #آبادان #اهواز #اصفهان #شیراز #تهران #تبریز #مشهد #مازندران #ساری #اراک #ساوه #کاشان #ارومیه #گلپایگان #کرج #رشت #ری #ساری #کرمان #تورنتو #آلمان #نروژ #هلند #فرانسه #دانمارک #کتاب #داستان
. #آرامش_درکنار_طبیعت درون روز مرگی های زندگی چه نگاه ها یا حرف های سنگینی است که موازنه آرامش ما را به هم می ریزند. نگاه ها و کنایه هایی که هم وزن سنگین ترین جرم های جهان بر دوش می کشیم تا به مرور زمان و گذشت عمر با نشانه هایی از چروکیدگی پوست یا سفیدی مو شاید هم قوز کمر وجود خود را به اثبات می رسانند. #شاد_باش و با آرامش #زندگی_کن #تو با ارزشتر از آنی که به ناملایمات زندگی،ضعف یا حساسیت نشان دهی. #سید_حمید_موسوی_فرد #خرمشهر_ایران /فرودین/ #سینما #فیلم #کارگردان #بازیگر #هنرپیشه #منتقد #تهیه_کننده #فیلم_سینمائی #نویسنده #داستان #هنر_هفتم #آرتیست #کتاب
🌹 #فمی_نیسم_ها () پروانه بدون اینکه جوابم را بدهد به آینه بغل ماشین چشم می دوزد. من هم می دوزم چشمهایم را،به آینه بغل ماشین. به جایی که نوشته شده بود اجسام از آنچه در آئینه می بینید به شما نزدیکترند. اما بعد از مدتی متوجه می شوم که پروانه به جایی چشم دوخته است که،در حقیقت عقب ماشین و در امتداد کناره رو قرار گرفته است. حالا نگاهم را به پروانه می دوزم. پروانه ای که نفس هایش به شماره افتاده و رنگ  از رخسارش در حال پریدن بود. اولین چیزی که پروانه بعد از آن حالت گفت: "گاومون زایید!" به شوخی گفتم: "ما که خیلی وقته گاو و گوسفندامون رو فروختیم.حالا این از کجا پیداش شده،که زاییده؟" وقتی حالت جدی پروانه را می بینم گردن می چرخانم  و رو به بالا کش می دهم و از شیشه عقب، پشت ماشین را نگاه می کنم. واقعا هم گاومون زاییده بود. گاوی که به نوعی،به من و پروانه ربط داده می شد. حالا فهمیدم که نگاه پروانه به سنگینی سایه ایی است که قدم به قدم در حال نزدیک شدن بود. فقط باید صبر می کردم تا  آن سایه با نزدیک شدن رنگ و لعابی به خود بگیرد.که گرفت، آن سایه ایی که همچون ابر باران زا جلوی تابش نور آفتاب را می گرفت. سایه وقتی روبروی در کناری ماشین که پروانه نشسته بود رسید سر بی قواره اش را از میان قاب شیشه در،که اتفاقی پایین کشیده شده بود داخل می کند و با صدای نکره ایی می گوید: "ببینم شما دوتا قناری،به کمک احتیاج ندارین؟" آن لحظه بود که احساس کردم که حال پروانه دگرگون می شود. حالتی به پروانه دست داده بود که انگار می خواست تمام آنچه را در خانه ما و پای سفره بلعیده بود را به یکباره در قیافه مکروه آن مرد خالی کند. #سید_حمید_موسوی_فرد #خرمشهر_ایران /فروردین/   #خرمشهر #آبادان #اهواز #اصفهان #شیراز #تهران #تبریز #مشهد #مازندران #ساری #اراک #ساوه #کاشان #ارومیه #گلپایگان #کرج #رشت #ری #ساری #کرمان #تورنتو #آلمان #نروژ #هلند #فرانسه #دانمارک #کتاب #داستان
🌹 #فمی_نیسم_ها () اما امروز با روزهای دیگر فرق می کرد. امروز پروانه ناهار را در خانه ما صرف کرده بود آن هم تا خرخره ! ناهاری که دست پخت مادرم بود. یک ناهار سفارشی که در این شهر درن دشت کمتر کسی دستش با آن چرب می شد. "ماهی صبور" آن هم از نوع کبابی اش که مادر به طرز دیوانه کننده ایی بر روی ذغالهای گداخته کباب می کرد. وقتی پروانه برروی صندلی ماشین جا گیرمی شود و زحمت در بستن را از دوشم سبک می کند. دستش را درون کیف نقلی اش فرو می کند و با انگشتان زیبا و ظریفش چیزی را بیرون می کشد. بعد ناغافل کف دستش را بر روی داشبورد مقابل می کوبد،انگار که حکم برنده ایی را در لحظه آخر رو کرده باشد. بر روی داشبورد نگاهی می اندازم. عکس. یک عکس رنگی که با سماجت تمام بر روی داشبورد چسبیده و از جایش تکان نمی خورد. انگار سند جنایتی بود که در خفا مرتکب شده بودم. پروانه خیره نگاهم می کند. بهت زده شده ام. زبانم در قفا نمی چرخد. پروانه با حالت جدی می گوید: "این..." با دلهره نگاهی به چشمان زیبا و خیره کننده اش می اندازم. "این چی؟" عکس،چهره زنی زیبا و سفیدرو را نشان می داد. زنی که آرایش کم رنگی کرده بود و موهایش را به حالت مواج،کوتاه و کمی نامرتب آرایش کرده بود. سنش حدودا سی یا سی و پنج سال است اما حالتی از نگرانی و اضطراب درون چشمان آبی رنگش موج می زد. با دشواری آب جمع شده درون گلویم را قورت می دهم و با لکنت زبان می گویم: "تو خیال می کنی که،من با این یکی هم رابطه دارم؟" #سید_حمید_موسوی_فرد #خرمشهر_ایران /فروردین/   #خرمشهر #آبادان #اهواز #اصفهان #شیراز #تهران #تبریز #مشهد #مازندران #ساری #اراک #ساوه #کاشان #ارومیه #گلپایگان #کرج #رشت #ری #ساری #کرمان #تورنتو #آلمان #نروژ #هلند #فرانسه #دانمارک #کتاب #نویسنده
🌹 #فمی_نیسم_ها () نمی دانم تاثیر فیلمهای سینمایی بود یا از روی لج و لجبازی برای دماغ سوزاندن آدمهای فضولی که در کوچه و خیابان زاغ سیاه،من و پروانه را چوب می زدند. هر چه بود احتمال عادت هم می توانست داشته باشد. اینکه وقتی پروانه کنار ماشین می ایستاد،من تمام قد در مقابلش می ایستادم و به حالت نیمچه تعظیمی دست دراز می کردم تا در ماشین را با تواضع در مقابلش باز کنم. هرچه بود از زجر دادن آدمهای مغروری که خود را سرور کائنات فرض می کردند،خوشحال و مسرور می شدم. غافل از اینکه پروانه این کار من را یک نوع وظیفه اجباری به حساب می آورد. مثل آن روز که وقتی روبروی دانشگاه ترمز کردم تا قبل از اینکه به خاطر توقف روبروی تابلوی "توقف مطلقا ممنوع" جریمه شوم،با شتاب از محل بگریزم. اما...پروانه همانطور بر روی صندلی مقابل لم داده بود و از آئینه سایه بان روبرویش چند تار موی رنگ کرده اش را از زیر روسری بیرون کشیده وسط صورتش انداخته بود. دور و اطراف را نگاهی می کنم و رو به پروانه می گویم: " مگه نگفتی امروز امتحان داری؟" پروانه تار موهای جدا از هم را با انگشتان خیس از آب دهانش به هم می تاباند و نگاهی به در ماشین می اندازد. تا حالا در این موقعیت چندین بار جریمه شده بودم بدون اینکه هیچ کدام شان را پرداخت کنم. دستم را از پشت پروانه دراز می کنم و دستگیره در را به سمت خودم می کشم بعد هل کوچکی به در می دهم. در با ناله کوچکی دایره وار رو به بیرون می چرخد. پروانه اول جفت پاهایش را بیرون می اندازد و بعد سر و نیم تنه اش را از صندلی جدا می کند. #سید_حمید_موسوی_فرد #خرمشهر_ایران /فروردین/ #خرمشهر #آبادان #اهواز #اصفهان #شیراز #تهران #تبریز #مشهد #مازندران #ساری #اراک #ساوه #کاشان #ارومیه #گلپایگان #کرج #رشت #ری #ساری #کرمان #تورنتو #آلمان #نروژ #هلند #فرانسه #دانمارک #کتاب #نویسنده
. 🎥 🎬 📹 #فیلم_سینمائی #کلاسیک زنگها برای چه کسی به صدا در می آیند. بر اساس داستانی از: #ارنست_همینگوی با بازی:گاری کوپر و اینگرید برگمن. رابرت جوردن یا همان (گری کوپر) سربازی آمریکایی است که در جنگ های داخلی اسپانیا، به بریگارد بین المللی می پیوندد. او یک متخصص مواد منفجره است و این تخصص او سبب می شود تا ماموریت انفجار پلی را که بر سر راه دشمن قرار دارد را به او واگذار کنند،اما... _ می گویند: همینگوی شخصا علاقمند بود تا گری کوپر و اینگرید برگمن ایفاگر نقشهای اصلی فیلم باشند. اما ظاهرا سازندگان با ورا زورینا به توافق رسیده بودند و حتی موهای او را هم برای بازی در نقش ماریا کوتاه کرده بودند. اما در نهایت اینگرید بریگمن جای او را گرفت. تهیه کننده: #سید_حمید_موسوی_فرد #خرمشهر_ایران /فروردین/ #سینما #فیلم #کارگردان #بازیگر #هنرپیشه #منتقد #تهیه_کننده #فیلم_سینمائی #نویسنده #داستان #هنر_هفتم #آرتیست #کتاب
🌹 #فمی_نیسم_ها () با اینکه پروانه پشت به مادر ایستاده بود من متوجه شدم که مادر باید فهمیده باشد که پروانه با زیرکی در حال بستن دکمه های مانتو سرمه ایی رنگش است. زنها در این جور مواقع بهتر متوجه حالات روحی و جسمی یک دیگر می شوند. پروانه وقتی با مادر تنها می ماند همیشه از تحصیل در دانشگاه و رشته پزشکی اش صحبت می کرد. اما من تا کنون نام رشته ایی را که پروانه در آن تحصیل می کرد را هرگز به گوش نشنیده بودم. شاید رشته ایی که پروانه در آن تحصیل می کرد رشته عضو شناسی یا چیزی شبیه به این بوده باشد. اینها را از دقت پروانه و نگاه تیزبینش به اعضاء برجسته زیر لباسهایم متوجه شده بودم. پروانه کیف نقلی اش را بر روی شانه تنظیم می کند و با اشاره به من قدم به جلو می گذارد. وقتی من و پروانه قدم به قدم هم گام بر می داریم مادر از پشت سر با نگرانی می گوید: "حالا می خواین چکار کنین؟" در هال را برای پروانه باز می کنم و با بی خیالی رو به مادر می گویم: "کی؟ ما؟" _پس کی، عمه ام؟" آهسته پشت کمر پروانه می زنم و با خنده سردی می گویم: "من که به کسی قولی ندادم، اونایی باید به فکرش باشن که قبل از رسیدن به پست و مقام قول و غزل سر دادن" مادر جوراب های خیس پدر را بر روی شوفاژ جابه جا می کند و می گوید: "خوب نباید کسی باشه که به اونا اطلاع بده یا نه؟" در هال را پشت سرم می بندم و از پشت شیشه می گویم: "به سری که درد نمی کنه که دستمال نمی بندن،مادر من" #سید_حمید_موسوی_فرد #خرمشهر_ایران /فروردین/ #خرمشهر #آبادان #اهواز #اصفهان #شیراز #تهران #تبریز #مشهد #مازندران #ساری #اراک #ساوه #کاشان #ارومیه #گلپایگان #کرج #رشت #ری #ساری #کرمان #تورنتو #آلمان #نروژ #هلند #فرانسه #دانمارک #کتاب #نویسنده
. 🎥 🎬 📹 _ می گویند #زن های زنده و بانشاط حتی مرده ها را هم زنده می کنند. _نظر شما چیست؟ _ آیا در زندگی شما زنی هست که انرژی و شادابی را بعد از یک شبانه روز زحمت و تلاش به نیروی تحلیل رفته تزریق کند؟ #سید_حمید_موسوی_فرد #خرمشهر_ایران /فروردین/ #سینما #فیلم #کارگردان #بازیگر #هنرپیشه #منتقد #تهیه_کننده #فیلم_سینمائی #نویسنده #داستان #هنر_هفتم #آرتیست #کتاب
. 🎥 🎬 📹 #هنر عشق ورزیدن _ در لحظه های سخت و حتی رکود اقتصادی و بیکاری،عشق بورزید. #عشق واژه ایی است فراموش نشدنی. _ تا جان در بدن دارید عشق بورزید، عشق به همسر و فرزندان و خانواده. #سید_حمید_موسوی_فرد #خرمشهر_ایران /فروردین/ #سینما #فیلم #کارگردان #بازیگر #هنرپیشه #منتقد #تهیه_کننده #فیلم_سینمائی #نویسنده #داستان #هنر_هفتم #آرتیست #کتاب
🌹 #فمی_نیسم_ها با آن هوش و ذکاوتی که داشتم دونفر شان را بیشتر شناسایی نکرده بودم. پروانه می گفت باید بیشتر از اینها باشند. مادر شیله اش را دور سر می پیچاند و وقتی نگرانی و سر درگمی من و پروانه را می بیند می گوید: _" اگه فک می کنین کارشون تا این حد خطرناکه باید به یکی اطلاع بدین." نگاهی به پروانه می اندازم و ناگهان هر دو همزمان بایکدیگر رو به مادرم می گوییم: _"به کی؟" مادر از جا می پرد و می گوید: _"چه می دونم.پاسگاهی،اطلاعاتی،آگاهی." مادرم درست می گفت باید جلو این برنامه ایی که در شرف وقوع بود گرفته می شد.اما چگونه؟ من حتی به پروانه و مادرم هم شک داشتم! شک داشتم که مگر زنی در این عالم خاکی وجود داشت که خواهان مساوات و برابری جنسیتی نبوده باشد. از جمله همین پروانه یا خود مادرم. شک من وقتی بیشتر می شود که پروانه با صدایی آهسته و دل نگران به شخصی که پشت خط است توضیحاتی مبهم ارائه می دهد. از بین آن دونفری که به تازگی شناسایی کرده بودم و مادرم و پروانه و شاید هم آن پشت خطی من تنها مردی بودم که مورد محاصره قرار گرفته شده بود. وقتی پروانه از آن مکالمه مشکوک فارق می شود گوشی را به گوشه ایی پرتاب می کند و هیجان زده می گوید: _"چهارتا" متعجب از اینکه چگونه حرف توی دلم را شنیده باشد می گویم: _"خیر با آن پشت خطی می شوید پنج تا" پروانه هاج و واج نگاهم می کند و می گوید: _"آن تیم را می گویم،من که گفته بودم بیشتر از دوتا هستن" #سید_حمید_موسوی_فرد #خرمشهر_ایران /فروردین/ #خرمشهر #آبادان #اهواز #اصفهان #شیراز #تهران #تبریز #مشهد #مازندران #ساری #اراک #ساوه #کاشان #ارومیه #گلپایگان #کرج #رشت #ری #ساری #کرمان #تورنتو #آلمان #نروژ #هلند #فرانسه #دانمارک #کتاب #نویسنده
. دكتوري مال العين كلي خبر موزين أعما بدونك لو فراكك يظل يومين يل لي الهوا بلياك يخنكني من أشتاك... #المحمرة #مدینتی_الجمیلة #آلفرد_موسوی #جمیلة_هلالات #سهیر_المحمرة #سید_حمید_موسوی_فرد #خرمشهر_ایران #اهواز #عبادان #البصرة #ميسان
. 🎥 🎬 📹 #هنرمندان_کوچک _ نظر شما در مورد تحرک و پویایی کودکان یا همان استعداد یابی چیست؟ _ چرا بعضی ها با این به قول خوشان قرطی بازی ها مخالفند؟ _ روان شناسان عقیده دارند که تحرک موزون و فعالیت هماهنگ بدنی باعث رشد جسمی و شکوفایی فکری می شود. #سید_حمید_موسوی_فرد #خرمشهر_ایران /فروردین/ #سینما #فیلم #کارگردان #بازیگر #هنرپیشه #منتقد #تهیه_کننده #فیلم_سینمائی #نویسنده #داستان #هنر_هفتم #آرتیست #کتاب
😲😲😲 روزگار مردم سالخورده ... وزارت کشور اداره کل شهربانی به دارنده این برگ آقای ....... اجازه داده میشود بر طبق در خواستی که در دفاتر مربوطه بایگانیست یکدستگاه رادیو کنسرت گیرنده کارخانه ....... نصب نماید . - در صورت انتقال رادیوی مزبور باشخاصی دیگر باید انتقال دهنده شهربانی مربوطه را مطلع نموده و پروانه خود را مسترد بدارد. - هرگاه رادیو از حیز انتفاع افتاده و قابل استفاده نباشد دارندگان آن فورًا پروانه را به شهربانی مربوطه تحویل نموده و اگر رادیوی جدیدی نصب کنند باید تجدید پروانه شود . - دارندگان رادیو در مواقع تغییر محل از شهرستانی به شهرستان دیگر باید بشهربانی اطلاع دهند که پروانه آنها در شهربانی مربوطه به ثبت برسد . #سید_حمید_موسوی_فرد #خرمشهر_ایران
***** #حکایت_بعضی_آدمها () . " یه سوزن به خودت بزن یه جوالدوز به مردم " قسمت اول ... نمی دانم کی و کجا این خبر را به گوش من رساند ! بدون اینکه کام تشنه خود را سیراب کنم . با عجله دویدم و دویدم و دویدم ... کوچه ها خیابانها و محله ها را پشت سر گذاشتم . به کتابخانه عمومی شهید شریف که رسیدم بر روی پله دوم پایم سر خورد . دختر جوانی ایستاده نگاهم می کرد ... مردد بود آیا جلو بیاید و دستم را بگیرد و یا ... دست آخر به حرف آمد و گفت : آقا کتابخانه تا سه ساعت دیگر هم باز است . لبخندی زدم و بی نهایت تشکر ... در حالی که رنگ و رویم را باخته بودم به حرکت خود ادامه دادم . اینجا هم نبودند . کتابدار گفت : خیلی وقت است از اینجا رفته اند . مسیر دیگری را برگزیدم . همانی که کتابدار گفته بود ... روی تابلوی کوبیده شده به دیوار عبارت کم رنگ "کتابخانه عمومی شماره " به چشم می خورد . روبرویم در کوچک و بسته ایی بود . پسر جوانی از آن طرف حصار اشاره به طرف دیگر کرد در طرف دیگر ، بازهم به در بسته ی دیگری بر خورد کردم ... مرد چهل ساله ای که از آنجا می گذشت گفت : کولرشان خراب شده دیگر اینجا نمی آیند رفته اند به ... تالار خلیج فارس مطمئنم پیر مرد اینجا را گفته بود . در سالن کنفرانس در طبقه هم کف بسته بود . از کنار سالن بزرگ صدای دو نفر درون راهرو می پیچید . شاید بتوانم از آنها کمک بگیرم ... ادامه دارد ... . نویسنده: #سید_حمید_موسوی_فرد #خرمشهر_ایران // //
***** #حکایت_بعضی_آدمها () . " یه سوزن به خودت بزن یه جوالدوز به مردم " قسمت دوم ... . شاید بتوانم از آنها کمک بگیرم ... اولی می گفت : این بچه ها چه علاقه ایی به نویسندگی دارند ، حیف نیست این همه آلاخون بالا خون بشن ؟ گناه دارند ، اینها گنجینه "شهر" سوم خرداد اند . یاد آوران حماسه شهر " جهان آرا " خدا رو خوش نمی یاد اینطور آزار و اذیت بشن . دیگری گفت : دست من که نیست خدا شاهده من هم مشکل اینها را مطرح کرده ام ؛ می گویند داستان نویسی در آمد زا نیست . خوب بگویید بروند پی کارشان دیگر . - فکرت را آزارده نکن خسته می شوند می روند خودشان ... سالن کنفرانس که نبودند ، از پله ها بالا رفتم طبقه بالا هم نبودند وقتی دسته در را چرخاندم و منشی با چشم غره به من نگاه کرد فهمیدم . پس کجا رفته اند ؟ بی تفاوت گفت : پایین . کدام پایین ؟ سر در گم شده بودم . داشتم پله ها را یکی دوتا پایین می آمدم که دیدم خانم جوانی از مقابل آخرین پله رد و وارد یکی از اتاقها شد . یکی از بچه های " انجمن داستان " بود . پاهایم که کف زمین را لمس کردند به طرف اتاق رفتم چند ضربه به در زدم و وارد شدم . ده دوازده نفری بودند درون اتاق هوا گرم بود ، با ورود من هوای اتاق عوض شده بود و هوای خنک از سالن به درون اتاق راه یافته بود روبرویم دختری نشسته بر صندلی کتابی به دست گرفته در حال باد زدن به خود بود . دختر سفید و تپل کنارش از گرما لپهایش گل انداخته بود ، و آن کناری ، با وجود گرما همچنان خود را درون قالبی ازحجاب فشرده بود . پسر جوانی با جدیت داستانی را تحلیل و تجزیه می کرد ، این را می شد از پره های بینی اش فهمید . مرد عینکی که تقریبا وسط جمع نشسته بود و به علت عرق سر و صورت ، عینک روی بینی اش ، دم و دقیقه سر می خورد ، سرش را از روی کتابی که در بغل داشت بلند کرد و با لبخند گفت : بالاخره آقای "........!؟ " هم تشریف آوردند . #سید_حمید_موسوی_فرد #خرمشهر_ایران // //
***** #شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد ...!؟ روایت : "از ماست که بر ماست " #قسمت_دوم ... سید حمید موسوی فرد ایران - خرمشهر پس این کلمه باد آورده دیگر چیست ؟ بهتر بود که پاسخش را به شکل دیگری می گفتم مثلا ... " پول چرک کف دست است و یا ..." پس چرا باد " کت " آن قوم و خویشی را که من شاهد بد خلقی و نفاقش با شما و خلق خدا بود را با خود نمی برد ؟ گفتم : آن کت ها را طوفان هم جدا نمی کند ! چه برسد به نسیم . آن بالا تنه ها لبریز است از صفرهایی که اول شان عدد است و چک پولهایی که نام و اعتبار می آورد . و حسابهایی که گردن را کلفت و سخنان را رسا . این جور کت ها را فقط " مرده شورها " آن هم با قیچی از اجساد  باد کرده و متعفن آنها خارج می کنند . وقتی آن نسیم نرم و آرام به کت سبک و خالی من محل نمی گذارد می خواهی آن سنگ دلها به من و دیگران بگذارند ؟ فرزندم ... وقتی در مورد سوالهای این چنینی از من می پرسیدی و من در پاسخت عصبی می شدم هزار بار خود را لعن و نفرین می کردم که چرا جوابت را نمی دهم !  راستش را بخواهی نمی توانستم جوابت را بدهم . هر روز منتظر بودم تا خود شاهد این تفرقه ها و ادعاهایی که تظاهر می کنند باشی و خود به مسند قضاوت بنشینی تا من فردا در محضر " خدا " بازی گر نقش دین و دینداری نباشم . آری پدر اکنون من شاهد تبعیضها دو روئی ها و نفاق هستم . سنگینی حرفهای نگفته ات را اکنون احساس می کنم . پدر آنها از روز جزا نمی هراسند وقتی حقی را پایمال و ادعای زهد و خدا پرستی می کنند ... ؟  پس وای بر آنها . پایان ... #سید_حمید_موسوی_فرد #خرمشهر_ایران // //
***** #شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد ...!؟ روایت "از ماست که بر ماست" #قسمت_اول ... سید حمید موسوی فرد ایران - خرمشهر روبرویم نشسته بود و تیز من را دید می زد . وقتی از پاسخ دادن من ناامید و مایوس شد ! سوالش را بار دیگر عنوان کرد ... پدر : ما که بدهی هایمان را پرداخت خواهیم کرد ، پس چرا آنها حاضر نیستند " وامی " را که بابت هزینه مراسم فوت یکی از بستگان و حق ما است به ما پرداخت کنند ؟ وقتی سوالی در فکرش جریان پیدا می کرد که معادلات ذهنی اش را به هم می ریخت  از من می پرسید ! و من هر بار با عصبانیت از پاسخ دادن طفره می رفتم . چگونه می توانستم به او بگویم که عده ایی مثل اینها حتی در محضر خدا و رو به قبله و قرآنش هم تظاهر و ریا می کنند . این بار اما وقتی در یکی از مسابقات برنده شده بودم ! و برق شادی در چشمانم موج می زد ، با زرنگی تمام  فرصت پیش آمده را غنیمت شمرده بار دیگر سوالش را مطرح کرد .  من و او در یک روز پاییزی از گذری در حال عبور بودیم نسیمی آرام وزید و کت بالا تنه ام را با وقاحت تمام همچون پر کاهی از جسه ام بیرون کشید و با خود برد ! به جرات می توان گفت این اولین باری نبود که باد با من از این بازیها می کند ! او وقتی خنده بی مهابانه مرا شنید . پرسید پدر : ... و من در پاسخش گفتم : نگران نباش فرزند که " باد آورده را باد می برد " بر نگرانی اش افزوده بودم ! به پاسخ ها و سلامت روانی ام مشکوک شده بود . و این بار او بود که با چشمان اشک بارش گفت : اما پدر به خدا من با این چشمهایم شاهد بودم که شما در گرمای سوزنده و خاکهای آلوده بخاطر  آسایش بیشتر ما ، خود را اسیر می کردی و جسم خود را ذلیل .  پس این کلمه باد آورده دیگر چیست ؟ ادامه دارد ... #سید_حمید_موسوی_فرد #خرمشهر_ایران // //
***** مجسمه چوبی پینوکیو در پارکی در پروجای ایتالیا کودکان با دیدن سرافکندگی و دماغ‌درازی پینوکیو ، فرجام دروغگویی را متوجه می‌شوند . همانطور که ملاحظه می فرمایید نه تهدیدی از آتش سوزان جهنم است و نه عذاب اللهی . و نه حتی وعده های شیرین بهشتی . #سید_حمید_موسوی_فرد #خرمشهر_ایران
***** قسمتی از داستان همه می توانند زن باشند ، اما ✍ نوشته " سیدحمیدموسوی فرد " روبرویم نشسته بود و در حالی که استکان را پر از چائي می کرد. نیم نگاهی به من انداخت، با آن موهای ژولیده ام و چشمانی که از شدت بی خوابی پف کرده بودند. وقتی چشم تو چشم هم شدیم خندید. طبق عادت همیشگی در مورد هر چیزی سخن می گفت و... صبح ها چه استعدادی برای حرف زدن و صحبت کردن داشت. وقتی که من صبحانه‌ام را تمام کردم. او هنوز چند لقمه‌ایی بیشتر به دهان نگذاشته بود. من در حالی که با شتاب به طرف لباسهایم می رفتم، نگاهی هم به اومی انداختم. پا به پایم تا کنار در خروجی آمد تا به سلامتی راهی ام کند و... من با خداحافظی کردن خشکی که به زور از حنجره ام بیرون می آمد راهی شدم. حالا سالهاست که پا به پای من. درد به درد من. غمخوار و محرم اسرار من بود. از همان دوران جوانی گرفته تا حالا که موهایم سفید و پوست صورت و دستهایم پژمرده. #سید_حمید_موسوی_فرد #خرمشهر_ایران ..... خرمشهر .....
***** مجموعه داستانی .. #تنهایم_نگذار .. . " قسمت اول " امان از دلتنگی ... بخصوص دلتنگی های وقت غروب ! هر چه فکرش را می کنم برای دلتنگی هایی که ، یهویی به قلبم یورش می برند و دریچه های احساساتم را مسدود می کنند - مثل غذای سنگینی که سر دل آدم می ماند و آسایشش را مختل می کند ، دلیلی نمی بینم . جایی شنیده ام که گفته اند : بیشتر انسانها دردهای روحی - روانی مشترکی دارند . #سید_حمید_موسوی_فرد #خرمشهر_ایران خرمشهر //