همه عکس ها و کلیپ های قصه در اینستاگرام

  • تگ های مشابه:
loading...
.
چشم‌های گریان یک مرد چرا این قدر ما را مضطرب می‌کند...؟ بله ... چشم‌های گریان یک زن هم هیچ خوشحال کننده نیست و اگر یک کم صمیمی و اهل دل هم باشیم که از دیدنش حسابی دچار ترحم و دلسوزی می‌شویم اما اگر موضوع چشم‌های گریان یک مرد باشد قضیه کاملا فرق می‌کند. برای این که اهل دل باشیم یا نه، از دیدنش دچار بیچارگی می‌شویم و درماندگی! انگار دنیا به آخر می‌رسد و علاجی هم ندارد. مثل عزیزی که به مرض لاعلاجی گرفتار باشد و دم مرگ...!
.
#کتاب_سیاه
#اورهان_پاموک
.
#پاراگراف #کتاب_خوب 
#ايران #كتاب #تهران #كتابخوانى #نشر_چشمه
#كتابخوان #نشر #ايرانيان #انتشارات #جامعه #ادبيات #فارسى #نوشته #ايرانى #داستان #قصه #رمان #مطالعه #نويسنده #مردم #فرهنگ #معرفی_کتاب #ترجمه #یار_مهربان
. چشم‌های گریان یک مرد چرا این قدر ما را مضطرب می‌کند...؟ بله ... چشم‌های گریان یک زن هم هیچ خوشحال کننده نیست و اگر یک کم صمیمی و اهل دل هم باشیم که از دیدنش حسابی دچار ترحم و دلسوزی می‌شویم اما اگر موضوع چشم‌های گریان یک مرد باشد قضیه کاملا فرق می‌کند. برای این که اهل دل باشیم یا نه، از دیدنش دچار بیچارگی می‌شویم و درماندگی! انگار دنیا به آخر می‌رسد و علاجی هم ندارد. مثل عزیزی که به مرض لاعلاجی گرفتار باشد و دم مرگ...! . #کتاب_سیاه #اورهان_پاموک . #پاراگراف #کتاب_خوب #ايران #كتاب #تهران #كتابخوانى #نشر_چشمه #كتابخوان #نشر #ايرانيان #انتشارات #جامعه #ادبيات #فارسى #نوشته #ايرانى #داستان #قصه #رمان #مطالعه #نويسنده #مردم #فرهنگ #معرفی_کتاب #ترجمه #یار_مهربان
.
روانشناسانی که روی انگیزه‌های افراد مطالعه می‌کنند دریافته‌اند که بسیاری از زنان موفق پدرانی داشته‌اند که استعداد آن‌ها را پرورش داده و باعث شده‌اند تا از کودکی احساس جذابیت و دوست داشتنی بودن کنند.
ماجوری لوزاف دانشمند علوم اجتماعی به مدت چهار سال روی زنان موفق مطالعه کرد و به این نتیجه رسید که وقتی پدران با دختران خود مانند افراد جالب و شایسته احترام و تشویق رفتار می‌کنند آنها به زنان موفق تری بدل می‌شوند.
. روانشناسانی که روی انگیزه‌های افراد مطالعه می‌کنند دریافته‌اند که بسیاری از زنان موفق پدرانی داشته‌اند که استعداد آن‌ها را پرورش داده و باعث شده‌اند تا از کودکی احساس جذابیت و دوست داشتنی بودن کنند. ماجوری لوزاف دانشمند علوم اجتماعی به مدت چهار سال روی زنان موفق مطالعه کرد و به این نتیجه رسید که وقتی پدران با دختران خود مانند افراد جالب و شایسته احترام و تشویق رفتار می‌کنند آنها به زنان موفق تری بدل می‌شوند."احساس" زنانی که چنین رفتاری از جانب پدر خود می‌دیدند این بوده که پرورش استعدادها در آنها باعث به خطر افتادن زنانگی نمیشود. این پدران علاقه زیادی به زندگی دختران خود نشان می‌دادند و آنها را تشویق می‌کردند تا به طور فعال به زندگی حرفه‌ای یا علاقمندی‌های خود در زمینه سیاست، ورزش یا هنر توجه نشان دهند.زنانی که تایید و پذیرش پدر را احساس کرده‌اند، اطمینان دارند که از سوی دنیا پذیرفته خواهند شد. . #ژرفای_زن_بودن #مورین_مرداک #سیمین_موحد . #پاراگراف #کتاب_خوب #ايران #كتاب #تهران #كتابخوانى #كتابخوان #نشر #ايرانيان #انتشارات #جامعه #ادبيات #فارسى #نوشته #ايرانى #داستان #قصه #رمان #مطالعه #نويسنده #مردم #فرهنگ #معرفی_کتاب #ترجمه #یار_مهربان
.
از مارکس، انگلس و لنین می‌پرسند که آیا ترجیح  می‌دهند همسری برای خود اختیار کنند یا معشوقه داشته باشند. 
مارکس که در مسائل خصوصی تا حدودی محافظه‌کار بود همان‌گونه که از او انتظار می‌رود می‌گوید «همسر». ولی انگلس که خوش‌گذران‌تر از او بود معشوقه‌داشتن را انتخاب می‌کند. 
در کمال شگفتی لنین می‌گوید «هر دو». چرا؟ آیا در پشت تصویر انقلابی خشکی که از او وجود دارد رگه‌ای از خوش‌گذرانی منحط پنهان است؟ 
نه. او توضیح می‌دهد: زیرا بدین ترتیب می‌توانم به همسرم بگویم که پیش معشوقه‌ام می‌روم و به معشوقه‌ام بگویم باید پیش همسرم باشم...
-و بعد چه می‌کنی؟
+یک گوشه‌ی خلوت پیدا می‌کنم و می‌آموزم و می‌آموزم و می‌آموزم! .
#خشونت
#اسلاوی_ژیژک
#علیرضا_پاکنهاد
.
#پاراگراف #کتاب_خوب 
#ايران #كتاب #تهران #كتابخوانى
#كتابخوان #نشر #ايرانيان #نشر_نی #انتشارات #جامعه #ادبيات #فارسى #نوشته #ايرانى #داستان #قصه #رمان #مطالعه #نويسنده #مردم #فرهنگ #معرفی_کتاب #ترجمه #یار_مهربان
. از مارکس، انگلس و لنین می‌پرسند که آیا ترجیح می‌دهند همسری برای خود اختیار کنند یا معشوقه داشته باشند. مارکس که در مسائل خصوصی تا حدودی محافظه‌کار بود همان‌گونه که از او انتظار می‌رود می‌گوید «همسر». ولی انگلس که خوش‌گذران‌تر از او بود معشوقه‌داشتن را انتخاب می‌کند. در کمال شگفتی لنین می‌گوید «هر دو». چرا؟ آیا در پشت تصویر انقلابی خشکی که از او وجود دارد رگه‌ای از خوش‌گذرانی منحط پنهان است؟ نه. او توضیح می‌دهد: زیرا بدین ترتیب می‌توانم به همسرم بگویم که پیش معشوقه‌ام می‌روم و به معشوقه‌ام بگویم باید پیش همسرم باشم... -و بعد چه می‌کنی؟ +یک گوشه‌ی خلوت پیدا می‌کنم و می‌آموزم و می‌آموزم و می‌آموزم! . #خشونت #اسلاوی_ژیژک #علیرضا_پاکنهاد . #پاراگراف #کتاب_خوب #ايران #كتاب #تهران #كتابخوانى #كتابخوان #نشر #ايرانيان #نشر_نی #انتشارات #جامعه #ادبيات #فارسى #نوشته #ايرانى #داستان #قصه #رمان #مطالعه #نويسنده #مردم #فرهنگ #معرفی_کتاب #ترجمه #یار_مهربان
.
آنچه بشر را از حیوانات متمایز می‌کرد قدرت خود آموزی و اخلاق طبیعی او بود. در طبیت انسان به تنهایی زندگی می‌کرد. هنگامی که وارد جامعه بشری شد و شروع به همکاری با دیگران در شکار و دفاع در مقابل بلایای طبیعی کرد، این وابستگی اجتماعی باعث افزایش حس همدردی شد و منجر به ایجاد احساساتی چون ملاحظه حقوق دیگران و مسئولیت اجتماعی شد ولی مسائل دیگری هم پیش آمد . برای مثال کشاورزی باعث محصور کردن زمین و ایجاد فکر مالکیت شد در این مورد اینچنین می‌شود گفت: اولین انسانی که پس از محصور کردن زمین اعلام کرد که آن قطعه زمین به او تعلق دارد و دیگران را متقاعد کرد که نظر او را قبول کنند، اولین کسی بود که زندگی اجتماعی را ایجاد کرد .
.
#از_فلسفه_قرارداد_اجتماعی
#ژان_ژاک_روسو
.
#پاراگراف #کتاب_خوب 
#ايران #كتاب #تهران #كتابخوانى
#كتابخوان #نشر #ايرانيان 
#انتشارات #جامعه #ادبيات #فارسى #نوشته #ايرانى #داستان #قصه #رمان #مطالعه #نويسنده #مردم #فرهنگ #معرفی_کتاب #ترجمه #یار_مهربان
. آنچه بشر را از حیوانات متمایز می‌کرد قدرت خود آموزی و اخلاق طبیعی او بود. در طبیت انسان به تنهایی زندگی می‌کرد. هنگامی که وارد جامعه بشری شد و شروع به همکاری با دیگران در شکار و دفاع در مقابل بلایای طبیعی کرد، این وابستگی اجتماعی باعث افزایش حس همدردی شد و منجر به ایجاد احساساتی چون ملاحظه حقوق دیگران و مسئولیت اجتماعی شد ولی مسائل دیگری هم پیش آمد . برای مثال کشاورزی باعث محصور کردن زمین و ایجاد فکر مالکیت شد در این مورد اینچنین می‌شود گفت: اولین انسانی که پس از محصور کردن زمین اعلام کرد که آن قطعه زمین به او تعلق دارد و دیگران را متقاعد کرد که نظر او را قبول کنند، اولین کسی بود که زندگی اجتماعی را ایجاد کرد . . #از_فلسفه_قرارداد_اجتماعی #ژان_ژاک_روسو . #پاراگراف #کتاب_خوب #ايران #كتاب #تهران #كتابخوانى #كتابخوان #نشر #ايرانيان #انتشارات #جامعه #ادبيات #فارسى #نوشته #ايرانى #داستان #قصه #رمان #مطالعه #نويسنده #مردم #فرهنگ #معرفی_کتاب #ترجمه #یار_مهربان
.
امشب وقتی بخوابم، ذهنم هر آنچه که امروز میداند پاک و محو می‌کند.
هر کاری که امروز به انجام رساندم، پاک می‌شود و محو. فردا صبح همانگونه از خواب بیدار می‌شوم که امروز صبح بیدار شدم، در حالی که خیال می‌کنم هنوز بچه‌ام. خیال می‌کنم هنوز زندگی و دنیایی حق انتخاب پیش رویم دارم.
و آن وقت، دوباره به این پی می‌برم که اشتباه کرده‌ام. من قبلا انتخاب‌هایم را کرده‌ام و نیمی از زندگی و عمرم را پشت سر گذاشته‌ام.
.
#پیش_از_آن_که_بخوابم
#اس_جی_واتسون
#شقایق_قندهاری
.
#پاراگراف #کتاب_خوب 
#ايران #كتاب #تهران #كتابخوانى
#كتابخوان #نشر #ايرانيان 
#انتشارات #جامعه #ادبيات #فارسى #نوشته #ايرانى #داستان #قصه #رمان #مطالعه #نويسنده #مردم #فرهنگ #معرفی_کتاب #ترجمه #یار_مهربان
. امشب وقتی بخوابم، ذهنم هر آنچه که امروز میداند پاک و محو می‌کند. هر کاری که امروز به انجام رساندم، پاک می‌شود و محو. فردا صبح همانگونه از خواب بیدار می‌شوم که امروز صبح بیدار شدم، در حالی که خیال می‌کنم هنوز بچه‌ام. خیال می‌کنم هنوز زندگی و دنیایی حق انتخاب پیش رویم دارم. و آن وقت، دوباره به این پی می‌برم که اشتباه کرده‌ام. من قبلا انتخاب‌هایم را کرده‌ام و نیمی از زندگی و عمرم را پشت سر گذاشته‌ام. . #پیش_از_آن_که_بخوابم #اس_جی_واتسون #شقایق_قندهاری . #پاراگراف #کتاب_خوب #ايران #كتاب #تهران #كتابخوانى #كتابخوان #نشر #ايرانيان #انتشارات #جامعه #ادبيات #فارسى #نوشته #ايرانى #داستان #قصه #رمان #مطالعه #نويسنده #مردم #فرهنگ #معرفی_کتاب #ترجمه #یار_مهربان
.
در واقع اغلب، زمانی که عشقی را آغاز می‌کنیم، تجربه و عقلمان به ما می‌گویند که روزی به دلداری که امروز فقط به اندیشه او زنده‌ایم‌‌ همان اندازه بی‌اعتنا می‌شویم که امروزه به هر زنی جز او هستیم. روزی نامش را می‌شنویم و دیگر دچار هیچ لذت دردآلودی نمی‌شویم، خطش را می‌خوانیم و دیگر نمی‌لرزیم،در خیابان راه‌مان را کج نمی‌کنیم تا او را ببینیم،به او بر می‌خوریم و دست و پا گم نمی‌کنیم، به او دست می‌یابیم و از خود بی‌خود نمی‌شویم. آنگاه این آگاهی بی‌تردیدِ آینده، برغم این حس بی‌اساس اما نیرومند که شاید او را همواره دوست داشته باشیم، ما را به گریه می‌اندازد.
.
#خوشی_ها_و_روزها
#مارسل_پروست
#مهدی_سحابی
.
#پاراگراف #کتاب_خوب 
#ايران #كتاب #تهران #كتابخوانى
#كتابخوان #نشر #ايرانيان #نشر_مرکز #انتشارات #جامعه #ادبيات #فارسى #نوشته #ايرانى #داستان #قصه #رمان #مطالعه #نويسنده #مردم #فرهنگ #معرفی_کتاب #ترجمه #یار_مهربان
. در واقع اغلب، زمانی که عشقی را آغاز می‌کنیم، تجربه و عقلمان به ما می‌گویند که روزی به دلداری که امروز فقط به اندیشه او زنده‌ایم‌‌ همان اندازه بی‌اعتنا می‌شویم که امروزه به هر زنی جز او هستیم. روزی نامش را می‌شنویم و دیگر دچار هیچ لذت دردآلودی نمی‌شویم، خطش را می‌خوانیم و دیگر نمی‌لرزیم،در خیابان راه‌مان را کج نمی‌کنیم تا او را ببینیم،به او بر می‌خوریم و دست و پا گم نمی‌کنیم، به او دست می‌یابیم و از خود بی‌خود نمی‌شویم. آنگاه این آگاهی بی‌تردیدِ آینده، برغم این حس بی‌اساس اما نیرومند که شاید او را همواره دوست داشته باشیم، ما را به گریه می‌اندازد. . #خوشی_ها_و_روزها #مارسل_پروست #مهدی_سحابی . #پاراگراف #کتاب_خوب #ايران #كتاب #تهران #كتابخوانى #كتابخوان #نشر #ايرانيان #نشر_مرکز #انتشارات #جامعه #ادبيات #فارسى #نوشته #ايرانى #داستان #قصه #رمان #مطالعه #نويسنده #مردم #فرهنگ #معرفی_کتاب #ترجمه #یار_مهربان
.
دایی محمود آدم جالبی بود. هفتاد و چند سالِ پیش از دهات می‌آد تهران و میره سربازی. یه روز که قاطی باقی سربازا وسط پادگان به خط شده بود، میشنوه که فرمانده داره از ساختن یک دیوار بزرگی دور پادگان صحبت می‌کنه. میپره جلو و میگه قربان من بنایی بلدم. فرمانده اول یک سیلی می‌زنه در گوشش و بعد میگه از امروز شروع کن. هر چی کارگر و مصالح خواستی بگو، دستور بدم برات حاضر کنند.
دایی محمود آستیناشو بالا میزنه و شروع میکنه به کشیدن دیوار، ولی چون خیلی رِند و طمعکار بوده از هر دو تا کامیون آجری که سفارش می‌داده یکیشو شبونه رَد می‌کرده توی بازار و می‌فروخته. همین میشه که بعد از سربازی اون قدر پول داشته که می‌تونسته برا خودش توی بازار حُجره بِخره. ولی حُجره نمیخره. به جاش پول هاشو بر می‌داره میره هند، پارچه گرون قیمت زری و ترمه و حَریر میخره و می‌آره این جا. یک انباری اجاره می‌کنه پارچه ها رو میریزه اون تو . بعدش میره اداره بیمه که تازه توی کشور تاسیس شده بود، همه پارچه ها رو به بالاترین قیمت بیمه می‌کنه. دو هفته بعد انبار پارچه های دایی محمود اتیش می‌گیره و همه چیز اون می‌سوزه. کارشناس‌های بیمه میان آتیش سوزی رو تایید می‌کُنند و خسارت کامل می پردازند. حالا نگو که دایی محمود همه پارچه‌های گرون قیمت رو شبونه خارج کرده بوده و به جاش چیت و چلوار، اون تو چیده بوده. این جوری ثروت دایی محمود دو برابر شد. اون در ادامه زندگیش خیلی از این کارها کرد ولی هیچوقت من ندیدم هیچکس ازش بد بگه همه دایی محمود رو دوست داشتند و توی این دنیای بزرگ حتی یک دشمن هم نداشت به این ترتیب من از همون بچگی فهمیدم که اگه توی این دنیا حق یک نفر رو بخوری یک دشمن پیدا می‌کنی اگه حق پنج نفر رو بخوری پنج تا دشمن پیدا می‌کنی،ولی اگه حق همه رو به طور مساوی بخوری هیچ دشمنی پیدا نمی‌کنی و همه با احترام ازت یاد می‌کنند!
.
#ویزای_کوه_قاف
#علیرضا_میر_اسدالله
.
#پاراگراف #کتاب_خوب 
#ايران #كتاب #تهران #كتابخوانى
#كتابخوان #نشر #ايرانيان #نشر_مرکز #انتشارات #جامعه #ادبيات #فارسى #نوشته #ايرانى #داستان #قصه #رمان #مطالعه #نويسنده #مردم #فرهنگ #معرفی_کتاب #ترجمه #یار_مهربان
. دایی محمود آدم جالبی بود. هفتاد و چند سالِ پیش از دهات می‌آد تهران و میره سربازی. یه روز که قاطی باقی سربازا وسط پادگان به خط شده بود، میشنوه که فرمانده داره از ساختن یک دیوار بزرگی دور پادگان صحبت می‌کنه. میپره جلو و میگه قربان من بنایی بلدم. فرمانده اول یک سیلی می‌زنه در گوشش و بعد میگه از امروز شروع کن. هر چی کارگر و مصالح خواستی بگو، دستور بدم برات حاضر کنند. دایی محمود آستیناشو بالا میزنه و شروع میکنه به کشیدن دیوار، ولی چون خیلی رِند و طمعکار بوده از هر دو تا کامیون آجری که سفارش می‌داده یکیشو شبونه رَد می‌کرده توی بازار و می‌فروخته. همین میشه که بعد از سربازی اون قدر پول داشته که می‌تونسته برا خودش توی بازار حُجره بِخره. ولی حُجره نمیخره. به جاش پول هاشو بر می‌داره میره هند، پارچه گرون قیمت زری و ترمه و حَریر میخره و می‌آره این جا. یک انباری اجاره می‌کنه پارچه ها رو میریزه اون تو . بعدش میره اداره بیمه که تازه توی کشور تاسیس شده بود، همه پارچه ها رو به بالاترین قیمت بیمه می‌کنه. دو هفته بعد انبار پارچه های دایی محمود اتیش می‌گیره و همه چیز اون می‌سوزه. کارشناس‌های بیمه میان آتیش سوزی رو تایید می‌کُنند و خسارت کامل می پردازند. حالا نگو که دایی محمود همه پارچه‌های گرون قیمت رو شبونه خارج کرده بوده و به جاش چیت و چلوار، اون تو چیده بوده. این جوری ثروت دایی محمود دو برابر شد. اون در ادامه زندگیش خیلی از این کارها کرد ولی هیچوقت من ندیدم هیچکس ازش بد بگه همه دایی محمود رو دوست داشتند و توی این دنیای بزرگ حتی یک دشمن هم نداشت به این ترتیب من از همون بچگی فهمیدم که اگه توی این دنیا حق یک نفر رو بخوری یک دشمن پیدا می‌کنی اگه حق پنج نفر رو بخوری پنج تا دشمن پیدا می‌کنی،ولی اگه حق همه رو به طور مساوی بخوری هیچ دشمنی پیدا نمی‌کنی و همه با احترام ازت یاد می‌کنند! . #ویزای_کوه_قاف #علیرضا_میر_اسدالله . #پاراگراف #کتاب_خوب #ايران #كتاب #تهران #كتابخوانى #كتابخوان #نشر #ايرانيان #نشر_مرکز #انتشارات #جامعه #ادبيات #فارسى #نوشته #ايرانى #داستان #قصه #رمان #مطالعه #نويسنده #مردم #فرهنگ #معرفی_کتاب #ترجمه #یار_مهربان
چجوری پای منو به #قصه ی خودت کشوندی
چجوری اسیره این حادثه ی تازه شدم
من به #فکر رد شدن از همه #دنیا بودمو
به خودم اومدمو دیدم گرفتاره توام
آخرش راهی نموندو
من به #عشق تعظیم کردم
ساعته زندگیمو با قلبه تو تنظیم کردم
آخرش راهی نموند زورم به چشمات نرسید
شک نکن که با تو این دیوونه از #قفس پرید
.
#زندگی#آرامش#جشن#هواپیما#سقوط#دورهمی #زمستان#ازدواج#درویش#مهران_مدیری#دوستداشتنی#دوستان
چجوری پای منو به #قصه ی خودت کشوندی چجوری اسیره این حادثه ی تازه شدم من به #فکر رد شدن از همه #دنیا بودمو به خودم اومدمو دیدم گرفتاره توام آخرش راهی نموندو من به #عشق تعظیم کردم ساعته زندگیمو با قلبه تو تنظیم کردم آخرش راهی نموند زورم به چشمات نرسید شک نکن که با تو این دیوونه از #قفس پرید . #زندگی #آرامش #جشن #هواپیما #سقوط #دورهمی #زمستان #ازدواج #درویش #مهران_مدیری #دوستداشتنی #دوستان
.
گفتی که تورا برای آن از خودم جدا می‌کنم که بی اندازه دوستت دارم. البته حالت طبیعی قضیه آن است که آدم در کنار یار محبوبش بماند و از او حمایت کند اما تو درست خلاف این را عمل کردی. دلیلش این بود که خوار شمردن عشق شورانگیز میان مرد و زن در تو سر زده بود. فکر می کردی که من تو را به جهان حسی می بندم و لاجرم آرام و قرار نداشتی تا خود را وقف رستگاری روحت کنی! نوشته ای خداوند بالاتر از همه چیز خواهان زندگی پارسایانه بنده است. چه سخت است باور به چنین خدایی... نه، من به خدایی که از آدم قربانی می خواهد باور ندارم. من به خدایی که زندگی زنی را به باد می دهد تا روح مردی را رستگار کند ایمان ندارم!
.
#زندگی_کوتاه_است
#یوستین_گوردر
.
#پاراگراف #کتاب_خوب 
#ايران #كتاب #تهران #كتابخوانى
#كتابخوان #نشر #ايرانيان 
#انتشارات #جامعه #ادبيات #فارسى #نوشته #ايرانى #داستان #قصه #رمان #مطالعه #نويسنده #مردم #فرهنگ #معرفی_کتاب #ترجمه #یار_مهربان
. گفتی که تورا برای آن از خودم جدا می‌کنم که بی اندازه دوستت دارم. البته حالت طبیعی قضیه آن است که آدم در کنار یار محبوبش بماند و از او حمایت کند اما تو درست خلاف این را عمل کردی. دلیلش این بود که خوار شمردن عشق شورانگیز میان مرد و زن در تو سر زده بود. فکر می کردی که من تو را به جهان حسی می بندم و لاجرم آرام و قرار نداشتی تا خود را وقف رستگاری روحت کنی! نوشته ای خداوند بالاتر از همه چیز خواهان زندگی پارسایانه بنده است. چه سخت است باور به چنین خدایی... نه، من به خدایی که از آدم قربانی می خواهد باور ندارم. من به خدایی که زندگی زنی را به باد می دهد تا روح مردی را رستگار کند ایمان ندارم! . #زندگی_کوتاه_است #یوستین_گوردر . #پاراگراف #کتاب_خوب #ايران #كتاب #تهران #كتابخوانى #كتابخوان #نشر #ايرانيان #انتشارات #جامعه #ادبيات #فارسى #نوشته #ايرانى #داستان #قصه #رمان #مطالعه #نويسنده #مردم #فرهنگ #معرفی_کتاب #ترجمه #یار_مهربان
.
کائنات هم مثل ما قلبی نازنین و تپشی منظم دارد. سال‌هاست به هر کجا گام می‌گذارم آن صدا را شنیده‌ام. هر انسانی را جواهری پنهان و امانت پروردگار دانسته‌ام و به گفته‌هایش گوش سپرده ام. شنیدن را دوست دارم. جمله‌ها و کلمه‌ها و حرف‌ها را …اما چیزی که وادارم کرد این کتاب را بنویسم، سکوت محض بود. اغلب مفسران مثنوی مولانا بر این نکته تاکید می‌کنند که این اثر جاودان با حرف «ب» شروع شده است. نخستین کلمه اش «بشنو» می باشد؛ یعنی می‌گویی تصادفی است شاعری که تخلصش «خاموش» بوده ارزشمند‌ترین اثرش را با «بشنو» شروع می کند؟
همه بخش‌های این رمان نیز با همان حرف بی‌صدا شروع می‌شود. نپرس «چرا؟». خواهش می‌کنم. جوابش را تو پیدا کن و برای خودت نگه‌دار. چون در این راهها چنان حقایقی هست که حتی هنگام روایت‌شان هم نباید از پرده راز درآیند.
.
 #ملت_عشق
#الیف_شافاک
.
#پاراگراف #کتاب_خوب 
#ايران #كتاب #تهران #كتابخوانى
#كتابخوان #نشر #ايرانيان 
#انتشارات #جامعه #ادبيات #فارسى #نوشته #ايرانى #داستان #قصه #رمان #مطالعه #نويسنده #مردم #فرهنگ #معرفی_کتاب #ترجمه #یار_مهربان
. کائنات هم مثل ما قلبی نازنین و تپشی منظم دارد. سال‌هاست به هر کجا گام می‌گذارم آن صدا را شنیده‌ام. هر انسانی را جواهری پنهان و امانت پروردگار دانسته‌ام و به گفته‌هایش گوش سپرده ام. شنیدن را دوست دارم. جمله‌ها و کلمه‌ها و حرف‌ها را …اما چیزی که وادارم کرد این کتاب را بنویسم، سکوت محض بود. اغلب مفسران مثنوی مولانا بر این نکته تاکید می‌کنند که این اثر جاودان با حرف «ب» شروع شده است. نخستین کلمه اش «بشنو» می باشد؛ یعنی می‌گویی تصادفی است شاعری که تخلصش «خاموش» بوده ارزشمند‌ترین اثرش را با «بشنو» شروع می کند؟ همه بخش‌های این رمان نیز با همان حرف بی‌صدا شروع می‌شود. نپرس «چرا؟». خواهش می‌کنم. جوابش را تو پیدا کن و برای خودت نگه‌دار. چون در این راهها چنان حقایقی هست که حتی هنگام روایت‌شان هم نباید از پرده راز درآیند. . #ملت_عشق #الیف_شافاک . #پاراگراف #کتاب_خوب #ايران #كتاب #تهران #كتابخوانى #كتابخوان #نشر #ايرانيان #انتشارات #جامعه #ادبيات #فارسى #نوشته #ايرانى #داستان #قصه #رمان #مطالعه #نويسنده #مردم #فرهنگ #معرفی_کتاب #ترجمه #یار_مهربان
. درون‌گراها و برون‌گراها متفاوت کار می‌کنند: برون‌گراها دوست دارند مسئولیت‌ها و تکالیفی را که بر عهده دارند را سریع انجام دهند. آنها سریع تصمیم گیری می‌کنند و حتی برخی اوقات در تصمیم‌های خود نیز عجله می‌کنند. انجام دادن چندین کار برایشان راحت است و خطرپذیر هستند، آنها برای پاداش از پیشنهاد‌های فریبنده و گول زننده مثل دریافت پول یا مقام لذت می برند. درون‌گراها اغلب آرام‌ترند و با میل شخصی کار می‌کنند. آنها ترجیح می‌دهند که در یک زمان فقط بر روی یک مسئله تمرکز کنند و به نوعی تمرکز کامل و دقیقی داشته باشند. آنها معمولاً فریفته ثروت و شهرت نمی‌شوند. . #سکوت_قدرت_درونگراها #سوزان_کین . #پاراگراف #کتاب_خوب #ايران #كتاب #تهران #كتابخوانى #كتابخوان #نشر #ايرانيان #انتشارات #جامعه #ادبيات #فارسى #نوشته #ايرانى #داستان #قصه #رمان #مطالعه #نويسنده #مردم #فرهنگ #معرفی_کتاب #ترجمه #یار_مهربان
قال تعالى ،،، (وَأَمَّا الَّذِينَ ابْيَضَّتْ وُجُوهُهُمْ فَفِي رَحْمَةِ اللَّهِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ) "جعلنا الله وإياكم من أصحاب تلك الوجوه الذين لا خوف عليهم ولا هم يحزنون" .... أمين يارب العالمين ،، جمعة مباركة 🌴 فضلا اعمل مشاركة حتى تنال الجر والثواب وبارك #السعودية_الرياض_القصيم_الدمام_جدة_مكه_المدينة_الطائف_ينبع_الخليج_العربي #سيارات_السعودية #سيدة_الغناء_الخليجي #قصه #خيال #تامرحسني #يوسف_الجسمي #مفروشات #كويتيات #اماراتيات #تخفيضات_الامارات
. باید دست‌کم این یک کار را برای من انجام بدهی. تخیلت را بشکن و آن را از من بقاپ. نیازمند آنم که تو با کلماتی قاطع و شوک‌آور به من بگویی دست‌نیافتی هستی، این‌که از من نمی‌خواهی برای چند هفته نزد تو به پاریس بیایم یا از تو بخواهم که با من به ایتالیا بیایی یا از مرگ نجاتم بدهی. فکر می‌کنم تا وقتی که لازم باشد بتوانم در این دنیا زندگی کنم، کم‌کم یاد می‌گیرم که چطور شب‌ها گریه نکنم، ای کاش این آخرین کار را برایم انجام می‌دادی. خواهش می‌کنم، فقط یک جمله‌ی بسیار ساده‌ی خبری برایم بنویس، جوری که یک زن بتواند آن را بفهمد. . #خاطرات_سیلویا_پلات #سیلویا_پلات #مهسا_ملک_مرزبان . #پاراگراف #کتاب_خوب #ايران #كتاب #تهران #كتابخوانى #كتابخوان #نشر #ايرانيان #نشر_نی #انتشارات #جامعه #ادبيات #فارسى #نوشته #ايرانى #داستان #قصه #رمان #مطالعه #نويسنده #مردم #فرهنگ #معرفی_کتاب #ترجمه #یار_مهربان
نحوه بستن #کمربند در خانم #باردار ‌ ‍ ‌‌ برای دیدن کارتون،قصه و کلیپهای کودکانه ، به کانال تلگرام ما که لینک ان در پیج اصلی گذاشته شده مراجعه کنید #کودک #کودکانه #قصه_صوتی #داستان #داستان_کودک #کارتون #کارتن #شعر_کودکانه #قصه #لالایی #سرگرمی_کودک #کلیپ_کودکانه #نوستالژی #میمی #موزیک #انیمیشن #انیمیشن_کوتاه #اموزنده
. این همه آدم در دنیا دارند نباتی زندگی می‌کنند. بیدار می‌شوند و می‌خورند و می‌دوند و می‌خوابند. همین. مگر به کجای دنیا برخورده؟ بابا گفت جوری زندگی کن که بعد از تو آدم‌ها تو را یادشان بیاید. تئاتر نونهالان گیلان اول شده بودم. بابا ماشین آقاجان را گرفته بود و من را آورده بود خانه. لباس شیطان را از تنم در نیاورده بودم هنوز. شنل و شاخ و دمی که مامان درست کرده بود نمی‌گذاشت درست راه بروم. بابا برایم یک عروسک جایزه خریده بود. کله‌ی عروسک را کنده بودم. داشتم چشمش را از گردنش می‌آوردم بیرون. می‌خواستم بفهمم چرا وقتی می‌خوابانمش چشم‌هایش بسته می‌شود. بابا عروسک را گرفت و گذاشت کنار. من را نشاند روبه‌روی خودش. گفت من کسی نشدم، اما تو و رامین باید بشوید. یادت می‌ماند؟ گفتم آره بابا، یادم می‌ماند. فردایش رفت و دیگر نیامد. چی از بابا به من رسید غیر از این حرف و چشم‌های سبزش؟ نیامد که ببیند حرفش زندگی من را خراب کرده. خودش کسی نشد، من چرا باید می‌شدم؟ . #پاییز_فصل_آخر_سال_است #نسیم_مرعشی . #پاراگراف #کتاب_خوب #ايران #كتاب #تهران #كتابخوانى #كتابخوان #نشر #ايرانيان #نشر_چشمه #انتشارات #جامعه #ادبيات #فارسى #نوشته #ايرانى #داستان #قصه #رمان #مطالعه #نويسنده #مردم #فرهنگ #معرفی_کتاب #ترجمه #یار_مهربان
. دشمن چیز مفیدی است، اگر کم آوردید خودتان درست کنید" ) دشمن یعنی کسی که شما می توانید همه ضعف ها و کم کاری هایتان را بر گردن او بیندازید ) دشمن یعنی چیزی که شما می توانید مردم را با آن بترسانید تا ناگزیر به آغوش شما پناه بگیرند. ۳) دشمن یعنی کسی که اگر کاری کردید، با وجود او مهم تر جلوه اش دهید و اگر نکردید او را مقصر جلوه کنید. ۴) دشمن یعنی کسی که وقت و بی وقت به او فحش دهید، بی آنکه جواب فحش بشنوید. ۵) دشمن یعنی کسی که حواس مردم را پرت او کنید تا هوس نکنند که از شما چیزی بخواهند. ۶) دشمن یعنی مترسکی که با آن می توانید بچه های بزرگ را بترسانید. پس دشمن، با این همه خاصیت، یک موضوع حیاتی است. ولی همه خوبی اش به این است که نباشد، که اگر باشد دَمار از روزگارتان در می آورد. . #دموکراسی_یا_دموقراضه #سید_مهدی_شجاعی . #پاراگراف #کتاب_خوب #ايران #كتاب #تهران #كتابخوانى #كتابخوان #نشر #ايرانيان #انتشارات #جامعه #ادبيات #فارسى #نوشته #ايرانى #داستان #قصه #رمان #مطالعه #نويسنده #مردم #فرهنگ #معرفی_کتاب #ترجمه #یار_مهربان
. زنها نیامدند قبرستان _تشییع جنازه وعیادت مریض به زن حرام است پدرم از حاج شیخ علی می پرسد _دیگه چه چیزائی به زن حرام شده؟ حاج شیخ علی به مخده تکیه می دهد وحرف می زند _ولایت عامه، قضاوت ومشورت هم به زن حرام است ... پدرم حرفهای شیخ علی را تکرارمی کند که تو دهنش بماند. _...بوسیدن سنگ حجر،دویدن میان صفا ومروه و داخل شدن خانه کعبه هم به زن ها حرام است. اما باهمه اینها،صنم همراهمان آمده است قبرستان وحالا دارد لنگان لنگان ، پشت سرمان می آید. هر وقت با پدر ومادرم رفته ام جائی ، همیشه مادرم پشت سرمان راه رفته است. هیچوقت نشد که حتی شانه به شانه مان هم راه برود. _مادر چرا اینهمه عقب می مونی؟ _زن همیشه باید پشت سر مرد راه بره پسرم _ولی مادر انگار من شنیدم که زنا میباس جلو باشن مادرم تو چشمهام نگاه می کند _نه مادر ، ما با اونا خیلی فرق داریم پیله می کنم تا خوب بفهمم که قضیه از چه قراراست _آخه چه فرقی داریم مادر؟ مادر خودش را راحت می کند _گناه داره ولی من به این سادگی دست بردارنیستم _گناه؟ مادرم کم حوصله شده است _گناه که نه ...ولی خب این رسم ورسوم ماس از حرفهای مادرم سر در نمی آورم .یعنی اصلا به عقلم جور در نمی آید. . #همسایه_ها #احمد_محمود . #پاراگراف #کتاب_خوب #ايران #كتاب #تهران #كتابخوانى #كتابخوان #نشر #ايرانيان #انتشارات #جامعه #ادبيات #فارسى #نوشته #ايرانى #داستان #قصه #رمان #مطالعه #نويسنده #مردم #فرهنگ #معرفی_کتاب #ترجمه #یار_مهربان
. سعی کنید زندگی را بدون ثبت وقت تصور کنید. احتمالا نمی‌توانید. شما ماه، سال و روزهای هفته را می‌شناسید. ساعتی روی دیوار یا داشبورد ماشین‌تان هست. جدول زمانی، تقویم و ساعتی برای شام یا فیلم. با این حال، همه در اطراف شما نسبت به ثبت وقت بی‌توجه‌اند. پرنده‌ها دیرشان نمی‌شود. هیچ سگی ساعتش را نگاه نمی‌کند. گوزن ها دلواپس فراموش کردن تولدها نیستند. فقط انسان زمان را اندازه می‌گیرد. فقط انسان ساعت را اعلام میکند. و به همین دلیل، فقط انسان از ترسی فلج کننده، رنج می‌برد که هیچ موجود دیگری تحمل نمی‌کند؛ ترس تمام شدن وقت. . #وقت_نویس #میچ_آلبوم #شیرین_معتمدی . #پاراگراف #کتاب_خوب #ايران #كتاب #تهران #كتابخوانى #كتابخوان #نشر #ايرانيان #انتشارات #جامعه #ادبيات #فارسى #نوشته #ايرانى #داستان #قصه #رمان #مطالعه #نويسنده #مردم #فرهنگ #معرفی_کتاب #ترجمه #یار_مهربان
. من از ذهنیت متکبری که می‌پندارد با توضیح دادن می‌تواند چیزی را موجه سازد متنفرم. من از این خودپسندی که با روایت صدمه‌ای که وارد آورده در واقع به خودش می‌پردازد و مدعی است با این توصیف، ترحم‌برانگیز می‌شود، متنفرم... و از فرد تغییرناپذیری که از بالا به خزابه‌های زیر پایش می‌نگرد و به جای اظهار ندامت به تجزیه و تحلیل خود می‌پردازد، متنفرم ... من از سست اخلاقی که ناتوانی‌اش را همواره به پای دیگران می‌گذارد و نمی‌بیند که شر نه در پیرامونش، که در وجود خودش است، متنفرم. . #آدلف #بنژامن_کنستان #مینو_مشیری . #پاراگراف #کتاب_خوب #ايران #كتاب #تهران #كتابخوانى #كتابخوان #نشر #ايرانيان #انتشارات #جامعه #ادبيات #فارسى #نوشته #ايرانى #داستان #قصه #رمان #مطالعه #نويسنده #مردم #فرهنگ #معرفی_کتاب #ترجمه #یار_مهربان
' ' نبي مشاركاتكم لنا آرائكم 😻💕 ' بالنسبه لي.. عندي لكم بعض النقاط المهمه👌💕 ' اذا كنتٍ بتستعدي لمقابله شخصيه لوظيفه.. كيف تكوني مرتاح ومستعده للمقابله؟ ' بدايه.. إبحثي و إقرأي كثير عن الجهه اللي ترغبي العمل فيها و ركزي على القسم اللي ترغبيه.. إسألي موظفات توظفوا بنفس القسم او سبق لهم إشتغلوا عن النقاط المهمه اللي تواجههم.. ' بعدين.. جهزي الملابس الرسميه للمقابله الشخصيه والعطر المناسب وإبعدوا عن المبالغه بالماركات (المطلوب تبيني انك عمليه وأنيقه😉👌).. ' طيب.. لما تدخلي للمقابله.. اللي عليك بدايه تدخلي بإبتسامه ، وسلام ، وشكر على إتاحتهم لك الفرصه بهذه المقابله(حركات لابد منها😉😂).. ' بعدها.. بيني محبتك ورغبته بالوظيفة.. كيف؟ وضحي خبراتك والمهام اللي قمتي فيها قبل واطلاعك الواسع حول هالوظيفه 👍🏼 ' شوفي حبيبتي.. لا تنسي تكوني مبتسمه لان ممكن ينسوا كلامك بس ماينسوا ابتسامتك و طلتك.. ' حاولي.. ماتكوني مرتبكه و لو إنسألتي أي سؤال ما عرفتي تجاوبيه ردي ب"ماعندي خلفيه عنه".. وتدربي للمقابله مع اي احد او حتى مع نفسك بالمرايه😂 سويتها قبل وفادتني😒😂 ' وعلى العكس.. ابعدي عن الثقه الزايده بالنفس او الغرور او انك فاهمه كل شي.. انتبهي.. ' لا تسألي عن الأمور الماليه والراتب هذا بعدييين لما تثبت امورك.. او بوقتها المناسب.. ' وبالاخير مهما كانت نتيجة المقابله خلي فبالك انتي محظوظه انك جربتي او ترشحتي للمقابله وبتفيدك لبعدين.. الله يكتب لكم ولنا كل خير وخيره يارب وطالما داخلك هدف وخير اكيد ربي بيسهل لك امرك ويكون معك ويختار لك الخير.. موفقين يارب بكل حياتكم❤ ' ' ' ' ' ' ' ' ' ' ' ' ' ' ' ' ' ' #إقتباسات #إقتباس #همسات_نون #نون #سوالف #همس #ذكر #قصة #قصص #قصه #الحمدلله #صوره #الرياض #الدمام #الخبر #الطائف #جده #أسر_منتجه #حائل #مكه #إيجابيه #مشاهير #السعودية #طبخ #تفاؤل #سوشال_ميديا #عطور #شنط #أخبار
صباح الخيرات ❤️💁🏻. اللهم صَلِّ وسلم على نبينا محمد ❤️❤️.
هرشب درکنار هرقصه ای که براش تعریف کنم باید قصه "دُم" هم بگم!!! . // . پ.ن: هرروز شیرین تر میشه و ازمن بیشتر دلبری میکنه و فقط میتونم خداروشکر کنم بابت این نعمت بی همتا 🙏🙏🙏 . #آدرینا_دارینی #آدرینا #خوشمزه #خوش_خنده #شیرین_زبون #کپلچه #مهربون #دختر_اردیبهشتی #مو_فرفری #فرفری #ماشاءالله #قصه
کارگاه مادرکودک در مهدکودک آبشار با المان #قصه گویی.
کارگاهی فان پر از #سرگرمی و #نشاط 
پر از #خوراکیهای #خوشمزه

هر چه سریعتر به اعضای باحال #مهدکودک_آبشار ملحق بشین
چرا فرزند شما از اینهمه امکانات لوکس و فول آبشن استفاده نکنههههه
@mahdekoodak_abshar
09120570206
#مینا_خلیلی
کارگاه مادرکودک در مهدکودک آبشار با المان #قصه گویی. کارگاهی فان پر از #سرگرمی و #نشاط پر از #خوراکیهای #خوشمزه هر چه سریعتر به اعضای باحال #مهدکودک_آبشار ملحق بشین چرا فرزند شما از اینهمه امکانات لوکس و فول آبشن استفاده نکنههههه #مینا_خلیلی
پلک بگشا صنمــا صبـح مـرا روح ببخش... قصه اى تازه در اين صبح دل انگيز بساز.... صبح جمعه تون بخیررررر😍 مشاوره سلامتیییی در دایرکت و تلگرام #مشاور #سلامت #قصه #صبح #صبحانه #کاغه #سالم_خوری #نوشیدن #سایز #انرژی #عشق #لذت #بوتیک #تکنیک #تغذیه #اصلاح #تناسب #نوروز
در پیروِ پُستِ قبلی بگم که ما اونقدرها هم تنها و دور از همه خوشی های وطن نیستیم... مثلا این قند زعفرانی رو که تو عکس میبینین، توی مغازه ی بغلی همون رستورانی که ازش ٱش می خرم پیدا کردم. یادمه تو ایران یه بار اول تا ٱخرِ بازار رو زیر و رو کردم، قند پیدا کردم، ولی قند زعفرانی نه! بعله، یه همچین مغازه های باحالی داریم ما این جا! #ایران #ٱمریکا #قند #زعفران #غذا #شیرینی #چایی #خواندن #خاطره #نوشته #نوشتن #داستان #نوستالژی #قصه #دست_نوشته #ٱش #ٱش_رشته #خوردنی #رنگ #بو #طعم #خوشحالی #شادمانی #تفریح #خرید #گردش #عشق #شعر #شاعر #نویسنده
وقتی سایه مرگ رو روی هر چیزی سوار کنیم زنده میشه. بیاییم از شهرزاد #قصه گو بگیم که شروع کرد به قصه گفتن، وقتی سایه مرگ بالاسرش بود شروع کرد به اولین قصه و به شیوه رندانه ای این مرگ بود که قصه ها رو تو در تو می کرد و قصه تموم نمیشد. امروز یا هیچ وقت، وقتی سایه #مرگ و پایان رو می‌ذارید روی #کار، روی #عشق، روی زندگی، شروع می کنید به قصه گفتن قصه قصه که شروع میشه، باید نبضش بزنه، اگر نبضش نزنه کتاب بسته میشه، کار تموم میشه، رابطه قطع میشه، عشق تموم میشه‌. در طول قصه شما نمی‌دونید این قلب باید کجا باشه تا تیک تیک بزنه، یه بار در یک گذار نرم از آخرین نگاه منتقل میشه به یک شئ و ممکنه بعدش منتقل بشه به یک شب بخیر. باید راوی باشید مثل شهرزاد، همه جا، انسان با قصه مست خواب میشه و صبح که بیدار میشه بی تاب شب برای ادامه اش، وقتی قصه میگید این شنونده قصه نیست که توان تموم کردن داستان رو داره، راویست که تصمیم میگیره قصه کی تموم بشه. آدم بی قصه آدم مرده است، بشینید پای حرف ها سلام چطوری؟ خوبم بد نیستم تو چطوری؟ منم خوبم. تمام قصه تموم شد. ما با دو تا مرده طرف بودیم. این قصه است که کشش مرحله بعد ایجاد می کنه. وقتی شروع می کنی به قصه گفتن، شروع می کنی به نبض دادن به کارت، لباست، میزت، هدیه ات، کلامت و این نبض شروع می کنه مرده رو بیدار کردن. تا وقتی سایه مرگ رو مثل شهرزاد بالای سرت نبینی نه میتونی برای خودت قصه گوی خوبی باشی نه برای کارت و نه دیگران و نه معشوق. و این قصه است که انسان با آن زنده است و عشق از دل قصه زاده میشه و تو این عشق زاده قصه رو روی هر چیزی سوار کنی جاودانه اش کردی. پای صحبت بزرگترین های حرفه ها و موسسان شرکت ها بشینید، پای صحبت کسانی که عاشقانه زندگی کردند بشینید. انگار دارید قصه می‌شنوید و هی منتظرید ببینید بعدش چی شد چیکار کرد، فردا چیکار می کنه و ... و اگر راوی باشید و به تک تک لحظات و اشیا نبض داده باشید، فراموش نخواهید شد. هدف زاده تخیله، تخیل زاده قصه و این قصه شماست که فرم و مسیر هدف رو می‌نویسه اونا که از سردرگمی و کسالت و بی انگیزگی رنج می‌برند، اونا که میخواهند خلق کنند اما نمی توانند، قصه گوهای خوبی نیستند، اساسا قصه ای ندارند و اساسا سایه مرگ رو درست بالای سرشون قرار ندادند. از من اگر امروز بپرسند چیکار کنیم که مثلا کار خودمونو راه بندازیم، چیکار کنیم عاشق بشیم، چیکار کنیم عاشقمون بشن چیکار کنیم چرخ زندگی سر بخوره به جای گیر کردن در چاله ها، میگم شروع کنید قصه خودتون رو نوشتن و شروع کنید هر بخشی از زندگی خودتونو قصه کردن و شهرزاد باشید.
فى ناس مفكره حالها #قصه وهى يادوب #سطرين # øù àźè
بعض القصص مُلفقة، وانت تعلم ذلك، لكن الغلاف ثمين و الكاتب مشهور ... . . . #بوح_بن_هوجس #قصه #جميلة #نهاية
: _ _ مر عليها اليوم الثاني وهي في غرفتها.. ماطلعت منها من امس.. من بعد اللي صار بينهم.. حتى ذياب ماتبي تشوفه.. تركته مع ابوه ومع ماريا.. تتمنى لو يرجع الزمن..وماتقابل راجح.. ولا تروح السفارة ويلقاها.. لو ظلت متخبية منه..وميته له ولهم.. بدلت ملابسها بالملابس القديمة لها.. ملابس كانت تخص هديل الأولى.. تلمست قميص قديم لها.. كانت تحب تلبسه.. وسيع ويخفي معالم جسمها عنه وعن غيرهـ.. لما تشوفها صوفي لابسته تتمسخر عليها .. ضمته لها وكأنها تضم اللي كانتها بيوم.. تسألت بألم.. \\ هل بكــــــاني أحد من العالمين.. كما بكيــت أنا نفســـي..؟؟ هل نـــعاني سرب الحمام .. بعد رحيـــلي .. أم أكمــلوا هجــرتهم إلى المستقبل دونــي..؟؟ هل إشتــــاقني أحدهم.. كما اشتقت انا لذاتـــــي..؟؟ كم اشتــاق لتلك الصغيرة اللتي كنتـــها.. لازلت اسمع أنيـــــنها.. أسمع همسها الخافت.. ترجوا الظـــلام عتقـــها.. أرى أحلامها مبنية من الرمال.. وتنهدم بهيجان ذاك الجلمود.. صغيـــرتي أنـــا: لم تموتــــي منسيـــة.. لــن تُطــوى ذكراك.. قتلوك يا أنـــا.. ونجـــوا بفعلــــــتهم.. ليتنــــا نلتقي اليوم.. هنا بغرفتـــــي.. أو بعريـــن ذاك الاسد.. نلتقي لتري أي هديل اصبحت انا اليوم.. لم اختلف عنك كثيـــراً.. فلازلت ابكــــــــي.. وألقي بــ التحدي واُهـــزم.. ولكنـــي يا أنـــا.. لم اعــد أعرف لــ الغفــران طريــقاً.. سحبت بلوزة لونها أحمـــر.. كانت دائماً تتأمل البلوزة..بقصتها الجريئة.. وتتخيل لو تلبسها ويشوفها غازي.. كانت من مجرد الفكرة تخاف ولاتلبسها.. قررت تلبسها اليوم.. وماتترك شيء بخاطر هديل القديمة الا وتسويه.. حست بشيء غريب موجود داخلها.. مدت يدها جواتها ولما لمست اللي فيها.. غمضت عيونها وهي تتذكر وش مخبية داخل بلوزتها الحمراء.. طلعتها وكانت ميـتــــــة ومنتهية من سنيين طوويلة.. هذي الوردة اليتيمة اللي أهداهــا لها باحد الأيام.. لما كانت هي على البلكونة وهو في الحديقة.. أول رجل يهيدها وردة.. بغض النظر إنها جاريته وهو سيدها .. كانت اول وردة.. همست بعتب\ليه احتفظتي فيها يا أنـــــا ..؟؟! همست مرة ثانية لما استغربت تصرفها.. خبت الوردة تحت وسادتها.. \\ليه تحتفظين فيها يا هديــل..؟؟ _ _ ** تتوقعون ليش تحتفظ بالورده ع رغم من انها ميته؟ _ _ #انتهى #يتبع #روايه #رواية #روايات #روايتي #رواية_حب #رمزيات #رواية_عشق #رواية_رومنسيه #قصة #قصتي #قصه #بقلمي #روايات_انتقام #دعم #فولو #كومنت #لايك #مسلسلات_تركية #مسلسلات #انتقام_مابين_صراع_الحب
: _ _ خلود\وإذا مات الله يرحمه.. أبوووي مات قبله وشوفيني حية مامت.. وبعدين المجرم ولد أخت مرام وش تبين فيه.. هذا مايعرف شيء..إذا رحت له بيعلمني كيف اقتل.. وكيف اشخط الناس بسيارتي واقوول سوري ما اقصد.. توهـ بزر وطايش..عقل الشايب يسواهـ ويسوى عشرة دكاترة مثله.. مرام بشهقة\ألحين مسفر بيعلمك الإجرام.. والشايب عقله يوزن مسفر وطوايفه..؟؟ خلود بتحدي\إيـــــــــــه وإذا عندك غير هذا الكلام.. أثبتيه بالدلائل والبراهين.. بتنكرين ان ولد أختك كان بيذبحني.. مرام بقهر\ليته ذبحك وساواك بالزفلت.. لا يا خالتي وضع الخبلة هذي ماينسكت عليه.. أجل تبي الشايب وعينها عليه..وعايفة الشباب الحلووين.. أنا كنت ناوية اخطبها لولد أختي مسفر.. الدكتوور الشهم..بس شكل مافيه نصيب وهذا تفكيرها.. ام خلوود\لا تاخذين على كلامها.. ماتعرف مصلحتها..ومسفر ماعليه قصور.. خلود\لا والله..مابقى الا أتزوج مراهق مفحط.. لا عيوني غير الشايب ما راح أخذ.. مرام\ألحين الشايب طلبك لـ الزواج.. عطاك وجه وقال باجي اتزوجك..؟؟ خلود\لا ماقال.. مرام\أجل ليه تهاوشين وتقولين مابتاخذين الا الشايب.. وهو لا عبرك ولا درى عن هوى دارك..؟؟ خلود\يقولون أخطب لبنتك قبل تخطب لولدك.. وانا بأخطب لنفسي الشايب.. ام خلود\والله يا خلود إذا ماعقلتي من هذا الكلام لأزعل عليك.. خلود\هههههههههههه يووومه فديتك امزح والله أمزح.. مستحيل اخطبه..ولو انا اعرف في الأصول.. بس إن خطبني رضيت فيه..وغيرهـ لا ما ابي.. مرام\يعني لو يخطبك مسفر مابترضين..؟؟ خلود بحقد\لا ماراح أرضى.. مرام\وإذا خطبك الشايب بترضين..؟؟ خلود\إن شاء الله بأرضى.. مرام\مبرووك خالتي صرنا اهل.. خلوود\خييييييييير يا الأهل.. قلت الشايب ماهو ولد أختك.. مرام\أدري ياقلبي..الشايب قريب لنا.. يصير جدي وجد اختي الله يرحمها.. واسمه مسفر..اختي سمت ولدها باسم جدنا.. خلود\ياشييييينه..سميتوا الضب باسم الأسد.. مرام بوعيد\هييين يا خلووود.. إن ماطلعت كلمة الضب من عيوونك ما اكون مرام.. خالتي تعالي أبيك بموضوع خاص.. ابي اعطيك مواصفات الشايب المنحوووس اللي بيخطب بنتك.. خلود\لا تسبينه فديت الشايب.. _ _ #انتهى #يتبع #روايه #رواية #روايات #روايتي #رواية_حب #رمزيات #رواية_عشق #رواية_رومنسيه #قصة #قصتي #قصه #بقلمي #روايات_انتقام #دعم #فولو #كومنت #لايك #مسلسلات_تركية #مسلسلات #انتقام_مابين_صراع_الحب
: _ _ ضحكت غصب عنها وهي تحاول تخفي إبتسامتها.. وقفت في الصالة وعينها بعينه.. راكان\هلا والله ومرحبا.. أسفرت وأنورت واستهلت وأمطرت.. حي الله الغالية بنت الغالي.. أم الغالي.. غادة\هههههههههه الله يحييك.. راكان\نورتي بيتك يا ام سلمان.. غادة بخجل\منور بهله.. راكان يقبل جبينها\الله يسامحك.. الحين وجهي وزولي ينعاف..؟؟ غادة\ههههههههه مالي دخل.. ولدك هو السبب.. راكان\ترى مثل ما وصيتي.. كل العطورات والخرابيط.. في المجلس الخارجي حطيتها.. عشان مايكون لك عذر وتهجين.. غادة براحة\الحمدلله..أهم شيء شلت العطر هذاك المركز..؟؟ راكان\أهديته السكيورتي في البنك.. غادة تبتسم\الحمدلله يعني خرج من بيتنا.. راكان\أبشرك خرج.. غادة بمحبة\أعذرني ياراكان.. بس والله ماكنت طايقتك وكارهتك.. راكان عقد حواجبه\وتقولينها في وجهي..؟؟ غادة\ههههههههههه أحبك.. راكان\هههههه يافديتك. _ _ وقفت أم خلود بصدمة.. وخلود نزلت راسها خجلانة من أمها ولا تقدر تواجها.. ام خلود\تفضلين الشايب على شاب.. عنبوا ابليسك طالبك ومتعني لك ثلاث مرات.. لو مايغليك ماطلبك..والشايب اللي مافكر اصلاً يطلبك تبينه.. خلود\إيه ما ابيه.. خريج سجوون راعي مشاكل يتهاوش مع ظلاله.. بزر عقله بحجم البذرة ما يناسبني.. أنا ابي اتزوج الشايب لانه عاقل ورزين.. ما بيهاوش الناس ليه داخلين حارتنا.. ولا ليه يكلمون في الجوال.. ام خلود\يابنتي الشايب ماخطبك.. لا تخليني احلف ماتروحين عيادته ولا تزورينه.. خلود\يوووومه لا تكفين لا تحلفين علي تكفين.. والله إنه طيب وصادق.. لاتحسبينه يلعب علي او يحاول يستغلني.. أنا ماني هبلاء عشان يلعب علي.. أنا عاقلة وكبيرة.. وبصراحة يومه أحسه يتمنى اول مايشوفني لو يشوتني برا العيادة.. ام خلود\مرام يابنتي عطيني عنوان ولد اختك.. بنحول حالة خلود عندهـ.. انا ما أنكر ان الشايب ساعدك وصرتي احسن من أول.. كفاية محبتك لابراهيم وحنيتك عليه الحين.. ولا بانسى جميله معنا..بس تفكيرك ماحبيته.. قالت الشايب احسن لها..بكرهـ يموت ويخليك.. _ _ #انتهى #يتبع #روايه #رواية #روايات #روايتي #رواية_حب #رمزيات #رواية_عشق #رواية_رومنسيه #قصة #قصتي #قصه #بقلمي #روايات_انتقام #دعم #فولو #كومنت #لايك #مسلسلات_تركية #مسلسلات #انتقام_مابين_صراع_الحب
هل تعلم والدتُك أنها أنجبت جمالًا يلقي معزوفاتٍ وردية ، تلُف العالم أجمع حين يبتسم ثغرُك _ : _ " بأحد مجمعات لكويت " كانت في قاعده بستار بكس ناطره ود وبعد دقايق وصلت ود : سلام في : وعليكم السلام ود وهي تسحب الكرسي وتقعد : شلونج شخبارج؟ في : الحمدلله وانتي شلونج؟ ود : الحمدلله ظلوا يسولفون سوالف عاديه وبعد دقايق يا مصعب مصعب : في وين سويج سيارتي؟ في : شنو بتروح؟ مصعب : اي بس زهقت في : لا خلك بعد شوي منو يوصلني؟ ود : انا اوصلج عادي مصعب : متى راح تخلصون؟ في : شفيك ترى تونا بسم الله مصعب : اي يعني جم؟ في : مادري بعدين تعال مو ربعك كانوا بيشوفون فلم معاك؟! مصعب : وقفت السيارة عليهم ويبيلهم ساعة على ما يسوونها في : انزين ومتى الفلم يبلش؟ مصعب : بعد ربع ساعة طالعت ود وقالت : شرايج ندخل؟ ود : هاا اممم مادري في : جم تذكره عندك؟ مصعب : في : ها ود شرايج؟ ود : بس منو هذا الي بنروح معاه؟ في : اخوي ود : خلاص اوك في : يلا نمشي _ _ " بالهند وبتحديد بقصر بندر " خلف : وجن .... وجن وجن : هلا عمي خلف : انا برد لكويت ابيج تدرين بالج ع نفسج وع دراستج وجن : ان شاءالله خلف : وانت بندر ابيك تحطها بعيونك مابي شي قاصرها ودير بالك عليها بندر : ان شاءالله يبه لا تحاتي خلف : واي شي ناقصج قولي لبندر وجن : عمي لا تحاتي بعدين بندر مثل اخوي يعني مارح استحي منه خلف : اي زين يلا انا بمشي بندر : ييه مو جنه الي ماسكه بيدك جواز وجن؟! خلف : اي باخذه معاي وجن : عمي مو من صجك؟! خلف : امبلا من صجي المهم بندر تعال وصلني للسيارة بندر : ان شاءالله يبه راح بندر ووصل ابوه لسيارته خلف : هاك جواز وجن خشه عندك بندر : مارح تاخذه؟ خلف : انت مينون اخذه انا!! سويت جي عشان تنسى فكره السفر لامريكا بس شوف خشه بمكان ما تشوفه فيه بندر : ان شاءالله _ _ #انتهى #يتبع #روايه #رواية #روايات #روايتي #رواية_حب #رمزيات #رواية_عشق #رواية_رومنسيه #قصة #قصتي #قصه #بقلمي #روايات_انتقام #دعم #فولو #كومنت #لايك #مسلسلات_تركية #مسلسلات
نشر ۲۷ کلاته: - آقای بهشتی! میشه این آقای کلاته بیاد برنامهٔ ما برای داوری؟ - آره! چرا نشه. بعدش هم طوری بهم نگاه کرد که: «خب دیگه، بریم. اوکی شد.» و من مات مانده بودم که این بابا چه می‌گوید! خیلی سریع چند ورقه داد دستم و از غرفه کشاندن بیرون. برگهٔ داوری برای مسابقهٔ #کتاب_شو بود؛ یا چیزی شبیه به این عنوان. آقای مجری و سه دارو دیگر هم روبه‌روی جمعیت نشسته بودند. من که هنوز نمی‌دانستم چه خبر است، ناخواسته و بی توجه از بین مجری و دوربین و جمعیت رد شدم و رفتم نشستم روی تنها صندلیِ خالیِ کنار داورها. هنوز سرم توی برگه های توی دستم بود که مجری رو به جمعیت گفت: چقدر ریلکس! و ملت خندیدند! از جلوی دوربین رد شده بودم؛ خودم هم خندیدم. کسانی قرار بود بر اساس کتابهایی که خوانده اند، اجرا داشته باشند. موارد داوری هم: تسلط به کتاب بود و کیفیت اجرا و نوع ایده برای معرفی کتاب. خانم جوان و محجبه ای به عنوان نفر اول آمد روی سن. - اسم من زینبه. از اون اول هم از این اسم خوشم نموند. نمی‌دونم چرا این این اسمو روم گذاشتن. خانم جوان مکثی کرد. - پدر و مادرم منو رها کرده بودن؛ من و دوتا خواهرامو. جمعیت یکدفعه ساکت شد. - من و خواهر بزرگه مو یه خانمی به فرزندی قبول کرد. البته موقتی بود. بعد از مدتی که بزرگ شدیم، اونم ما رو رها کرد. منو خواهرم با هم کار می‌کردیم و زندگی مونو میچرخوندیم. مجری برنامه وقت را گوشزد ‌کرد و اینکه هنوز چیزی دربارهٔ کتاب نگفته است. آخرش هم گفت: سه دقیقه بیشتر وقت ندارید. - لطفا بهم استرس ندید. شاید خارج از برنامه صحبت کرده باشم، اما میخوام حرف خودمو بزنم. دنبال برنده شدن هم نیستم. جمعیتی که هر شب از سر و صدایشان توی سالن نمایشگاه عاصی بودم، امشب سراپا گوش شده بودند و جیکّشان درنمی‌آمد. - من محمدحسینو از کتاب #عمار_حلب شناختم و بعد، #قصهٔ_دلبری. سعی می‌کرد به خودش مسلط باشد. به سختی و شمرده شمرده حرف می‌زد. اما مطمعنم واژه‌ها را خودش انتخاب نمی‌کرد. - اولش حال و حوصلهٔ خوندن کتابو نداشتم. اما چون همنام پسرم، محمدحسین بود، یک شب از سرِ بی‌خوابی رفتم سراغش و شروع کردم به خواندم. دوباره مکث کرد و اینبار دست کشید به چادرِ روی سرش. - من از زمان دختریم، اینطوری نبودم. جمعیت، همگی هنوز ساکت بودند. می‌دانستند زینبِ جوان هنوز حرفش را نزده است. - محمدحسین، پدر و برادر نداشته ام شد. حرفش را نگذاشتند درست و حسابی تمام کند. مجبور شد حرف آخر را سریع بگوید. - محمدحسین منو #چادری کرد. محمدحسین پدر و برادر نداشته ام شد... . تمام نمره را از من گرفت. او کتاب را زیسته بود.
*** کفِ افکارمو موکت کردم که صدای سرم نره بیرون توی اندازه های یک در یک قدِّ سلولِ شخصیِ حلزون کفِ افکارمو موکت کردم واسه نشتی زهرِ اشعارم بوی چسبِ موکت خفم کرده ادکلن میزنم به افکارم اندیشه فولادوند گاهی وقتی قدرِ خوبیامونو نمیدونن، میگیم مشکل از ماست که زیادی خوبیم؛ ولی آیا خودِ ما قدرِ خوبی هایِ خوب های اطرافمون رو دونستیم؟ گاهی اشتباهِ طرف این بوده که توقع ما رو از خودش خیلی برده بالا. اینقدر خوبی کرده که ما بدیهی فرضش کردیم. مثل بچه ای که عادت داره هر بار از فامیلش کادو و خوراکی بگیره و وقتی یه بار طرف دستِ خالی بیاد، تحویلش نمیگیره. شایدم مشکل از دیگرانیه که اینقدر بهت بدی میکنن که خوبیِ کسی رو باور نمیکنی. یا اگه باور کنی، میترسی که یه روز تموم بشه. پس یه کاری می کنی که به خودت بگی، خودم تمومش کردم تا امید داشته باشی که میتونست تا ابد ادامه داشته باشه. گاهی آدم یه خلوت میخواد برای گریه کردن. اونوقته که میشیم قهرمانِ درد دل هامون با خودمون و از بدیِ زمین و زمان می نالیم. ولی به این فکر نمیکنیم که دیگرانی هم روزی به خلوتشون پناه بردن تا از دست ما گریه کنن. قصه های کهن از عشقِ عاشق و بی وفایی معشوق گفتن. ولی نگفتن که اون عاشق، چه بلاهایی سرِ معشوقش آورده. فرهادهایی که من دیدم نه تنها کوهی نکندن، که با اون تبر بر قلبِ شیرین ها کوبیدن. و هیچ کوزه ی خرد شده ای، آب رو در خودش نگه نمیداره. #اعتراف #عشق #اطرافیان #قصه
العدل هو اعطاء كُلّ ذي حقّ حقّه _ الفصل الثاني " الصوت " : _ _ " بأحد مستشفيات لكويت " صرخاتها ملت المستشفى تركي : يقلبي والله قاعده تعورين قلبي الحين يشوفج الدكتور نوف : بمووووت من العوار دخل عليهم الدكتور تركي : دكتور طاحت وهي تعلق الزينه شوف ريلها مسك الدكتور ريلها صارخت بقوه من الألم الدكتور : لازم تسوي اشعة كتب لها ع موافقه للأشعة عطى الورقة لتركي وقاله : خل تاخذ اشعة وتييلي من تطلع تركي : اوك طلعوا من غرفة الدكتور وراحوا ياخذون اشعة لنوف عطى الورقة للممرضة الممرضة : لازم تروح للاستقبال تدفع فلوس بعدين ناخذ لها اشعة " وعطته الورقة " تركي : اوك ...... قلبي خليج اهني بروح ادفع وارجع راح ودفع مبلغ وقدره ورجع عطى ورقة للممرضة الي تثبت انه دفع للأشعة عطت الورقة للدكتور وبعد ثواني قالت لهم يدخلون شال نوف من الكرسي وحطاها بسرير حق الأشعة طلبت الممرضة من تركي يطلع على ما تخلص اشعة وبعد ما خلصت الأشعة نطروا يم غرفة الاشعة على ما تطلع وبعد دقايق طلعت خذا الأشعة من الممرضة وراحوا عند الدكتور الدكتور وهو يشوف الأشعة : تحتاج عملية تركي : عملية! ليش دكتور؟! الدكتور : تحتاج تركيب للشريحة تركي : والعملية سهله؟ الدكتور : اي الحين بكتب لك ع تحويل للمستشفى ***** وهناك تسوي العملية تركي : اوك _ _ سند وهو يحط القهوة جدام حور : توه ما نور المكتب حور : منور بصحابه شلون الشغل معاك؟ سند : تمام من بعد اخر مقابله سويتيها وتلفون المكتب مو راضي يسكت وغير الايميل الي بينفجر من كثر الرسايل الي يبي مقابله معاج سواء جريدة او مجلة او اذاعة او تلفزيون ولي يبيج تمسكين قضيته وانا ما رديت عليهم لين ما ترجعين من الاجازة حور : هالفترة مابي اي مقابله رن فون حور وكان رقم غريب سند : اخليج " وطلع " حور : الو ... : شلونج مع اول يوم دوام من بعد الاجازة حور : تمام منو انت؟ صوتك مار علي! ... : يلا اخليج انطري مساعداتي اذا استلمتي قضية _ _ #انتهى #يتبع #روايه #رواية #روايات #روايتي #رواية_حب #رمزيات #رواية_عشق #رواية_رومنسيه #قصة #قصتي #قصه #بقلمي #روايات_انتقام #دعم #فولو #كومنت #لايك #مسلسلات_تركية #مسلسلات
#قصه ای ما به سر رسید......
#قصه ای ما به سر رسید......
- آقای بهشتی! میشه این آقای کلاته بیاد برنامهٔ ما برای داوری؟ - آره! چرا نشه. بعدش هم طوری بهم نگاه کرد که: «خب دیگه، بریم. اوکی شد.» و من مات مانده بودم که این بابا چه می‌گوید اصلاً! خیلی سریع چند ورقه داد دستم و از غرفه کشاندم بیرون. برگهٔ داوری برای مسابقهٔ #کتاب_شو بود؛ یا چیزی شبیهِ این عنوان. آقای مجری و سه دارو دیگر هم روبه‌روی جمعیت نشسته بودند. قرار بود چند نفر بر اساس کتابهایی که خوانده اند، اجرا داشته باشند. موارد داوری هم: تسلط به کتاب بود و کیفیت اجرا و نوع ایده برای معرفی کتاب. خانم جوان و محجبه ای به عنوان نفر اول آمد روی سن. - اسم من زینبه. از اون اول هم از این اسم خوشم نمیومد. نمی‌دونم چرا این اسمو روم گذاشتن. خانم جوان مکثی کرد. - پدر و مادرم منو رها کرده بودن؛ من و دوتا خواهرامو. من بچهٔ پرورشگاهی ام. جمعیت یکدفعه ساکت شد. - من و خواهر بزرگه مو یه خانمی به فرزندی قبول کرد. البته موقتی بود. بعد از مدتی که بزرگ شدیم، اونم ما رو رها کرد. منو خواهرم با هم کار می‌کردیم و زندگی مونو میچرخوندیم. مجری برنامه وقت را گوشزد ‌کرد و اینکه هنوز چیزی دربارهٔ کتاب نگفته است. آخرش هم گفت: سه دقیقه بیشتر وقت ندارید. - لطفا بهم استرس ندید. شاید خارج از برنامه صحبت کرده باشم، اما میخوام حرف خودمو بزنم. دنبال برنده شدن هم نیستم. جمعیتی که هر شب از سر و صدایشان توی سالن نمایشگاه عاصی بودم، امشب سراپا گوش شده بودند و جیکّشان درنمی‌آمد. - من محمدحسینو از کتاب #عمار_حلب شناختم و بعد، #قصهٔ_دلبری. سعی می‌کرد به خودش مسلط باشد. به سختی و شمرده شمرده حرف می‌زد. اما مطمعنم واژه‌ها را خودش انتخاب نمی‌کرد. - اولش حال و حوصلهٔ خوندن کتابو نداشتم. اما چون همنام پسرم، محمدحسین بود، یک شب از سرِ بی‌خوابی رفتم سراغش و شروع کردم به خواندن. دوباره مکث کرد و اینبار دست کشید به چادرِ روی سرش. - من از زمان دختریم، اینطوری نبودم. جمعیت، همگی هنوز ساکت بودند. می‌دانستند زینبِ جوان هنوز حرفش را نزده است. - محمدحسین، پدر و برادر نداشته ام شد. حرفش را نگذاشتند درست و حسابی تمام کند. مجبور شد حرف آخر را سریع بگوید. - محمدحسین منو #چادری کرد. محمد حسین پدر و برادر نداشته ام شد... . تمام نمره را از من گرفت. #او_کتاب_را_زیسته_بود. . پ.ن: در حاشیه نمایشگاه کتاب قم. پ.ن: تبریک به آقای محمدعلی جعفری، نویسندهٔ کتاب. پ.ن: تا پایان برنامه دو دفعه میکروفن را گرفتم و گوشزد کردم که #او #کتاب_را_زیسته و چه چیزی از این بهتر؟؟!!! #داور_بازی #قصه_دلبری #محمدحسین_محمدخانی #محمدعلی_جعفری
🔽 شرت کاتی از فیلم "ورود آقایان ممنوع" نوشته پیمان قاسمخانی و ساخته رامبد جوان با بازی رضا عطاران، ویشکا آسایش، پگاه آهنگرانی، مانی حقیقی، بهاره رهنما، زهره حمیدی، فلامک جنیدی، علی صادقی، ستاره پسیانی، حدیث میرامینی، مهرناز بیات، سیاوش چراغی پور، کتایون امیرابراهیمی، پری‌ناز ایزدیار . 📌 #قصه مدیر یک دبیرستان دخترانه خصوصی با ورود آقایان به مدرسه خود شدیداً مخالف است. اما وقتی دبیر شیمی به علت زایمان شش ماه مرخصی می‌گیرد، مجبور می‌شود تا یک دبیر جایگزین به دبیرستان بیاورد؛ ولی تلاش وی برای یافتن دبیر زن در میانه سال تحصیلی بی‌فایده است و وی مجبور است یک مرد را به عنوان تنها گزینه بپذیرد . 📌 #حاشیه رامبد جوان: پيش از اين با پيمان قاسم‌خاني در فيلم «مكس» كه من در آن بازي مي‌كردم همكاري داشتم و در مجموعه «مسافران» اين همكاري ادامه پيدا كرد و «ورود آقايان ممنوع» هم استارتش از آنجا خورد و معتقدم او بهترين فيلمنامه‌نويس كمدي در ايران است. من بعد از اين كار به پيمان قاسم‌خاني گفتم حتي حاضرم نوشته‌هاي روي يخچال خانه‌ات را هم بسازم . #شرت_کات #فیلم #ورود_آقایان_ممنوع #پیمان_قاسمخانی #رامبد_جوان #رضا_عطاران #ویشکا_آسایش #پگاه_آهنگرانی #مانی_حقیقی #بهاره_رهنما #زهره_حمیدی #فلامک_جنیدی #علی_صادقی #ستاره_پسیانی #حدیث_میرامینی #پریناز_ایزدیار #
*قصة حمار أبن حمار جميلة جداً* 💌كتبها الشاعر أحمد مطر💌

كان يا مكان في أحد الإسطبلات العربية مجموعة من الحمير
وذات يوم أضرب حمار عن الطعام مدة من الزمن ،
فضعف جسده وتهدّلت أذناه وكاد جسده يقع على الأرض من الوهن ،
فأدرك الحمار الأب أن وضع ابنه يتدهور كل يوم ،
وأراد أن يفهم منه سبب ذلك ،
فأتاه على انفراد يستطلع حالته النفسية والصحية التي تزداد تدهورا .
فقال له : ما بك يا بني ؟؟
لقد أحضرت إليك أفضل أنواع الشعير.. وأنت لا تزال رافضا ً أن تأكل ..
أخبرني ما بك ؟
ولماذا تفعل ذلك بنفسك ؟
هل أزعجك أحد ؟
رفع الحمار الابن رأسه وخاطب والده قائلا :
نعم يا أبي .. إنهم البشر ..
دُهش الأب الحمار وقال لأبنه الصغير:
وما بهم البشر يا بني ؟
فقال له : إنهم يسخرون منّا نحن معشر الحمير ..
فقال الأب وكيف ذلك ؟
قال الابن : ألا تراهم كلما قام أحدهم بفعل مشين يقولون له يا حمار ...
وكلما قام أحد أبنائهم برذيلة يقولون له يا حمار ... أنحن حقا كذلك ؟
يصفون أغبياءهم بالحمير .. ونحن لسنا كذلك يا أبي ..
إننا نعمل دون كلل أو ملل .. ونفهم وندرك .. ولنا مشاعر ..
عندها ارتبك الحمار الأب ولم يعرف كيف يردّ على تساؤلات صغيره وهو في هذه الحالة السيئة ،
ولكن سُرعان ما حرّك أذنيه يُمنة ويسرة ثم بدأ يحاور ابنه محاولاً إقناعه حسب منطق الحمير ..
انظر يا بني إنهم معشر البشر خلقهم الله وفضّلهم على سائر المخلوقات لكنّهم أساؤوا لأنفسهم كثيرا ً قبل أن يتوجهوا لنا نحن معشر الحمير  بالإساءة .. فانظر مثلا ً .. هل رأيت حمارا ً خلال عمرك كله يسرق مال أخيه ؟؟
هل سمعت بذلك ؟

هل رأيت حماراً يعذب بقية الحمير ليس لشيء إلا لأنهم أضعف منه أو أنه لا يعجبه ما يقولون ؟

هل رأيت حماراً عنصرياً يعامل الآخرين من الحمير بعنصرية اللون والجنس واللغة ؟

هل سمعت عن قمة حمير لا يعرفون لماذا مجتمعين ؟

هل سمعت يوماً ما أن الحمير الأمريكان يخططون لقتل الحمير العرب !! من أجل الحصول على الشعير؟

هل رأيت حماراً عميلاً لدولة أجنبية ويتآمر ضد حمير بلده ؟

هل رأيت حماراً يفرق بين أهله على أساس طائفي ؟

طبعا لم تسمع بمثل هذه الجرائم الإنسانية في عالم الحمير !! ولكن البشر هل يعرفون الحكمة من خلقهم ويعملون بمقتضاها جيدا؟
لهذا يــــا ولدي أطلب منك أن تحّكم عقلك الحماري ،،
وأطلب منك أن ترفع رأسي ورأس أمك عاليا ً ،،
وتبقى كعهدي بك *حمار ابن حمار*،، واتركهم يــا ولدي يقولون ما يشاؤون ..
فيكفينا فخراً أننا حمير 
لا نــكـــذب 
لا نـقـتـــــل 
لا نــســـرق 
لا نـغـتــــاب 
لا نــشــتـــم 
لا نرقص فرحـا ً وبيننا جريح وقتيل ،، #قصه#أحمد_مطر#صور#طبيعه
*قصة حمار أبن حمار جميلة جداً* 💌كتبها الشاعر أحمد مطر💌 كان يا مكان في أحد الإسطبلات العربية مجموعة من الحمير وذات يوم أضرب حمار عن الطعام مدة من الزمن ، فضعف جسده وتهدّلت أذناه وكاد جسده يقع على الأرض من الوهن ، فأدرك الحمار الأب أن وضع ابنه يتدهور كل يوم ، وأراد أن يفهم منه سبب ذلك ، فأتاه على انفراد يستطلع حالته النفسية والصحية التي تزداد تدهورا . فقال له : ما بك يا بني ؟؟ لقد أحضرت إليك أفضل أنواع الشعير.. وأنت لا تزال رافضا ً أن تأكل .. أخبرني ما بك ؟ ولماذا تفعل ذلك بنفسك ؟ هل أزعجك أحد ؟ رفع الحمار الابن رأسه وخاطب والده قائلا : نعم يا أبي .. إنهم البشر .. دُهش الأب الحمار وقال لأبنه الصغير: وما بهم البشر يا بني ؟ فقال له : إنهم يسخرون منّا نحن معشر الحمير .. فقال الأب وكيف ذلك ؟ قال الابن : ألا تراهم كلما قام أحدهم بفعل مشين يقولون له يا حمار ... وكلما قام أحد أبنائهم برذيلة يقولون له يا حمار ... أنحن حقا كذلك ؟ يصفون أغبياءهم بالحمير .. ونحن لسنا كذلك يا أبي .. إننا نعمل دون كلل أو ملل .. ونفهم وندرك .. ولنا مشاعر .. عندها ارتبك الحمار الأب ولم يعرف كيف يردّ على تساؤلات صغيره وهو في هذه الحالة السيئة ، ولكن سُرعان ما حرّك أذنيه يُمنة ويسرة ثم بدأ يحاور ابنه محاولاً إقناعه حسب منطق الحمير .. انظر يا بني إنهم معشر البشر خلقهم الله وفضّلهم على سائر المخلوقات لكنّهم أساؤوا لأنفسهم كثيرا ً قبل أن يتوجهوا لنا نحن معشر الحمير بالإساءة .. فانظر مثلا ً .. هل رأيت حمارا ً خلال عمرك كله يسرق مال أخيه ؟؟ هل سمعت بذلك ؟ هل رأيت حماراً يعذب بقية الحمير ليس لشيء إلا لأنهم أضعف منه أو أنه لا يعجبه ما يقولون ؟ هل رأيت حماراً عنصرياً يعامل الآخرين من الحمير بعنصرية اللون والجنس واللغة ؟ هل سمعت عن قمة حمير لا يعرفون لماذا مجتمعين ؟ هل سمعت يوماً ما أن الحمير الأمريكان يخططون لقتل الحمير العرب !! من أجل الحصول على الشعير؟ هل رأيت حماراً عميلاً لدولة أجنبية ويتآمر ضد حمير بلده ؟ هل رأيت حماراً يفرق بين أهله على أساس طائفي ؟ طبعا لم تسمع بمثل هذه الجرائم الإنسانية في عالم الحمير !! ولكن البشر هل يعرفون الحكمة من خلقهم ويعملون بمقتضاها جيدا؟ لهذا يــــا ولدي أطلب منك أن تحّكم عقلك الحماري ،، وأطلب منك أن ترفع رأسي ورأس أمك عاليا ً ،، وتبقى كعهدي بك *حمار ابن حمار*،، واتركهم يــا ولدي يقولون ما يشاؤون .. فيكفينا فخراً أننا حمير لا نــكـــذب لا نـقـتـــــل لا نــســـرق لا نـغـتــــاب لا نــشــتـــم لا نرقص فرحـا ً وبيننا جريح وقتيل ،، #قصه #أحمد_مطر #صور #طبيعه