همه عکس ها و کلیپ های کابوس در اینستاگرام

loading...
دلم بهانه ی تو را دارد تو می دانی بهانه چیست؟ بهانه همان است که شب ها خواب از چشم من می دزدد بهانه همان است که روزها میان انبوهی از آدم ها چشانم را پی تو می گرداند بهانه همان صبری است که به لبانم سکوت می دهد تا گلایه ای نکنم از نبودنت ... #عباس_معروفی #کابوس
. خدایا وحشت تنهاییم کشت کسی با قصه من آشنا نیست در این عالم ندارم همزبانی به صد اندوه می نالم روا نیست شبم طی شد کسی بر در نکوبید به بالینم چراغی کس نیفروخت نیامد ماهتابم بر لب بام دلم از اینهمه بیگانگی سوخت به روی من نمی خندد امیدم شراب زندگی در ساغرم نیست نه شعرم می دهد تسکین به حالم که غیر از اشک غم در دفترم نیست بیا ای مرگ جانم بر لب آمد بیا در کلبه ام شوری برانگیز بیا شمعی به بالینم بیفروز بیا شعری به تابوتم بیاویز دلم در سینه کوبد سر به دیوار که این مرگ است و بر در می زند مشت بیا ای همزبان جاودانی که امشب وحشت تنهاییم کشت #شعر #کابوس #فریدون_مشیری
آموزش رویابینی آگاهانه/برون‌فکنی/کنترل رویای شفاف لینک دریافت کتاب الکترونیک: اسرار رویا و کابوس ://./ آفریدگار رویاها ://./ #خواب #رویا #کابوس #استرس #بی‌خوابی #ترس #درمان #هیپنوتیزم
توهمات وحشتناک حجت الاسلام کاظم صدیقی (امام جمعه موقت تهران ) در مورد گردن زدن محمد رضا شاه توسط امام خمینی در حضور پیامبر !!
توهمات وحشتناک حجت الاسلام کاظم صدیقی (امام جمعه موقت تهران ) در مورد گردن زدن محمد رضا شاه توسط امام خمینی در حضور پیامبر !!
کلمات هیچ قدرتی ندارند؛ همه چیز زیر سر گوینده آنهاست! گاهی اوقات ساده ترین واژه ها از زبانِ آنکه دوستش داری ، دلت را عجیب می لرزاند در حالی که عاشقانه ترین واژه ها از زبان کسی که با دلت غریبه است ؛ هیچ تاثیری بر احساساتت نخواهد داشت ! و این قدرتِ عجیب آدم هاست ... قدرتِ عجیب عشق است ... #مولود_انصاری #کابوس
تو که یادت نیست اما یه روزهایی هم بود که دوستم داشتی... هر سه شنبه کنجِ آن کافه یِ رو به رویِ دانشگاه سرم رویِ شانه ات بود و برایم شاملو میخواندی.... و تویِ گوشم آرام میگفتی"مرگم باد،اگر دمی کوتاه آیم از تکرارِ این پیش پا افتاده ترین سخن که...." و برای درآوردن لجم بقیه اش را نمیگفتی.... که حرصم را دربیاوری و از خنده بمیـری... خودم که تهش را میدانستم اما دوست داشتم بمِ صدایت بگوید"دوستت دارم".... که هزار هزار بار تویِ سرم بپیچــد.... خلاصه آنقدر نیشگون های ریز حواله یِ بازویت میکردم تا به حـرف بیایی و تهش را بخوانی.... کافه یِ خلوتُ متروکُ یارِ حاضر.... خوشتر از بوسه و آغوش مگر چیزی هست...؟ آن هم با چاشنیِ "دوستت دارم"ِ آخرِ آن بیـت.... یادت که نمی آید اما یک روزهایی تویِ جاده یِ منتهی به دریا آن چالوسِ پرخاطره یِ پرپیـچ بلند بلنـد میخواندی"صدا کن اسممُ عشقم صداتَم واسه من خوبه.... نگاه کن تویِ چشم من... نگاتَم واسه من خوبــه...." و دستم رویِ دنده یِ ماشین و زیرِ دست هایت فشـرده میشد.... تـو که به یادش نمی آوری اما یک نفـر زیرِ آوارِ اینِ خاطره ها مـُــرده...! #فاطمه_صابری_نیا #کابوس . . . روز سه شَنبه بود که رفتی و سال هاست  بُغض غروب جمعه ی من این سِه شنبه هاسـت ظهیرمومنی 😥😥😥😥
‌
‌
انتخابت چیست هان ؟ ای #ماهی کوچک بگو !‌
‌
#تنگ و این #کابوس ها ؟ دریا و #اختاپوس ها ؟!‌
‌
#فاضل_نظری ‌
‌‌
‌

#شعر #تکبیتی  #حس_خوب
‌ ‌ انتخابت چیست هان ؟ ای #ماهی کوچک بگو !‌ ‌ #تنگ و این #کابوس ها ؟ دریا و #اختاپوس ها ؟!‌ ‌ #فاضل_نظری ‌ ‌‌ ‌ #شعر #تکبیتی #حس_خوب
. #کابوس داستان کوتاه از مجموعه ی #باغ_سبز نوشته‌ی : #ارژنگ_فرخ_پیکر آخرین انعکاس تابش خورشید روی شیشه های نمای #برج در غروب غم انگیز ی دست و پای بیهوده ای زد و به کام شب فرو رفت . سینه ام تنگ شده بود انگاری سنگینی آنهمه ساختمان و #برج های درهم تنیده روی سینه ام فشار میآورد . آرام نفس عمیقی کشیدم که ناگاه زمین زیر پاهایم خالی شد و بی آنکه بال داشته باشم پر کشیدم و بالا رفتم ، تا #چشم کار میکرد #برج و پنجره های شیشه ای مثل لانه های کندو و اتاق هایی پر از ازدحام آدم هایی در حال به نیش کشیدن گوشت های کباب شده بود و دود و بوی کباب از میان دیواره های #برج ها تنوره میکشید ، همه شاد و شنگول و بی خیال قاه قاه می خندیدند و مسحور جعبه های جادوی #تلویزیون مشغول تماشای فوتبال⚽ و شو و بازارچه ی آگهی های بازرگانی بودند همه شبیه هم و یکرنگ و یک شکل و همسان انگاری امتحان #زنده گی را از روی دست یکدیگر با #تقلّب کپی میکردند . شب از نیمه گذشته بود و نیمه ی پنهان ماه زیر ابرسیاهی اسیر بود و آن تکّه ابرسیاه به ماه چسبیده بود و ماه را باخود می برد که خیس از عرق سرد از خواب پریدم ، صدای تیک تاک ساعت در اتاقم که مثل تابوت تنگ بود طنین داشت : تیک تاک .. تیک .. تاک .. تیک .. تاک .. تیک ... تاک ....
[-کاش ایْن روزا فقَط یه كابوسِ مسخره بود...🕊💫🦋💗🍃-] #دخترونه #سختی #دختر #دخترانه #کابوس
برخی از نشانه‌های #استرس درکودکان: _کاهش اشتها _سردرد _شب ادراری _کابوس‌های شبانه _اختلالات خواب _مشکلات یا دردمعده 🍀 #کودک #اشتها #شب ادراری #کابوس #اختلالات خواب #مشکلات معده #چاقی #مزون #لباس
Dariush_jelini
هر روز از من دورتر میشی
چن تا قدم تا محوِ من مونده
این بی خیالی های تو عشقم
قلبم رو خیلی سخت رنجونده

من با خیالت موندم اینجا و
سالهای سالِ پایبند هستم
پابندِ اون قول و قراری که
یه شب توی مستی باتو بستم

من پایبندِ اون دوتا چشمم
اون چشمای سبز و پُر از مِهرت
چشمایی که سرمستی میاره
چشمان جادویی و پُر سِحرت

میگفتی«حرفاتو نمیفهمم»
میگفتی«عشقِ تو دل آزاره»
میگفتی«دستای تو بی روحِ»
میگفتی«حرفات بوی غم داره»

می رفتی و کابوس میدیدم
می رفتی و من گریه میکردم
می رفتی و جاری میشد اشکام
از چشما روی‌گونه ی زردم

لبریزِ رفتن بود قدمهات و
بی فایده بود التماسِ من
یه روزی آخر دنیا میگیره
از چشم های تو تقاص من... #dariush_jelini

#ترانه#کابوس#تهران#کرج#شیراز#اصفهان
گرگان#ساری#رشت#تبریز#ارومیه#اردبیل#قم
#قزوین#اراک#همدان#شهرکرد#اهواز#یزد
#بوشهر#کرمان#زاهدان#بیرجند#مشهد#سمنان
#بندرعباس#بجنورد#ایلام#داریوش_جلینی
_ هر روز از من دورتر میشی چن تا قدم تا محوِ من مونده این بی خیالی های تو عشقم قلبم رو خیلی سخت رنجونده من با خیالت موندم اینجا و سالهای سالِ پایبند هستم پابندِ اون قول و قراری که یه شب توی مستی باتو بستم من پایبندِ اون دوتا چشمم اون چشمای سبز و پُر از مِهرت چشمایی که سرمستی میاره چشمان جادویی و پُر سِحرت میگفتی«حرفاتو نمیفهمم» میگفتی«عشقِ تو دل آزاره» میگفتی«دستای تو بی روحِ» میگفتی«حرفات بوی غم داره» می رفتی و کابوس میدیدم می رفتی و من گریه میکردم می رفتی و جاری میشد اشکام از چشما روی‌گونه ی زردم لبریزِ رفتن بود قدمهات و بی فایده بود التماسِ من یه روزی آخر دنیا میگیره از چشم های تو تقاص من... #ترانه #کابوس #تهران #کرج #شیراز #اصفهان گرگان #ساری #رشت #تبریز #ارومیه #اردبیل #قم #قزوین #اراک #همدان #شهرکرد #اهواز #یزد #بوشهر #کرمان #زاهدان #بیرجند #مشهد #سمنان #بندرعباس #بجنورد #ایلام #داریوش_جلینی
و چه شب هایی را که لابلای ترانه ها، لابلای آدم هایی که از کنارم رد می‌شدند، لابلای عطرهای شیرینِ شبیه به سلیقه تو! من چه شب هایی را لابلای چشم هایی که هوای گریه بی قرارشان کرده بود دلتنگِ حضورت بودم و تو اما قدر تمام این شب ها حواسِ دلت پِی ام نبود! #محمد_ارجمند #کابوس . . . به افتخار نداشته هامون به افتخار آدمایی که یه برهه ای توی زندگیمون داشتمون بودن #بیخوابی ۴:۴۲ ۲۹/خرداد/۹۷
میخاهمت آن هم برای یه عمر ولی ای کاش رفتن تو مثل یه کابوس بود #کابوس #دلشکستگی #عشق #دلتنگی #دلبستگی
#پارت10
کر بودم که چشمام رفت سمت عکسش روی دیوار،بلند شدم و بهش نگاه کردم اولین باری بود که زوم کرده بودم روش ،چشماش حالت خمار داشت و ابروهاشم مشکی مشکی بود ،یه لب های رو فرم پسرونه و ته ریش،بدنشم که معلوم بود بدنسازه،موهاشم خوشگل بوددد،اععععع پس جذابه آقا...
تو فکر بودم که این کیه که چشمام سنگین شد
چشمامو که باز کردم ساعت از 8 صبح گذشته بود 
از روی تخت بلند شدمو یه دستی به سر و روم کشیدمو رفتم بیرون اتاق,هه منو باش فکر میکردم الان این پسره بلند شده و صبحانه درست کرده و نشسته منتظر من....
اصن انگار نه انگار که مهمون داره مث خرس گرفته خوابیده....
واسم تعجب آور بود اینجا دو خوابس چرا نرفت تو اتاق بخوابه و رو مبل بود؟/
آآآآآآِیییییی
از گرسنگی داشتم ضعف میرفتم ،میترسیدم برم سر وسایلش و بلندشه دعوا راه بندازه حوصلم سر رفته بود ،رفتم سمت تلویزیون و روشنش کردم ،با صدای بلند تلویزیون علیرضا بیدار شد،سریع صداشو کم کردم اما دیگ کار از کار گذشته بود.......
با صدای علیرضا قلبم اومد تو دهنم،سمتش که برگشتم با چشمهای خمارش داشت نگام میکرد،ترسیدم نگاش کنم سرمو انداختم پایین و گفتم:+چیه!خب خودت از قبل صداشو بلند کرده بودی و خاموشش کردی..
لبشو گزید و گفت:_کی بهت گفت بری سر وسایل من؟
+خب،خب،حوصلم سر رفته بود.....
پتوشو از رو پاش انداخت اون طرف و سمتم اومد
صدای تپش قلبم بالا رفت ،عجب غلطی کردیمآ،فاصلش باهام خیلی کم بود
سرمو کج کردم که باهاش روبرو نشم
_ببین خوشگله اینجا خونه بابات نیس،شعور داری؟نه 
اشک تو چشمام جمع شده بود ،بهشت به سرزنشش نمیرزه،دویدم و سمت در که
یه دفعه داد زد:کجا؟
+به تو ربطی نداره
_آخه بدبخت کجا را داری بری؟خونه بابات
+ببین آقا پسر هنوز اونقدر خورد نشدم که یه احمقی مث تو بخواد تحقیرم کنه،واقعا متاسفم....
_اوه له له ،(پوزخندی زد و گفت)واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم
اومد سمتم آستینمو گرفت و در و باز کرد انداختم بیرون...
تا اومدم حرف بزنم درو بست
بغض توی گلوم ناخداگاه از چشمام جریان شد.....
خدا هیچکسی را محتاج بنده هاش نکنه..... #رمان
#کابوس
#فریبا_رضامند
@roman_kaboos
#پارت کر بودم که چشمام رفت سمت عکسش روی دیوار،بلند شدم و بهش نگاه کردم اولین باری بود که زوم کرده بودم روش ،چشماش حالت خمار داشت و ابروهاشم مشکی مشکی بود ،یه لب های رو فرم پسرونه و ته ریش،بدنشم که معلوم بود بدنسازه،موهاشم خوشگل بوددد،اععععع پس جذابه آقا... تو فکر بودم که این کیه که چشمام سنگین شد چشمامو که باز کردم ساعت از صبح گذشته بود از روی تخت بلند شدمو یه دستی به سر و روم کشیدمو رفتم بیرون اتاق,هه منو باش فکر میکردم الان این پسره بلند شده و صبحانه درست کرده و نشسته منتظر من.... اصن انگار نه انگار که مهمون داره مث خرس گرفته خوابیده.... واسم تعجب آور بود اینجا دو خوابس چرا نرفت تو اتاق بخوابه و رو مبل بود؟/ آآآآآآِیییییی از گرسنگی داشتم ضعف میرفتم ،میترسیدم برم سر وسایلش و بلندشه دعوا راه بندازه حوصلم سر رفته بود ،رفتم سمت تلویزیون و روشنش کردم ،با صدای بلند تلویزیون علیرضا بیدار شد،سریع صداشو کم کردم اما دیگ کار از کار گذشته بود....... با صدای علیرضا قلبم اومد تو دهنم،سمتش که برگشتم با چشمهای خمارش داشت نگام میکرد،ترسیدم نگاش کنم سرمو انداختم پایین و گفتم:+چیه!خب خودت از قبل صداشو بلند کرده بودی و خاموشش کردی.. لبشو گزید و گفت:_کی بهت گفت بری سر وسایل من؟ +خب،خب،حوصلم سر رفته بود..... پتوشو از رو پاش انداخت اون طرف و سمتم اومد صدای تپش قلبم بالا رفت ،عجب غلطی کردیمآ،فاصلش باهام خیلی کم بود سرمو کج کردم که باهاش روبرو نشم _ببین خوشگله اینجا خونه بابات نیس،شعور داری؟نه اشک تو چشمام جمع شده بود ،بهشت به سرزنشش نمیرزه،دویدم و سمت در که یه دفعه داد زد:کجا؟ +به تو ربطی نداره _آخه بدبخت کجا را داری بری؟خونه بابات +ببین آقا پسر هنوز اونقدر خورد نشدم که یه احمقی مث تو بخواد تحقیرم کنه،واقعا متاسفم.... _اوه له له ،(پوزخندی زد و گفت)واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم اومد سمتم آستینمو گرفت و در و باز کرد انداختم بیرون... تا اومدم حرف بزنم درو بست بغض توی گلوم ناخداگاه از چشمام جریان شد..... خدا هیچکسی را محتاج بنده هاش نکنه..... #رمان #کابوس #فریبا_رضامند
درد داشتم درد... یادت می آید؟ شب بود... سایه ای پشت پنجره می لرزید و در تو فرود می آمد مشت های باز نشده ی احساسش و مشت مشت مشت اشک جاری بود از تو در من میان یک قاب به وسعت آسمان قلبم! درد داشتم درد در لابه لای بی تعّصبی شانه ات که به دیوار چسبیده بود و تنهایی ام را در حجم نفس گیرِفکرهای مسموم به آغوش نمی کشید درد داشتم درد درد خاموشی ات را با آن ستاره های روشنِ معصوم یادت می آید قرار بود همسایه ی خانه ی ابدیت باشم... کجاست خانه ات... نمی دانم نه نه می دانم همینجاست... جایی فراتر از نبض و نفس در من... یادت می آید... اصلا ولش کن یادت بیاید یا نه تمام شد دیگر دردی نمانده این روز ها بی تو تمام سلول های حسم سِر شده اند مثل همین عکس که در بهترینِ لحظه هایمان ثبت شد راستی یادت می آید؟؟؟ #ناشناس #کابوس
🦁⠀ کابوس‌گیر (به زبان اوجیبوایی: به معنای عنکبوت یا به معنای دام خواب، معادل انگلیسی: ) در فرهنگ سرخپوستان اوجیبوایی (از نخستین اقوام ساکن در آمریکا) نام وسیله‌ای دست‌ساز است که از حلقه‌ای ساخته‌شده از شاخهٔ درخت بید تشکیل شده که توری به شکل تارعنکبوت را درون آن می‌بافند. سپس آن را با اشیای شخصی و مقدسی همچون پر و مهره تزئین کرده و در داخل تیپی یا بالای گهواره‌ی کودک آویزانش می‌کنند.⠀ ⠀ در باور این مردم هوا از رویا و کابوس آکنده است. پس با آویزان کردن این ساخته، رویاهای خوب از درون سوراخ مرکزی کابوس‌گیر عبور کرده و به فرد خفته می‌رسند و کابوس‌ها در تارهای آن به‌دام افتاده و با طلوع خورشید نابود می‌شوند. این وسیله همچنین به جهت دسترسی سریع تر به رویاها استفاده می شد.⠀ ⠀ ⠀ #لیا #جرات_رویاپردازی_داشته_باش #دریمکچر #کابوس‌گیر
. کاش کمی رُخصت دهند این فکر و خیال های بی همه چیز!! تا لحظاتی را هم به زندگی کردن بگذرانم... همانند حشره های موذی اند تا میخواهی کمی آرام بگیری ویز ویزشان جانت را به لب میرساند.. راستش را بخواهی خسته ام!!! از خنده هایم؛ که هَوایی میشود برای از ته دل بودن ولی تلخی اش... از خواب هایم که میخواهد عمیق باشد از فرط خستگی؛ اما نه با کابوس... از این حواس لعنتی که جمع میشود برای روبه راه شدن؛ اماسَدی میشوند این ترس های گاه و بیگاه... میگویند همه چیز درست میشود روزی!!! نفسشان از جای گرم بلند میشود حتما! شاید هم درست شود... نمی دانم!!! حرفم این است درست هم بشود از امروز به بعد دیگر برای من دیر است... #مرضیه_رسولی_گندمانی . .. مرا محتاج رحم این و آن کردی ملالی نیست تو هم محتاج خواهی شد جهان دار مکافات است... #فاضل_نظری . .. #خسته_ام #محتاج #رحم #جهان #زندگی #خیال #خنده #خواب #کابوس #لعنتی #ترس #نفس #عشق #عاشقانه
آخَرین بار که دیدَمت ، چه میدانستم آخَرین بار است ، مَن که آدمِ آخَرین بارها نبودم ، بلد نبودم ؛ خودت باید به مَن میفهماندی که بیشتر نگاهت کُنم ، چَشم هایَت را حفظ کنم .. مجبورت کنم تا بیشتر قَدم بزنیم ، بیشتر صِدایت را گوش کنم بیشتر دست هایَت را ... راستی آخَرین بار اصلا دَست هایت را گرفتم ؟! اصلا چرا اصرار نکردم که یک فِنجانِ دیگر چای باهَم بنوشیم .. "لعنت به تمام آخَرین بارهایی که نمیدانستیم .." #شاهین_پورعلی_اکبر #کابوس
#دمیان . . . "می کوشم تا آنچه در درونم است را دریابم اما به تنهایی قادر به دریافتنش نیستم، قادر به کمک طلبیدن هم نیستم چرا که دندان هایم ریخته اند،زبانم بریده ، فکم شکسته و فریاد هایم خاموش است." . . . #کابوس #وحشت #هرمان_هسه
. . . . . . دو سال پیش بود که کابوس هایم شروع شد. همان کابوس هایی که به روح و روان رنجیده ام وحشیانه هجوم می آورند. گاهی سراسیمه و وحشت زده، گاهی گریان بیدار می شدم. آن زمان بود که وحشتی بر تنم لرزه انداخت، وحشت از آینده... . . #دارک #بالها #کابوس #وحشت
دلم که مي گيرد دلتنگ که مي شوم لا به لاي آشفتگي هاي ذهنم آنجا که دست نخورده ترين خاطراتم را نگه داشته ام مي گردم تا پيدا کنم خوشي لحظه هايي که زود گذشت که سهم "اين"روزهاي من شده مرور"آن"روزها... چه زود" اين"روزهاي من شد "آن"روزها...!!! خيلي زود گذشت!!خيلي... #ناشناس #کابوس
برایت خواهم نوشت از ابهام لحظه ها از تردید از حجم مرگ آور نبودنت، از کسانی که رد می شوند و بوی تو را می دهند، شاعرانی که از تو می نویسند و شعرشان را با نام خودشان چاپ می کنند برایت خواهم نوشت از حدیث تلخ بغض های تا ابد از قناعت به یک خاطره، یک یادبود، یک شب مهتاب از صبوری من و جای خالی تو و شبهای من برایت خواهم نوشت... #ناشناس #کابوس
Dariush_jelini
کجایی که بازم با دستام واست
همه درهای بسته رو وا کنم
بگیرم غمو از نگاه تو و
بازم شادی‌رو ‌توو دلت جا کنم

کجایی که بازم توو تنهاییام
بشی پیدا و همزبونم بشی
با اینکه‌ منو ترک کردی بازم
ندارم به دل از تو هیچ رنجشی

کجایی ببینی که اشکام هنوز
به دلتنگی شونه هات مبتلان
هنوزم چشات واسه چشمای من
پر از اعتیادن،دو دام بلان

من و نرگسای توی باغچه مون
هنوزم توی فکر چشم تو ایم
هنوز عطر تو ‌توی دنیامونه
هنوزم همون عاشق ساده ایم

هنوزم‌غم‌دوری از دست هات
برام‌مثل‌کابوسه توی شبام
هنوزم دلم تنگ میشه واست
هنوزم صدات دلنشینه برام

با هر کس که میخوای برو اما من
تا وقتی که هستم تورو دوس دارم
نگاهم هنوزم به دنبالته
هنوزم رووچشمام تورو میذارم

من و نرگسای توی باغچه مون
هنوزم توی فکر چشم تو ایم
هنوز عطر تو توی دنیامونه
هنوزم همون عاشق ساده ایم... #dariush_jelini

#ترانه#کابوس#تهران#کرج#شیراز#اصفهان
گرگان#ساری#رشت#تبریز#ارومیه#اردبیل#قم
#قزوین#اراک#همدان#شهرکرد#اهواز#یزد
#بوشهر#کرمان#زاهدان#بیرجند#مشهد#سمنان
#بندرعباس#بجنورد#ایلام#داریوش_جلینی
_ کجایی که بازم با دستام واست همه درهای بسته رو وا کنم بگیرم غمو از نگاه تو و بازم شادی‌رو ‌توو دلت جا کنم کجایی که بازم توو تنهاییام بشی پیدا و همزبونم بشی با اینکه‌ منو ترک کردی بازم ندارم به دل از تو هیچ رنجشی کجایی ببینی که اشکام هنوز به دلتنگی شونه هات مبتلان هنوزم چشات واسه چشمای من پر از اعتیادن،دو دام بلان من و نرگسای توی باغچه مون هنوزم توی فکر چشم تو ایم هنوز عطر تو ‌توی دنیامونه هنوزم همون عاشق ساده ایم هنوزم‌غم‌دوری از دست هات برام‌مثل‌کابوسه توی شبام هنوزم دلم تنگ میشه واست هنوزم صدات دلنشینه برام با هر کس که میخوای برو اما من تا وقتی که هستم تورو دوس دارم نگاهم هنوزم به دنبالته هنوزم رووچشمام تورو میذارم من و نرگسای توی باغچه مون هنوزم توی فکر چشم تو ایم هنوز عطر تو توی دنیامونه هنوزم همون عاشق ساده ایم... #ترانه #کابوس #تهران #کرج #شیراز #اصفهان گرگان #ساری #رشت #تبریز #ارومیه #اردبیل #قم #قزوین #اراک #همدان #شهرکرد #اهواز #یزد #بوشهر #کرمان #زاهدان #بیرجند #مشهد #سمنان #بندرعباس #بجنورد #ایلام #داریوش_جلینی
نامه ای که نوشتی هرگز نگرانم نکرد ... گفته ای بعد از این مرا دوست نخواهی داشت ! اما... نامه ات چرا انقدر طولانی است ؟ تمیز نوشته ایی ... پشت و رو دوازده برگ ؛ این خودش یک کتاب کوچک است ! هیچ کس برای خداحافظی نامه ای چنین نمی نویسد ! نامه ات نگرانم نکرد... #هاینریش_هاینه #کابوس
من جايِ تمام كساني كه دلتنگ نمي شوند برايت من جايِ تمام كساني كه بي تابِ چشمهايت نيستند من جايِ تمامِ كساني كه گفتند دوستت دارم و تو ماندي و آن ها نماندند من جايِ تمامِ بوسه هاي نيمه راه آغوش هايِ جا مانده جايِ تمامِ - يادم تو را فراموش - ها من اصلا جاي خودِ خدا هم دلم برايت تنگ شده بگذار مردم بگويند كفر مي گويد گفتم مردم ؟ اصلا من را چه به مردم من را همان خدا كه چشمانِ تو را آفريد تا من ديوانه ات شوم كافيست ! همه چيز زيرِ سرِ همين خداست كه تو را بي هيچ دليلي انقدر برايِ دلِ من عزيز كرده كه حتي به وقتِ دلگيري دلتنگت باشم همين خدايي كه مي داند تو گذرت هم اين حوالي نمي خورد اما باز كلمات را مجبور به نوشتن براي تو مي كند من جاي تمام كساني كه كنارت هستند جاي تمام كساني كه تو را مي بينند جاي تمام كساني كه در قابِ چشمانت جا دارند جاي تمام كساني كه تو هرروز از حواليِ شان گذر مي كني دلم برايت تنگ شده #کابوس #ناشناس تو از کدام‌ راه آمده بودی‌که اینچنین تمام جاده ها رفتنت را فریاد میزنند ؟
هنوز صدایت را دارم، هنوز هم هر شب پیام هایت را می خوانم’ هنوز هم دلم برایت تنگ می شود هنوز هم تقی به توقی می خورد گریه ام می گیرد! اما دیگر کسی نیست که بگوید: "تو آخر این چشم ها را نابود می کنی" و من بگویم: بدون تو چشم می خواهم چه کار... می بینی ؟ هنوز هم تنها دلخوشی ام این است؛ که از تو می نویسم... #پروانه_حسینی #کابوس چقدر بی سابقه دلم ، دلت را میخواهد امشب ۲:۳۰ ۲۸خرداد/۹۷
. #کابوس داستان کوتاه از مجموعه ی #باغ_سبز نوشته‌ی : #ارژنگ_فرخ_پیکر در چشم اندازم کوچه باغی با یک نهر آب بود و صدای پای آب که یکنواخت میگذشت . انتهای کوچه باغ مثل شب تاریک و مه آلود بود ، از لابلای مه ، مرد و زنی کوتوله هردو قبایی بر تن و یک شبکلاه منگوله دار بر سر تاریکی شب و مدّ مه را می شکافتند و پیش می آمدند هردو پای چپ خود را به زمین میکشیدند و لنگ لنگان از کنارم گذشتند ، زن کوتوله نوزادی بدون سر را در آغوش می فشرد و بی صدا می گریست و مرد کوتوله با نیشخند چندش آوری بر لب بی آنکه چیزی بگوید شانه به شانه ی زن لنگ میزد و میرفتند . در انتهای کوچه باغ بن بست بود و شاخه های درختی از دیوار بن بست به تاریکی میریخت ، پاهایم تا زانو در مدّ مه فرورفته بود . جلوتر رفتم وشاخه ی درخت روی دیواره ی کاهگلی بن بست را گرفتم و خود را بالا کشیدم از پرچین نگاه کردم : باغی بسیار پردرخت امّا خشکیده و تشنه ی آب را دیدم که بر شاخه های هر درخت به جای میوه ، سرهای بریده آویخته بود همه با چشم های بسته انگاری در خواب . ترسیدم . سرم را مثل هندوانه با دودست گرفتم و فشار دادم و بی صدا فریاد کشیدم که از روی پرچین توی باغ افتادم ، تا چشم کار میکرد انبوه درختان بود که با شاخه هایشان پرده ی سیاه شب را نقاشی میکردند و سر های بریده تکان میخوردند . تشنه بودم مثل همان باغ ...
توجه...توجه... کودکی در لابلای حجم سختیهای این دنیا گم شده است! . او که صادقانه حرفهایش را میزد اما تمام حرفهایش را نه و در باورش هنوز وعده ها حقیقت داشت...او گمشده است. . او که بین قصه هاییکه با آنها میخوابید و فکر میکرد همیشه آنها حقیقت دارند!پایین اومدیم دوغ بود را نمیشنید و فقط تا آنجا حفظ کرده بود که بالا رفتییم ماست بود، قصه ما راست بود...بلوغ ناگهانی هم باعث نشد کودکی را از دست بدهد. . هجده،بیست،بیست و پنج، سی...حوالی چهل...اما ناگهان لابلای رویاها و کابوسهایش گم شده است! . من دست تو را میان کدام یک از هزاران ماجرا رها کردم که گم شدی کودکیم؟ تو مرا پیدا کن♡ . . پ.ن: کودکیت را پیدا کن #مونطه #مونا_طهرانچی #طراح #نقاش #مدرس #کودک #کودکانه #رویا #کابوس #بلوغ #راست #دروغ #دلنوشته
"نامه آخر" در نامه ی آخرت نوشته بودی که دلت برای یک آغوش عاشقانه لک زده است. و من که نتوانسته بودم در پاسخ برایت بوسه بفرستم‌، نوشته بودم: زبانت را کلید کن و بچرخان درون دهانم‌، لال‌مانی گرفته است از بس نبوده ای. نوشته بودی آنجا مدام باران می آید و دلتنگ چشمان من شده ای. و من که نتوانسته بودم همراه نامه برایت چتر بفرستم ‌، نوشته بودم: اینجا اما ‌، نه بارانی می آید و نه کسی برای چشمان ِ من اسپند دود می کند. فقط منم و دلی که برایت، یک تهران تنگ شده است! نوشته بودی کاش راهمان آنقدر دور نبود و کاش سرت آنقدر درد نمی‌کرد. و من که نتوانسته بودم اشک هایم را نشانت دهم ‌، نوشته بودم: دلیل سر دردهایت منم آبی جان‌، همه به زخم ها دستمال می بندند و تو ‌، دل بسته ای؟ نوشته بودی دیروز وسط یک چهارراه که جای سوزن انداختن نبود ‌، عطر مرا شنیده ای!‌ و من که سال ها بود دیگر آن عطر را نمی‌زدم ‌، آه کشیده و نوشته بودم: من اما از لابلای این نامه ها‌، چشمانت را دیده ام که سرخ شده اند. نوشته بودی : محبوب من،‌ شاید این نامه آخرم باشد. قرار است لباس سپیدی بر تن کنم و دست در دست مردی بدهم که هیچ بویی از تو نبرده است. و من که نتوانسته بودم چیزی بنویسم،‌ برایت همراه نامه ‌یک خرمن دلتنگی فرستاده و تمام روز،‌ کنج اتاقم ‌سخت اشک ریخته بودم‌ #مهدی_صادقی #کابوس
دست نوشته -------- از سیم هایی که کشیده شد. از تیری که استخوان هایم کشید. از قطاری که در ایستگاه آخر ماند. از ابری که خورشید را دزدید. از آسمانی که آبی نماند. از آبی که سیلاب شد و غرقمان کرد. از غریقی که هرگز ناجی ندید. از نجوایی که در گوشمان هوار شد. از مرگی که هرگز نرسید و کال ماند!! خسته و دلگیرم. #راهکارسپید #فریبرز_سلمانی_پور #فریبرز_سلمانی #دست_نوشته_های_چرک_شده #طعم_گس_مرگ #نویسنده #موسيقى #آه #آینه #کتابخوانی #شاعر #ناشر #شعور #مرگ #کابوس #دلنوشته #دلتنگی #بیداری #بیخوابی #صادق_هدايت #حسین_پناهی #حسین_منزوی #کافکا
کابوس_بازیگر زندگیم ریخت و پاشه مثلِ اتاقم مثلِ این فیلما که آخرش هم نمیفهمی کی به کیه حیف وقته ولی وقتی وقتت قد همین یه فیلمه باید کار بکشی أ مغزت ببینی چی به چیه ؟ من از بس فکر کردم واسم نمونده ریه دیگه مغزم داره مثلِ تَن کاتلر تیکه میشه ، میگم میخوام دنیا رو بگیرم بم میگن نمیشه من میگم چرا نشه فیلمه میشه ، میشه همه چی داشت با همین دوتا دست خالی میشه همه چی ساخت به خودت بیا یه کم این سیگاره آروم بکن نیست ، انقد داری میکشی که آخر خفه شی باش خوب بودن مالِ تو باز میخوای بده شی ، از همه زده شی خودتو بچسب آخه تو تهِ پیاز یا سرشی شرّ زندگیِ الآن وقت اینکه بخوای فکر کنی به غمه نی این همه قرص که خوردی واسه خودی تهش شیشت ، هم دمِ شبت کی شد قانونِ زندگیه هیش کی نمخیواد کسی رو که باخته همه چی شه همه یِ اینایی که میان واسه رفتنن ، سیاهی لشکرن این فیلمِ توئه تویی نقشِ اول أ بدوِ تولد تا لحظه مرگ ازت تش میخواد بمونه یه خاطره فقط ، بازی کن تا از نفس چشامو وا میکنم و میبینم وسطِ یه فیلمم دورم پُر بازیگر ، قرمزو سخت توو آبی غم لا به لای جمعا حتی هواس پرت ، من تک و تنها اما کار با کسی ندارم و رفتن چون میخواستن من منگ نباشم صدا تصویر حرکت ، راه میرم با این چشم توو این مسیر سبز ، همه آدمایِ این شهر واسم غریبه ــَن انگار چند سالی گیر کردم توو یه جزیره تک اسیر شک تخت با یه صورتِ زخمی با همه همیشه توویِ جنگ رُد ، خوب بد زشت هر طوری میشه تعبیر کرد ، اما این بیست و پنج سال گذشته بی نتیجه نه هنوزم هست نفس ، هنوزم جفت پاهامه رو زمین توو مغزم هک کردم اسم هر کی که هرچی کَند ازم هنوزم تنها باورم خداست توو هر قدم ، گوش میدم به قلبم اول یه کلمه هم حرف نزدم غیر عقل یه لحظه هم تر نشدم از هدفم مثِ قبل هنوزهم عاشق شب چرخ زدن توو سکوتِ این شهرم هنوو توو اوج غم جلویِ آینه میخندم یه روز این دیوونه میپره أ قفس ، یه روزِ خوبِ من واسه خیلیاست یه روزِ بد هنوزم عاشقِ موی لَخت پول نقد و زندگی توویِ لحظه ــَم هنوزم سر پایین هدفون توو گوش توو خیابون ، رو لب یه لبخند باج نمیدم به کسی حتی شده سر بدم من بازیگرم بلدم نقشمو ، تغییره اسم این فیلم ، منم نقش اول #کابوس #بازیگر #کامنت #فالور #لایک #تنها #بدبخت #باخت #فیلم #تغییر #شایع #اتاق #حصین #خودکشی #خدا #تکسگرافی #عکسنوشته #شعر #تکست #جنگ #عصبی
داشتم برگه های دانشجوهامو صحیح میکردم.... یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش جلب کرد... به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود. ... فقط زیر سوال آخر نوشته بود: «نه بابام مریض بوده، نه مامانم، همه صحیح و سالمن شکر خدا. تصادف هم نکردم، خواب هم نموندم، اتفاق بدی هم نیفتاده. دیشب تولد عشقم بود. گفتم سنگ تموم بذارم براش. بعد از ظهر یه دورهمی گرفتیم با بچه ها. بزن و برقص. شام هم بردمش نایب و یه کباب و جوجه ترکیبی زدیم. بعد گفت: بریم دربند؟ پوست دست مون از سرما ترک برداشت ولی می ارزید. مخصوصن باقالی و لبوی داغ چرخی های سر میدون. بعدش بهونه کرد بریم امامزاده صالح دعا کنیم به هم برسیم. رفتیم. دیگه تا ببرمش خونه و خودم برگردم این سر تهرون، ساعت شده بود یک شب. راست و حسینی حالش رو نداشتم درس بخونم. یعنی لای جزوتم باز کردما، اما همش یاد قیافش می افتادم وقتی لبو رو مالیده بود رو پک و پوزش. خنده ام می گرفت و حواسم پرت می شد. یهویی هم خوابم برد. بیهوش شدم انگار. حالا نمره هم ندادی، نده. فدا سرت. یه ترم دیگه آوارت میشم نهایتش. فقط خواستم بدونی که بی اهمیتی و این چیزا نبوده. یه وقت ناراحت نشی.» چند سال بعد، تو یک دانشگاه دیگر از پشت زد روی شانه ام.گفت: «اون بیستی که دادی خیلی چسبید»... گفتم: «اگه لای برگه ات یه تیکه لبو می پیچیدی برام بهت صد می دادم بچه.»... خندید و دست انداخت دور گردنم. گفت: «بچمون هفت ماهشه استاد. باورت میشه؟» ... عکسش را از روی گوشیش نشانم داد. خندیدم. گفت: «این موهات رو کی سفید کردی؟ این شکلی نبودی که.»... نشستم روی نیمکت فلزی و سرد حیاط. نشست کنارم. دلم میخواست براش بگویم که یک شبی هم تولد عشق من بود که خودش نبود، دورهمی نبود، نایب نبود، دربند نبود، امامزاده صالح نبود،...... فقط سرد بود..... #ناشناس #کابوس
. به این فکر کردم برای منی که به چشمم کسی پله ی نردبون نیست محبت چی میتونه باشه بجز غم؟ که اونم مثه قبلنا مهربون نیست . کنار توام اما خیره م به فردا میترسم تموم شه یه روز مهربونی یه روزی یه چیزی بخوای و نتونم یه روزی یه حالی شم اما ندونی . یه ترسی همه زندگیمو گرفته یه کابوس کهنه، یه رویای مُرده یه حسی مثه وقتی میفهمی تو شب همه خوابن اما تو خوابت نبرده . #سید_سعید_صاحب_علم #محاوره #ترس #فکر #فردا #خواب #کابوس #عشق #سعید_صاحب_علم
🌟 گفتن نداره اما...چقدر نداریم اینها رو! چقدر احساس خوشبختی همین هاست... و چقدر همهء اینها با دُزِ بالا در وجود اوست! اما واقعیت این است که "من" سهمی برای "ما" در این احساس خوشبختی اش، قائل نیستم... چرا که پر از سهمیم در کابوس هایش! . پ ن : میزبانیِ فوق العاده "رامبد جوان" رو فراموش نخواهیم کرد... / / / #مهران_مدیری #مهران_مديري #احساس #احساس_خوشبختی #کابوس #آرامش #دورهمی #خندوانه #رامبد_جوان #رامبدجوان #دکتر_عیسی_جلالی
هميشه چند دقيقه مانده بود به آمدنش خودم را غرقِ ادكلن ميكردم دستهايم را از همه جا بيشتر... ميدانيد، دستها حكايت ديگرى دارد بوىِ عطر ميرود به خوردِ موهايش! ميماند سالهاى سال... پريشان مي شود اگر بوىِ ديگرى به خودش بگيرند #علي_قاضي_نظام #کابوس
: عجیب است، شش سال گذشته اما روزگارمان بهتر نشده است . . یک #روز_تلخ . . صبح است بر می‌خیزی #خبرهای_بد آماده‌اند تا به سویت هجوم آورند امروز نیز کامت را تلخ می‌کنند . . به خیابان می‌آیی بوی بدی مشامت را می‌آزارد از زباله‌های شب مانده نیست از #دروغ هایی است که به هم می‌گوییم و به آن معتادیم دروغی که همه جا هست در #جلسات_اداری در #مهمانی حتی در خلوتت هم گاهی به خودت دروغ می‌گویی . . هنوز در خیابانی #روزنامه ای می‌خری نگاهی کوتاه کافی است که بفهمی خبرهای بدش #قطعی است وخبرهای خوشش #مشکوک #تحریم_نفتی دور زدن #تحریم #گرانی #مبارزه_با_گرانی گزینه‌ی جنگ روی میز #سیاستمداران #قتل و #جنایت و #اعدام های تماشایی #خودکشی ِ یک پیرمرد جوانانی که هدیه‌ی عشق‌شان ظرفی #اسید است #اختلاس بانکی و عددی بزرگ با صفرهایی بیش از انگشتان پاهای برهنه . . حتی در #صفحات_ادبی شعری نیست که به دل بنشیند #غزل هایی که بوی #کهنگی می‌دهد گفتن از #زلف دلبران خیالی رها در دست باد در سرزمینی که دختران شیرخواره نیز اغلب #محجبه اند و کسی رازهای خلوتش را برملا نمی‌کند دیگر #باد_صبا نیز #ریزگرد های عراقی می‌آورد نه نسیم مشکبار گیسوی یار . . به چهره‌ی مردمان می‌نگری تلخی در صورتشان موج می‌زند با خودشان هم درگیرند . . به خانه باز می‌گردی به #خواب می‌روی به این #امید که چون برمی‌خیزی این #کابوس تلخ پایان پذیرد . . #محسن_مردانی ١٩ تیرماه ١٣٩١
. . . نمیدونی بدونِ تو ، چقد با خنده بی رحمَم دلم صد لایه یخ بسته ، الآن گرمَم نمیفهمم نباشی آسمون انگار ، فقط دلشوره میباره خیابونای دلتنگی پُر از بن بستُ دیواره نباشی رنگ میمیره ، بِری ، خاکستری میشم بِری کابوسِ تنهایی میاد مهمون میشه پیشم کتابِ خاطراتمون نباشی غرقِ غم میشه از این دنیای عاشق کُش یه عشقِ دیگه کم میشه برای فتحِ آغوشم ، تو خوابت قصه سازی کُن واسه لمسِ خیالِ من ، دلِ تنهاتو راضی کُن یه کم مثلِ خودت باشُ ، یه کم فکرِ دلِ من باش من اینجا منتظر موندم ، تو هم فکرِ نرفتن باش #بدون_تو #نباشی #آسمون #دلشوره #خیابون #دلتنگی #دیوار #کابوس #خاطرات #دنیا #قصه #منتظر #تنها_خدا _💝
‌ شـایـد ایـن مـنـظَـره از خـانـه ی تـو دیـده شَـوَد شـایـد ایـن عـشـقْ در خـاطِـره تـو زِنـده شَـوَد ‌ ‌ ‌ هـیـچ کـس بـی تـو مـرا دوسـت نـداشـت ! شهـر از دیَـدنِ تنهایی مان ، خَـسـتـه شَـوَد ‌ ‌ جـان تـا بـه سَـحَـر وصـلـه ی تَـن مـی مـانـد ‌ وای بر مـن اگـر ایـن پَـنـجِـره هَـم بَــسـتـه شَـوَد ‌ ‌ #مهدی_پورموسوی ‌ ‌ #منظره ‌ #عشق #معشوق #شعر #عاشق #شاعر #تنهایی #خود_کشی #پنجره #نویسنده #امید #جدایی #وصال #قرار #انتظار #ماه #روز_آخر #شب #کابوس #سایه #دلخوشی #سقوط #مرد #عشق_همیشگی #مرگ #امید #عمر #جوانی #زندگی #یادگاری
بالاخره روزی قرصی درست می شود، که با خوردنش، هر چیز را که بخواهی فراموش میکنی. مثلا نام کسی که میخواهی فراموش کنی را رویش می نویسی و یک لیوان آب رویش میخوری. قرص دیگری هم درست می شود، که تاریخ ها رو رویش می نویسی، و قورتش می دهی، یک لیوان آب هم رویش. قرص دیگری هم هست که مکان ها را رویش می نویسی، روی قرص دیگر، حرف های مشترکتان را می نویسی، روی آن یکی اسم چیزهای مورد علاقه اش روی قرص دیگر، رنگ لباس هایش، رنگ شالش، رنگ لاکش چه می دانم روی آن یکی هم برنامه هایی که قرار بود در آینده با هم داشته باشید را می نویسی، و احتمالا قرصی هم باشد که روی آن، نام فرزندان احتمالی تان را مینویسی، همان هایی که هرگز به دنیا نیامدند، اما اسم شان دنیایی برای تو و او ساخته بود. روی این هم یک لیوان آب میخوری. به همین سادگی. می دانم بالاخره قرصی اختراع می شود که کارمان را ساده می کند، هر چه بخواهیم را فراموش میکنیم، فقط کافی ست نام آن چیز را رویش بنویسی، و بعد فراموشی ... پس منتظر آن روز می مانم. فقط یک چیز است که مرا می ترساند، اختراع آن قرص کار زیادی ندارد بالاخره روزی یکی آنرا می سازد، فقط به من بگو بوی عطرت را چگونه بر آن بنویسم؟ نگاهت را به چه اسمی بنویسم؟ خنده هایت را با کدام الفبا؟ صدایت را با کدام حروف؟ بغض ات را با کدام کلمه؟ به من بگو به من بگو پیش از آنکه قرص آخر را بخورم که رویش نام خود را نوشته ام... #بابک_زمانی #کابوس ۶:۱۶ ۲۷خرداد/۹۷ یادش بخیر یک عمر و سه دقیقه ی پیش همین موقع دست هایم پر از تو بود #شاملو
هیچ وقت فکر نمی کردم که کابوس های زندگیم، یک روز تبدیل به واقعیت شوند، بدترین از دست دادن هایی که فکرشم نمی کردم و جزو کابوس های دوران بچگی ام بودند که من را با گریه از خواب می پریدم، بودند، نصفشون برام اتفاق افتادند، و من فهمیدم که در این دنیا احتمال افتادن هر اتفاقی هست، پس، یاد گرفتم که دل خودم رو به هیچ چیز خوش نکنم، و همیشه خودم رو آماده برای از دست دادن هر چیزی بکنم، حتی زندگی خودم، (به قول ارنستو چگوارا، که میگه، هر آنچه از دست می رود، بگذار برود، چیزی که به التماس آلوده باشد نمی خواهم، حتی زندگیم) اینجوری خیلی راحت تر میتونم با زندگی و سختی هاش کنار بیام و حل شون کنم، چون دیگه احساسی که بهم میده این که، چیزی برای از دست دادن ندارم، و یجور احساس آزادی از خویشتن و راحتی می کنم، چون دیگه اون جوری که باید و شاید، وابسته به مادیات و مال دنیا نیستم و در نتیجه راحت ترم، و به نظر بنده و تجربه ای که از زندگی تا الان گرفتم اصلش و درستش هم همینه که ما خودمون رو از تفکر زیاد به مادیات جدا کنیم، تا بتوانیم به معنویات و ارزش های اخلاقی زندگی مان ، نزدیکتر شویم #روانشناسی #کتاب #زندگی #امید #انسانیت 🙏🏻 #تجربه #کابوس #سخن #سخن_عالی #نویسنده #منتقد #متال #متالهد ادبیات_جهان #ادبیات #انتقاد #اجتماعی #فرهنگی #جامعه #مردم #تنهایی #زندگی #فلسفه #دختر فکر تعقل #فلسفی #جالب
آویز دریم کچر سایز بسیار بزرگ قطر ۴۰ كد ١٣٥ در دو رنگ سفید و مشکی دریم کچر متناسب با دکوراسیون خانه خود را از ما بخواهید برای اطلاع از قیمت ها از طریق دایرکت یا لینک تلگرام اقدام فرمائیید #کابوس _گیر #دریمکچر #دکوراسیون #مبلمان_مدرن #سرخپوستی #دریم_کچر #بنفش آویز تزئینی
تا دیدی همه چی داره خوب پیش میره ذوق نکن! چون دو روز بعد قراره اتفاقی بیوفته ک گند بزنه به همه چی ؛ این قانونه کره زمینه #فاز #فاز_سنگین #فاز_خودکشی #فاز_تخمی #خودکشی #غم #غمگین #سنگین #زندگی_مرگ #زندگی #مرگ #گریه #شادی_غم #رویا_کابوس #کابوس #عشق #جهنم #نفرت #صبر #تیکه_دار #تیکه کلام #تک #مشتی
در ادامه تمام سيگارها كه خاكستر شدند شعرهايى كه ناتمام ماندند تو زاده شدى... زيبا و اندوهگين و من دوستت داشتم اما افسوس تو تلخى پايان تمام قصه‌ها بودى #رسول_یونان #کابوس مرا ببخش اگر دوستت دارم و کاری از دستم برنمی آید
✴◻◻◻◻◻◻✴ خوابم را قربانی گاوِ نه مَن شیر ده می کنم تا ذبح شود من نیز بیدارِ پیشانی سفیدم شاهد دست به دست شدن فلق به شفق در مافاتِ رویا در رفته اَم تعبیرَش تخت خوابی ست پر از مین تنی ست منفجر شده روانی ست حلول کرده در پستان گاوی تا خوب تا سیر دوشیده شود #سانازسیداصفهانی #ساناز_سیداصفهانی #متن #کابوس
در زندگی هرکسی رنجهای بیشماری ست که نه تاب تحملش هست.... و نه ناب محرمی برای به حرف نشستنش....! . آدمها اگر زیاد سکوت می کنند.... اگر بلندتر از دیگران می خندند....! . اگر بی هوا.... بی خبر.... بی خداحافظی می روند و قید عاشقانه هایشان را می زنند... . بسیار غمگینند....! . و خیلی بسیارتر از آنی که فکرش را بکنید در رنجند.... . رنجهایی بزرگ.... زخمهایی عمیق.... و دردهایی که دیگر برایشان دل و دماغی برای دلبازی و دلبری نگذاشته است.....! . گفتگوهای آدمی با خودش روزی تمام می شود و جایش را می دهد . به قلم.... به شعر.... به سیگار.... به تنهایی.... به کتاب.... به چای.... به سفر.... به سکوت..... . سکوت.... سکوت....! #مهين_رضوانى_فرد #کابوس
به او بگویید دوستش دارم ... صدای احساسم را به گوشش برسانید بگویید از بی قراری شب هایم، از اضطراب روزهایم، از جای خالی اش در لحظه هایم بگویید قرارمان نبود این یک در میان بودن ها، این حجم از نرسیدن ها... قصه ما قرار بود عاشقانه ای باشد ناب بر لب دنیا قرار بود من باشم و تمام جاده ها به او برسد او باشد و راه ها به من ختم شود نه این همه سکوت... نه این همه تنهایی ... به او بگویید دوستش دارم و قرارمان از این همه دوست داشتن این همه نداشتن نبود ... #فرشته_رضایی #کابوس