گندم Profile Image - @gndm6174

صفحه اينستاگرام گندم (@gndm6174)

  • گندم زندگی من 😊😊😊

99 پست

646 دنبال کننده

274 دنبال شونده

loading...
پارت دوازدهم فصل امتحانات بود.تو این مدت زمان کم آنقدر اتفاقات جورواجور برام افتاد که مرا فرسنگ ها از درس و مدرسه جدا انداخت. تمام فکر و ذکرم این بود که چطور به خانم زمانی نزدیک بشم و ازش دلبری کنم هرشب مسجد میرفتم با نگاه دنبالش میگشتم.سلام و احوالپرسی گرمی میکردم دعای بعد از نمازم شده بود .خدایا خانم زمانی دوباره از من خواستگاری کنه😐 تمام طول مدرسه ذکر زبونم شده بود.خدایا خانم زمانی دوباره بیاد خدا راهم حسابی گیج کرده بودم.سر موضوع بیژن بی نوا می گفتم نشه.سر پسر خانم زمانی میگفتم بشه خلاصه خانم زمانی هم که انگار نه انگار.مثل یه شکارچی ماهر تو دخترای دم بخت مسجد دنبال یه صید مناسب میگشت😈 بالاخره یه دختر نجیب و خانم برای پسرش نشون کرد وخبرش تو کل مسجد پیچید😞 تعریف شما از عشق چیه.معیارتون برای عشق چیه؟ #زنگینامه #گندم #عشق
یارب در این صبح آبی و آفتابی.کرمی کن و هوا را ابری و بارانی کن.آمین #باران #دعا #کرم پارت دهم💝 "خدا شاهده عین واقعیته" تو خواب یه جوان سفید رو با ریشم و موی مشکی.که کت و شلوار سیاه با پیراهن سفید پوشیده بود دیدم😐 خلاصه آن روز هم با تمام اتفاقات خاص خودش تمام شد زندگی من به روال عادی و سابق برگشت.تنها تغییری که به وجود آمده بود ارتباطم با خدا نزدیک تر شده بود.برای نماز به مسجد مرفتم.چقدر برام روح بخش و فرح انگیز بود😇 خانم زمانی هم خانم جلسه ایی بود و مسجدی راهم می دیدیم.من تا آنجا که می تونستم خودم از نگاهش میدزدیدم.ولی مامانم سلام و احوالپرسی گرمی میکرد.😕 یه روز غروب که برای نماز به مسجد رفتیم.مامانم گفت خانم زمانی و پسرش چقدر قیافه پسرش آشنا بود.همون جوونی بود اون روز که خیس شدم بهم گفت باید برم خونه لباس عوض کنم.وای نه این همون کسی بود که تو خواب دیدم دلم لرزید.یخ کردم.سلام کردیم و زود رد شدیم.درونم غوغایی بود😮 آن شب جلوی مسجد همان اتفاقی که منتظرش بودم برام افتاد. بدون هیچ دلیل و معیار خاص عاشق شدم در نگاه اول😍 وسنگینی یه حسرت😟 من خودم شخصا به خانم زمانی جواب رد دادم هیچ امیدی نبود تا اینکه.......... #داستانزندگی #زندگیم #زندگینامه #گندم
پارت دهم همزمان با به هم خوردن نامزدی من.تلویزیون هم یه مستند درباره اسید باشی پخش کرد.مامانم از ترس اینکه مبادا بیژن ازروی خشم وکینه روی من اسید بپاشه تا یه هفته مرا تا مدرسه همراهی میکرد😐 خواستگارها هم پاشنه خونه رو در آوردند. پدرم تحصیل کرده بود منم تک دختر بودم .خیلیا فکر میکردند خانواده ام مرا بعد از تحصیلات دانشگاهی شوهر می دهند ولی بعد فهمیدندکه این خبراهم نیست.زمان ما. مادره پسر یه دختر میپسندید بعد تو کوچه و خیابان همون دختر رو یه نظر به پسره نشون می داد. نود و نه درصد پسرا هم با همان یه نظر میپسندیدند بعد هم میرفتند خواستگاری.به همین سادگی😊 یه روز ظهر که از مدرسه می امدم یه خانمی تا دم خونه دنبالم کرد.بعد پرسید:دخترم خونه این ژاکت بافه رو میدونی کجاست گفتم نه ما اینجا ژاکت باف نداریم😕 گفت مامانتو صدا کن.اون میدونه کجاست؟ مامانم امد دم در یه ربعی با هم حرف زدند.مامانم هم خیلی با عزت و احترام باهاش حرف میزد.پشت در قایم شدم فالگوش وایسادم .فهمیدم خواستگاره.عصبی شدم و بدون فکر رفتم دم در گفتم خانم عزیزمن میخوام درس بخونم و قصد ازدواج ندارم.😠 آمدم داخل دو دقیقه بعد مامانم هم آمد و فیامتی به پا کرد که بیا و ببین.😤 "انگار این بشر هیچ رسالتی جز شوهر دادن من نداشت"😞 که این خانم زمانی میشناسم و خانواده خیلی خوب و مومنی هستند.پسرش هم نجیب و آقاست.تو چرا سر از خود این کار کردی. جوش اوردم گفتم برای اینکه امتحان دارم حال و حوصله خواستگار بازی ندارم😬 دوباره شروع کرد که ما نمی خواهیم درس بخونی.باید شوهر کنی.حالا به بابات میگم تا تکلیفتو اون معلوم کنه صبر کن😤 خلاصه ما خشمگین و عصبی رفتم خوابیدم😴 .تو خواب دیدم که..........عکس از پیج هنری .... کپی شده.البته بدون اجازه😀😀😀😀
چند وقته تلگرام نبود از عمق فاجعه سایچی بی خبر بودیم.چه جوان هایی زنده زنده تو آتیش کباب شدند همه رشید و رعنا.تحصیل کرده و با شخصیت😓😓😓 تنها چیزی که توش خود کفا هستیم وروش ادعا داریم فقط مرگه....😢😢😢😢 #فاجعه #سایچی #کباب #خودکفا #مرگ #داستانزندگی ❤پارت نهم❤ شب خانه قائدی میهمان بودیم.به همراه خانواده مامانجونم به خونشون رفتیم خونه و زندگی ایشون ساده و معمولی بود ولی چیزی که خیلی تو ذوق زد . بیژن با شلوار کردی به استقبال میمان ها آمد.😕 سر سفره هم دادشم کنار بیژن نشسته بود.زمانی که بیژن بینوا حواسش نبوده و عینکشو از چشمش بر میداره تا تمیزش کنه داداشم می بینه که چشمش لوچه و عینک اصلاحی میزده.😐دایی بزرگم‌ که به دقت و نکته سنجی شهره بود از نزدیک متوجه چروک های غیر عادی صورت بیژن شده بود😐 خلاصه که خانواده قائدی با همون سرعتی که به دل خانواده ام نشستند به همان سرعت هم بیرون رفتند همان شب باز مامان و بابام با هم پچ پچ میکردند.ولی دیگه اصلا برام مهم نبود.چون من معجزه را با چشم خودم دیدم. فردای همان روز انگشتر و روسری پس بردند اقای قائدی دلیل را جویا شده بود.وبعد توضیح داد که زمانی که بیژن دبیرستانی بوده .مادر خانواده برای اینکه حمام را گرم کنه گاز پیکنیکی داخل حمام میذاره برادر کوچکتره بیژن توی حمام اتش میگیره و او که برای نجات برادرش میرود دست و صورتش اسیب میبیند.متاسفانه برادرش را هم از دست میدهد.برای آقای قایدی خیلی جالب بود که چرا زودتر متوجه نشدیم یا حتی در موردش سوال نکردیم.مرد منطقی بود قبول کرد. نامزدی را بهم زدند. ولی از بعد اون ماجرا من دختر قبل نبودم یه چیزهایی تغییر کرده بود.ارتباط قلبی ام با خدا بیشتر شده بود.چون معجزه اش را با چشم خودم دیدم.مثل قبل به خانواده ام وابستگی نداشتم.چون فهمیدم که فقط میخوان منو شوهر بدهند احساس و خوشبختی و اینده من براشون بی ارزش و کم اهمیت بود.در صورتی آقای قائدی اینقدر خوشبختی بچه اش براش مهم بود که با تمام نقص های ظاهری که پسرش داشت باز به دنبال کیس کامل و بی نقصی برای فرزندش بود.انگیزه ام برای درسو از دست داده بودم.چون مطمئن بودم دیر یا زود باز امثال اتفاق بیژن تکرارمی شود...... زندگی دوباره داشت روال عادی پیش میگرفت که........
وایی چه بوی خوشمزه ایی راه انداخته شوهر جان،رحمی هم به رژیمی های بینوایی چو ما ندارد😋😋😋😋 🌻زندگی من😇 پارت هشتم🌻 شور واشتیاق زندگی تو وجودم کشته شده بود.عین مرده ها صبح میرفتم مدرسه.ظهر برمی گشتم میرفتم تو اتاق سرسرا .خودمو پشت کتاب و دفتر هایی که هیچ ماهیتی جز نقاب برایم نداشتند قایم میکردم😞 شب هم که برای شام صدا میکردند.بی میل چند لقمه میخوردم و دوباره به همان کنج عزلت خودم پناه میبردم😔 خانواده قائدی رسوم ایل و طایفه ای داشتند.هر روز یکی از بزرگانشون میاوردند تا مارا بینند😳 من هم با بد اخلاقی و ترشرویی با ایشان برخورد میکردم چی چی سمج بودن اونا😳 فایده نداشت. قرار بود این وصلت لعنتی صورت بگیره. یکی از شب های پاییزی یه انگشتر وروسری اوردند. ما را به اصطلاح نشون کردند کیلیلی کشیدند.ولی برای من مرثیه مرگ خواندند. بغض کردم.اشک ریختم و به جای اشک شوق برداشت کردند.😐 چشمانم را درآیینه دیدم.به مانند چشمان بره اسیر مسلخ میماند😕 ان زندگی سراسر رنگ و شور هیجانی که برای خودم متصور بودم به یکباره رنگ باخت😶 حاالا من میشدم یه زن خانه دار که سر سال یه بچه میزاییدم .تا انرا از شیرـمیگرفتم دومی را حامله بودم..... شب احیا بود.خودمو تنهاترین آدم روی زمین احساس میکردم.چقدر این حس برای یه دختره هفده ساله سنگین و کشنده است.به هر دری زده بودم بسته بود امشب آخرین دری بود که میزدم.در خدااا رفتم مسجد.زجه زدم گریه کردم .بلند بلند از خوده خودش کمک خواستم😭 چنان یارب یاربی گفتم . هنوز که هنوزه یادم می افته شونه هام میلرزه اونجا بود که استا کریم به دادم رسید.........
🌹بازماندگان از سایچی تسلییت😞😞😞 داستان زندگی من 😇پارت هفتم🌷 بابا جواب مثبت را به خانواده قائدی داد. عین خواب زده ها بودم.کابوسی بود که یارای بیدار شدن را نداشتم.من رمان های عشقی زیادی خوانده بودم.فیلم های عشقی هندی زیادی دیده بودم.تصورات عجیب و غریبی از عشق و دلدادگی داشتم. ولی تو قسمت زندگی عشقی خودم.هیچ اثر و اختیاری نداشتم.حال اسیری را داشتم تابع زندان بانش است که منتظر است چه سرنوشتی براش رقم میزنه! پیش بابام گریه و زاری کردم:که من دوسش ندارم.می خوام درس بخونم بابا با خنده میگفت:مهر که به مرور زمان پیدا میشه.خونه شوهر امکانات بیشتر و سرووصدا کمتره برا درس خوندن با مامانم حرف زدم.گفت:درسو همیشه میشه خوند ولی شوهر خوب همیشه گیر نمیاد.تازه بیڗن لیسانس هم داره کمکت میکنه بهتر پیشرفت می کنی! به مامان جونم زنگ زدم.ازش کمک خواستم.اونم گفت:ایشالله خوشبخت بشی و دست راستت هم زیر سر خاله سارات باشه.اونم یه بخت خوب گیرش بیاد بره سرخونه و زندگی اش..... #سایچی #تسلیت #اسیر #عشق #عاشقی #داستانزندگی #بخت #خوابزده #کابوس
اینقده هوا و سیاه و دودیه 😡که دیگه جای دی اکسید کربن باید حبه زغال بدیم بیرون😟 🌾زندگی من😇 پارت ششم🌾 بابام گفت: دخترم چطور بود؟ با دهن پر گفتم: افتضاح بود!☺ مامانم جوش آورد و گفت: خیلی هم بودند.خانواده نجیب و متدین پسره سر به راه کاری تو این دوره زمونه که نمیشه که همه رو تو خونه راه داد منکه راضیم بابام گفت :اره خوب بود منم از پسره خوشم امد طعم شیرینی تو دهنم گس شد چشمام پر اشک شد.گفتم: من خوشم نیومد 😰 بابا داد زد :تو کی هستی که نظر بدی مامانم پیوست بابا گفت :مامان درشتی نمیشه زیاد بمونی تا ادم خوب سر به راه امده باید بری سراغ زندگی ات خدایا این غریبه کی هستند.یکشبه این همه تغییر بغضم ترکید و گفتم :نمی خوام شوهر کنم می خوام درس بخونم😭 مامانم گفت :صدا نکن آبرو مون میره بابا هم گفت: من نمی خوام درس بخونی می خوام شوهرت بدم رو به مامانم کرد و گفت: پس جواب مثبته اگر زنگ زدند مامانم سر تکون داد اینجا اولین بار بود اعتمادم نسبت به آدما فرو ریخت😔😟😟😟 #هوا #کربن #زغال #خواستگاری #اعتماد #داستانزندگی
🌺یا رب سلامتی .عزت.ثروت.آمین🌺 🌼زندگی من😇 پارت پنجم🌼 خلاصه قرار شد ما تنها در اتاق صحبت کنیم.دلخور و عصبی به اتاق کوچیکه رفتم😡 پسره متکلم وحده بود.اخه من حرفی با این آقا نداشتم که بگم.پسره که تو تنهایی نطقش حسابی باز شده بود می گفت:من دوس ندارم زنم کار کنه.تنهایی و بدون اجازه بیرون بره.من چندین سال خونه بابا هستم تا بعد پولامو جمع کنم خونه بخرم و...... عجب سالاری هم بود واسه خودش😳 خلاصه مجلس خواستگاری تموم شد من یه نفس آسوده کشیدم رفتم برا خودم یه چای ریختم با دو تا شیرینی تو بشقاب گڌاشتم تا بخورم😐 مامان و بابام پچ پچ می کردند.ولی برام مهم نبود مطمئن بودم که جواب اونا هم منفیه😊 یه گاز شیرینی زدم یه کم چای نوشیدم که بابام گفت....
واییی هوا بس ناجوانمردانه آلوده است😥 🍀زندگی من 😇پارت چهارم🌿 با ظرف میوه وارد شدم سرد و سنگین تعارف کردم یه گوشه کور پیدا کردم و نشستم.😐پسره از شدت شرم صورتش برافروخته بود.سعی کرد دزدکی نگاهی به من بندازه.بهش چشم غره رفتم.😡بیچاره از ترس چشم هایش را به زمین دوخت و تا آخر مجلس سر بلند نکرد بزرگتر ها در مورد اب و هواو سیاست و هزینه ها حرف زدند.تااینکه پدرش گفت برین سر اصل مطلب.اقا پسره ما لیسانس حسابداری داره و رئیس تعاونی جهاد است و همین الان که تازه کاره حقوقش از سی سال خدمت ما بیشتره.دخترتونو تو راه مدرسه دیدیم.نجابتش به دلمون نشست.اگر آقای محمدی قابل بدونند آقازاده مارا به غلامی قبول کنند. بابا نگاهی به مامانم کرد.مامان سر تکان داد.بابا گفت خواهش میکنم نور دیده ما هستند #هوا #آلودگی #ناجوانمردانه #داستانزندگي #سیاست #هزینه #خواستگاری #آقازاده
هوا چقد گرمه 😐مگه زمستون نیست😕پس چرا ادا تابستونو درمیاره🌚 🌼زندگی من😇 پارت سوم🌼 مهمونا آمدند.پدرش با شخصیت و اجتماعی بود.مادرش کوتاه قد چاق و خبل بود اما پسره کوتاه قدو چاق وسیاه چرده بودو صورتش پر از چروک های غیر عادی بود😕 چای بردم چشم هام از شدت گریه قرمز و متورم شده بود.با حالت قهر چای جلوی مهمونها گرفتم و جلوی مامانو و بابام نگرفتم😈 امدم آشپزخانه.مامانم هم پشت سرم آمد هی لپ خودشو میکشید و خودشو میزد و میگفت ابروریزی نکن.میوه ها رو درست تعارف کن.فهمیدی چی گفتم. بعد خودشو مرتب کرد و رفت.😳
تازه از باشگاه میام😐ورزشیدم تمام تنم گرفته😫.یه جاهاییم درد گرفته که فکرشو نمی کردم اونجا هم عضله داشته باشه😕 🌸زندگی من😇صفحه دو🌸 خسته از مدرسه آمدم.جو خونه یه جوری بود.بابا سر کارنرفته بود.خونه از تمیزی برق میزد.یه جعبه شیرینی هم کنار سماور بود😐 مشکوک پرسیدم چی شده بابا من من کنان گفت قراره همکارش با خانواده اش بیان خونمون مامان گفت قرار است برای خواسگاری بیایند یخ کردم.همیشه بابام من خانم دکتر صدا میکرد.مامانم همیشه می گفت درستو بخون کمتر از بقیه نباشی. حالا خواسگاردعوت کرده بودند😔 قهر کردم و رفتم اتاق سرسرا.از شدت خستگی و ناراحتی خوابم برد😔 غروب مامانم صدام کرد که بلند شو دوش بگیر و لباس بپوش .الان که پیداشون بشه😳
یا رب در این شروع ،روز و هفته. از تو نور و سلامتی و عزت و برکت میخواهم برای خودم.خانواده و همه دوستانم.آمین #شوروع #نور #سلامتی #عزت #برکت #خانواده #دوستان #داستانزندگي